تبليغاتX
دنیای سینما
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

لینک دوستان


نویسندگان

مطالب سايت
  نگاهی به فیلم آواتار

سال‌ها سپري شد و همه در انتظار فيلمي با موضوع جنگ عليه ترور بودند اما كمتر كسي تصور مي‌كرد اين فيلم- آواتار- جيمز كامرون باشد.

فيلم پرخرج سه‌بعدي جيمز كامرون كه طبق آخرين آمار حدود 400ميليون دلار هزينه توليد آن بوده در اين ماه در سينماهاي 106 كشور جهان به نمايش در آمد‌ همچون آخرين فيلم او تايتانيك، آواتار هم جنجالي‌ترين فيلم سال محسوب مي‌شود و البته مي‌توان آن را پيشرفته‌ترين و پرهزينه‌ترين فيلم تاريخ سينما نيز دانست.

اما در كنار اينها هيچ فيلمي به اندازه آواتار منتقد سياست جنگ عليه ترور دولت آمريكا نبوده است. كامرون با ساخت فيلم‌هايي چون نابودگر 1 و 2، تايتانيك و بيگانگان نشان داد كه درك خوبي از گيشه دارد. از سوي ديگر فيلم‌هايي كه در اين سال‌ها درمورد جنگ عراق و افغانستان ساخته شده همگي در گيشه شكست خورده‌اند گرچه در برخي از آنها هنرپيشگان نام آشنايي چون تام كروز، مريل استريپ و ريزويترسپون بازي مي‌كردند. كامرون در كنفرانس خبري اكران افتتاحيه فيلم جديدش اظهارداشت كه انتقاد از جنگ عليه ترور گرچه تم اصلي فيلم نيست ولي آمريكايي‌ها در درك تأثير حملات نظامي كشورشان به عراق و افغانستان وظيفه‌ دارند نگاهي  اخلاقي  داشته باشند.

او در ادامه گفت: ما در راهي قدم گذاشته‌ايم كه به بهاي جان هزاران عراقي تمام شد و بعيد مي‌دانم آمريكايي‌ها حتي دليل اين امر را بدانند پس بايد اتفاقي براي باز شدن چشم مردم آمريكا رخ دهد.

ماجراي فيلم در 145 سال آينده مي‌گذرد؛ زماني كه يكي از نيروهاي آمريكايي به نام «جيك‌سالي» به سياره پاندورا اعزام مي‌شود تا بتواند براي حل بحران انرژي زمين در قرن 22 مواد معدني را در آنجا بيابد.ساكنان اين سياره «ناوي» نام دارند كه با پوست‌هاي آبي‌شان از سياره‌اي سر سبز بهره مي‌برند و در برابر نفوذ زميني‌ها مقاومت مي‌كنند اما سالي با يك عمل دي ان‌اي چهره خود را مشابه اين افراد كرده و اعتماد آنها را جلب مي‌كند و مقدمات حمله ناگهاني نيروهاي آمريكايي را به اين سياره فراهم مي‌كند.

در اين فيلم براي حمله ناگهاني به سياره از لفظ shock and awe استفاده شده كه در زمان حمله نيروهاي آمريكايي به بغداد در سال 2003 نيز از آن استفاده شده بود.
در اين فيلم از زبان فرماندهان انساني مي‌شنويم: بقاي ما بسته به موفقيت اين عمليات پيش‌دستانه است و ما ترور را با ترور جواب مي‌دهيم.

يكي از تئوري‌هايي كه براي موفقيت سري فيلم‌هاي جنگ‌هاي ستاره‌اي در دهه 1970 و 19080 عنوان شده بود موضوع مقاومت يك جنبش چريكي در مقابل نيروهاي امپراتوري بود كه مي‌توانست روايت‌كننده جنگ ويتنام از ديد سربازان ويتنامي در مقابل نيروهاي تا دندان مسلح آمريكايي باشد.

در مورد آواتار هم ايده مشابهي در كار بوده و جايگزيني نيروهاي آمريكايي با سربازان مهاجم فيلم مي‌تواند باعث سمپاتي تماشاگران درنقاط مختلف جهان شود. اما اين فيلم در كنار اين موضوع واكنش‌ها و برداشت‌هاي مختلفي را در نقاط مختلف جهان به همراه داشته است. از يك سو نشريات و راديوهاي «واتيكان»، جيمز كامرون و فيلم سه بعدي پرفروش او را به خاطر اين مسئله كه داستان فيلم مردم را به جاي پيروي از مذاهب به پرستش طبيعت تشويق و ترغيب مي‌كند به باد انتقاد گرفته‌اند؛ ايده‌اي كه «پاپ» هم در مورد آن به مردم هشدار داده است. واتيكان فيلم آواتار را با وجود جلوه‌هاي ويژه خيره‌كننده آن، فيلمي ساده طبع، توخالي و آبكي خوانده است.

درهمين حال نخستين رئيس‌جمهوري بومي كشور بوليوي در آمريكاي جنوبي از فيلم آواتار به خاطر اهميتي كه در فيلم به طبيعت و حفاظت از محيط‌زيست داده شده تجليل كرده و گفته است كه اين فيلم حاوي پيامي است كه مي‌تواند محيط‌زيست جهان امروز را از استثمار و بهره‌برداري‌هاي آينده نجات دهد.

اما از سوي ديگر فيلم موجب سر و صداهاي مخالفان و منتقدان بسياري نيز شده است. گروهي از وبلاگ نويسان محافظه كار آمريكايي در ايالات متحده اين فيلم را ضد‌توسعه يا سياست‌هاي نظامي و جنگ‌گرايي خوانده‌اند. عده‌اي ديگر نيز آن را به خاطر رنگ پوست آبي بازيگرانش به‌عنوان يك فيلم نژادپرستانه شناسايي كرده‌اند.

كامرون بيش از 12سال براي ساخت اين فيلم انتظار كشيده بود تا آن را به شكل سه بعدي ارائه دهد و در عين حال تعداد سينماهايي كه بتوانند نسخه سه‌بعدي فيلم را اكران كنند در دنيا و آمريكا وجود داشته باشد. در حال حاضر بيش از 2500 سالن در آمريكا و 3200 سالن در باقي كشورهاي دنيا قابليت پخش فيلم‌‌هاي سه بعدي را دارند.كامرون ابتدا قصد داشت تا اقتباسي از يكي از مشهورترين مانگاهاي ژاپني به نام فرشته جنگ داشته باشد ولي وقتي بر سر اقتباس از آن به مشكل برخورد كرد و كار آن شكلي كه انتظار داشت پيش نرفت به سراغ آواتاري رفت كه فيلمنامه‌‌اش را در سال 1994 نوشته بود. گرچه اين فيلمنامه در دهه‌هاي اخير نوشته شده اما يافتن ردپاي برخي از آثار ادبي و سينمايي تأثير‌گذار بر كامرون در دهه‌هاي اول زندگي‌‌اش مشكل نيست؛ آثاري چون رمان‌هاي ماجراجويانه ريدر هاگارد كه در جواني مورد علاقه كامرون بود، فيلم‌هاي ري هري هاوزن يا تأثير دوران همكاري كوتاه كامرون و راجر كورمن.

زماني كه منازل ساكنان سياره مورد هجوم قرار گرفته نابود مي‌شود، صحنه نابودي قبل از هر چيز نابودي برج‌هاي دو قلو نيويورك را مجسم مي‌كند و كامرون كه خود كانادايي است از اينكه اين صحنه تا اين اندازه يادآور حمله11 سپتامبر است تعجب كرده بود. كامرون همچنين در مورد استفاده از عبارت shock and awe در توصيف حمله زميني‌ها گفت: همه ما مي‌دانيم حمله موشكي چگونه صورت مي‌گيرد ولي از اينكه آنها در زمان انجام چنين حمله‌اي در چه حالي هستند خبر نداريم چون چنين حملاتي هرگز به خاك آمريكا انجام نشده است و تصور مي‌كنم براي درك چنين چيزي نوعي مسئوليت اخلاقي وجود دارد. بخشي از اين فيلم هم به اين موضوع مي‌پردازد و از نگاه من ما مي‌توانيم در يك موضوع كاملا عامه پسند به جايگاهمان در جامعه‌اي صنعتي نگاه كنيم و مروري بر توانايي‌هاي تسليحاتي مان داشته باشيم؛ توانايي‌هايي كه اگر اخلاق‌گرايانه از آنها استفاده شود نتايج خوبي دارد ولي هرگز چنين چيزي رخ نمي‌دهد.

منبع : همشهری

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نقد و بررسی فیلم "غول"

اگر از فيلم‌هاي پرسرو‌صدا و سرشار از اكشن خسته شده‌ايد و اگر فيلم‌هاي ملودرام طولاني حوصله‌تان را سر برده و اگر نياز به فيلمي داريد كه در آن فقط سينما را حس كنيد، فيلم «غول» مي‌تواند انتخاب خوبي باشد

فيلمي كه مي‌توانيد آن را روي پرده نقرده‌اي تماشا كنيد‌ چراكه غول در جشنواره فيلم فجر امسال در بخش بين‌الملل به نمايش در مي‌آيد. غول (gigante) را آدريان بينيس كارگردان 32 ساله آرژانتيني ساخته و جداي از اروگوئه كه لوكيشن اصلي فيلم در پايتخت اين كشور، يعني مونته‌ويدئو كارشده 3كشور ديگر (آلمان، آرژانتين و اسپانيا) نيز روي اين فيلم سرمايه‌گذاري كرده‌اند.

غول اولين بار  در جشنواره برلين در فوريه 2009 رونمايي شد و از آن پس بود كه موفقيت‌ها يكي پس از ديگري به سراغ فيلم و كارگردان جوانش آمدند؛ خرس نقره‌اي يا همان جايزه بزرگ هيأت داوران جشنواره برلين به بينيس رسيد و نامزدي براي خرس طلا نيز در كارنامه‌‌اش جاخوش كرد. در جشنواره فيلم‌هاي آمريكاي لاتين نيز اين غول بود كه بسيار تقدير شد و جوايز را درو كرد. اكران محدود فيلم در آمريكا نيز كه از هفته آخر دسامبر شروع شد و هم‌اكنون نيز در جريان است، باعث شد كه غول شهرتي جهاني كسب كند و راهش به جشنواره‌هاي ديگر هم باز شود؛ فيلمي كه در قالب يك قصه سر راست و يك كمدي درام 84 دقيقه‌اي آمده و از افرادي به زبان تصوير سخن گفته كه در عمده جوامع، دست برقضا دم‌دست‌ترين افراد به شمار مي‌آيند.

نقش اصلي داستان مربوط است به خارا- يك جوان گردن كلفت اهل مونته ويدئو- كه اگرچه در آستانه  35سالگي است اما هنوز  در لايه كودكي خود مانده و تنها به‌واسطه هيبت و هيكل بزرگش است كه مي‌توان ابتدا به ساكن او را مردي كامل دانست. او موسيقي را دوست دارد اگرچه به‌نظر مي‌رسد كه به اين دوست داشتن بيشتر تظاهر مي‌كند. پوشش او مثل جوان‌هاي اهل هوي‌متال و گروه‌هاي اينچنيني است‌ و نحوه ديالوگ‌‌اش نيز تفاوتي با آدم‌هاي كم سواد ندارد. از روح و احساس نيز در همان ابتداي فيلم نمي‌توان چيزي در خارا يافت. با اين همه وقتي قدم به قدم با شخصيت اصلي خارا آشنا مي‌شويم،
در مي‌يابيم كه او فرسنگ‌ها با چيزي كه ابتدا به ساكن مي‌پنداشتيم تفاوت دارد‌ و اين شناسايي، با ظرافت در محل كار او، توسط بينيس پرداخت شده است.

ما خارا را در محل كارش كه دست برقضا كمترين تحرك و كمترين آدم‌ها را دارد، بيشتر مي‌شناسيم و در ادامه وقتي بينيس دوربين را بيرون مي‌برد و در اطراف مونته‌ويدئو مي‌چرخاند‌ خارايي را مي‌بينيم كه آدمي جوانمرد، واقعي و مردي كامل است؛  يعني از ابتدا تا انتها ما با شخصيتي بسيار عام روبه‌رو مي‌شويم كه همين شخص برايمان داراي جذابيت مي‌شود و داستانش ما را به‌خود علاقه‌مند مي‌سازد كه  كار اصلي سينما همين است.

در برلين و در جشنواره‌هاي ديگر خيلي از منتقدين روشنفكر بحث‌هاي سياسي را در باره اين فيلم به ميان كشيدند. آنها كامل شدن خارا را در محيط جنوب شهري و سرشار از فقر و فساد و گرسنگي و بيچارگي مونته‌ويدئو به سياست ربط مي‌دادند در حالي كه خارا سمبل تمام آدم‌هايي است كه  در شهرهاي بزرگ و كوچك هرجايي ديگر از دنيا پيدا مي‌شوند.

در فيلم بينيس سهم تصوير بسي افزون‌تر از ديالوگ و حتي صداي پس زمينه است. نوع شغل و ابزار كار خارا هم به اين روند كمك شاياني مي‌كند. خاراي 35ساله با تيپيكالي هوي‌متال و هيكل درشت در يك سوپرماركت بسيار بزرگ و معروف در مونته‌ويدئو به كار مشغول است. او در قسمت حراست و امنيت سوپرماركت و در شيفت شب آن كار مي‌كند. او روز‌ها را بدون اينكه كار خاصي داشته باشد يا هدف دومي داشته باشد، مي‌گذراند و در بهترين حالت يا خواب است و يا اينكه با يكي دو دوست خود چرخ مي‌زند تا اينكه يك شب در سوپرماركت اتفاقي مي‌افتد كه زندگي خارا را از اين‌رو به آن رو مي‌كند.

يكي از وظايف خارا در قسمت حراست، بررسي و چك كردن لحظه به لحظه مونيتورها و دوربين‌هاي متعدد امنيتي است كه در سطح سوپرماركت تعبيه شده‌اند. خارا يك شب در يكي از دوربين‌ها با سيماي زني آشنا مي‌شود كه پيش از اين او را نديده بوده؛  زني به اسم جوليا كه او هم در شيفت شب كار مي‌كند و در قسمت نظافت و خدمات وظيفه تميز كردن كريدورهاي اصلي فروشگاه به‌عهده اوست.

همين كه جوليا در كريدورهاي اصلي نظافت مي‌كند باعث مي‌شود خارا بيشتر يا به تعبيري بهتر و آسان‌تر تصويرش را در مونيتورهاي دفتر كارش ببيند. مدتي نمي‌گذرد كه خارا احساس مي‌كند كه به جوليا علاقه‌مند شده است‌ و اين علاقه‌مندي در كمتر از چند روز آنچنان دلبستگي‌اي را به‌وجود مي‌آورد كه خارا بي‌اختيار براي روزهايش شغل دوم برمي‌گزيند. و آن‌چه كاري است؟ به‌دنبال جوليا رفتن و اينكه او روزهايش را چطور مي‌گذراند؟ به كجاها مي‌رود؟ چه چيزي را دوست دارد و چه چيزي را دوست ندارد؟ كجا زندگي مي‌كند و بسياري سؤالات ديگر كه مهم‌ترين‌‌اش اين است: آيا جوليا مردي در زندگي‌‌اش دارد يا خير؟

آدريان بينيس تمام داستانك‌ها را‌ با ظرافت توسط دوربينش نشان مي‌دهد و نتيجه كار بسيار پخته جلوه‌گر شده است. اگر فيلم را به 2 قسمت تقسيم كنيم اين پرداخت ظريف براي شناسايي خارا در مرتبه اول و سپس دريافت و شناخت بيشتر از جوليا و در مرحله بعدي و آخر براي دريافت جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنند و  ويژگي‌هاي جامعه شناختي و مردم شناختي و احتمالا آيتم‌هاي مردم شناختي اين جامعه كه خارا و جوليا نيز اصلي‌ترين آنها هستند، بيشتر به چشم مي‌آيند.

يك نماي بسيار دلنشين ابتداي فيلم و حدود 20دقيقه اول شاهد هستيم كه در واقع نخستين برخورد خارا با جوليا است؛ جايي كه جوليا حين نظافت هر شبه يك گلدان بسيار كوچك كاكتوس را در كف كريدور مي‌يابد كه روي آن اسمش نوشته شده؛ جوليا گلدان را مي‌يابد و سرشار از تعجب به آرامي دوروبرش را مي‌پايد بلكه فرستنده اين كادو را بيابد، در حالي كه او فرستنده هديه را نمي‌بيند و اصلا قادر به شناسايي او نيست اما شخص فرستنده به راحتي مي‌تواند جوليا را ببيند و از احساسش مطلع شود. خارا با دقت تمام از طريق همان دوربين‌هاي امنيتي جوليا را زير نظر دارد. اين يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم غول است كه در اوج سادگي و فقط و فقط به روايت دوربين و از طريق تصوير به معرفي آدم‌ها مي‌پردازد.

در غول، خارا را عمدتا تنها مي‌يابيم. او البته رابطه‌اي عادي و كمي تا قسمتي دوستانه با ديگر همكارانش و به‌ويژه با خاوير دارد اما به‌طور كلي خارا را بايد منزوي دانست. بهترين دوست او كه در كمال تعجب به بهترين مشاور او هم تبديل مي‌شود يك پسر 12ساله آسمان جل است. بعد از اينكه خارا روز‌ها را به‌دنبال جوليا به شب مي‌رساند، بيشتر اين پسر را مي‌بينيم كه به نوعي اطلاعات هم به خارا مي‌دهد. از اينجا به بعد است كه گردش به دور شهر آغاز مي‌شود؛ گردشي كه به اندازه يك تور جهانگردي برايمان اطلاعات جامعه‌شناختي به همراه دارد.

در يكي از روز‌ها در حالي‌كه خارا و پسرك مشغول تعقيب جوليا هستند آنها روي نيمكت كنار خيابان مي‌بينيم كه منتظرند تا جوليا از فروشگاهي بيرون بيايد. ديالوگ‌هاي كوتاه بين اين دونفر، اگرچه كوتاهند اما كامل‌ترين اطلاعات را به تماشاگر مي‌دهند. اين كم‌گويي‌ها است كه بار تصويري فيلم غول را بيشتر مي‌كند و ما را ترغيب مي‌كند تا آخر داستان خارا و جوليا با دقت همه چيز را زير نظر داشته باشيم.‌پايان داستان غول اما به شكلي غيرمتعارف و غيركليشه‌اي به تصوير كشيده مي‌شود.

اينكه خارا سرانجام به جوليا مي‌رسد يا خير و اينكه جوليا اصلا از عشق خارا به‌خود مطلع مي‌شود يا نه همگي از سؤالاتي است كه تماشاگر تا پايان فيلم مشتاقانه به‌دنبال آنهاست و مدام هم در باره اين عشق عجيب و غريب به حدس و گمانه‌زني روي مي‌آورد. اما كمتر تماشاگري مي‌تواند حدس بزند كه آيا در زندگي جوليا مردي وجود دارد كه به‌واسطه آن، كل عشق گفته و يا ناگفته  خارا به باد هوا برود؟ اين چيزي است كه بايد در فيلم ببينيد.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نقد و یررسی فیلم "روبان سفید"

میشاییل هانه‌که کارگردان اتریشی، امروز یکی از مهم ترین سینماگران زنده دنیاست. هانه‌که بعد از ساختن چند فیلم موفق در فرانسه، به زادگاهش آلمان برگشت و فیلم روبان سفید را در باره سرزمین مادری اش و تاریخ معاصر آن ساخت. فیلمی که در شصت و دومین فستیوال فیلم کن، جایزه نخل طلا را به دست آورد.
درونمایه بیشتر فیلم های میشاییل هانه‌که، آسیب شناسی وجدان تاریخی اروپایی ها و تاریخ معاصر این قاره است.
فیلم پسا استعماری پنهان، نقد رادیکال او از جامعه امروز غرب و تاریخ و گذشته استعماری آن بود.
این که چگونه انسان اروپایی سعی می کند با نادیده گرفتن حضور قربانیان استعمار در کنارش و راندن خاطرات گذشته به پس ذهنش، بخشی از تاریخ معاصر خود را فراموش یا پنهان کند. هانه‌که در پنهان، با به پرسش کشیدن وجدان فردی شخصیت محوری اش، وجدان جمعی مردم فرانسه را به چالش کشید. این بار وی در فیلم روبان سفید، وجدان جمعی ملت آلمان را به چالش می کشد.

هانه‌که با رویکردی تمثیلی از طریق روایت یک داستان پاستورال و به ظاهر غیر سیاسی، بار دیگر به بازخوانی تاریخ معاصر اروپا پرداخته و ما را به ریشه های ظهور فاشیسم در اروپا، ارجاع می دهد.
روبان سفید، تصویری تکان دهنده از یک جامعه بیمار و ناهنجار است که به سوی بحران و فروپاشی می رود و آبستن حوادثی سهمناک و خونین است.
هانه‌که خود آن را بررسی ریشه تروریسم از هر نوعش، چه مذهبی و چه سیاسی خوانده است.
داستان فیلم در سال 1914 و در آستانه وقوع جنگ جهانی اول در دهکده ای فئودالی در شمال آلمان اتفاق می افتد.
یک سلسله رویدادهای مرموز در دهکده، باعث ایجاد سوءظن، بدگمانی و بحران در میان روستائیان شده و زندگی عادی آنها را به هم می ریزد.
فیلم از زبان پیرمردی به نام یاکوبی روایت می شود که داستانی مربوط به گذشته را روایت می کند. زمانی که به عنوان معلم و مدیر مدرسه در این دهکده خدمت می کرده و ناظر ماجراهای هولناکی بود که در آن ایام در آن روستا اتفاق افتاد.

حوادث عجیب و اسرارآمیزی که اهالی این روستا را در بهت و حیرت فرو می برد اما همانند فیلم پنهان، نه پلیس و نه روستائیان، هیچکس نمی داند، چه کسی عامل وقوع آنهاست.
سقوط پزشک دهکده از اسب بر اثر تله ای که برای او گذاشته می شود، قتل مرموز زن یکی از دهقانان، شکنجه و آزار یک کودک عقب مانده ذهنی، ربودن پسر ارباب ده و کتک زدن و آزار او، و به آتش کشیده شدن انباری ارباب ده و تخریب مزرعه کلم او، نمونه هایی از بلاهایی است که بر سر ساکنان ده می آید.
هانه‌که فیلمسازی بدبین است و با بدبینی به جهان، انسان و روابط انسانی نگاه می کند. در نگاه او خشونت، بی رحمی، انتقام، بهره کشی و دیگر آزاری، چرخه ای بی پایان است که نسل به نسل تکرار می شود.
خشونت و رفتار سادیستی، یکی از تم های محوری آثار هانه‌که است. رویکرد هانه‌که به خشونت در روبان سفید، رویکردی روانشناسانه و تاریخی است.
حرف اصلی هانه‌که در این فیلم این است که خشونت، سرکوب مذهبی و سوء استفاده از کودکان، عامل اصلی پیدایش ایدئولوژی فاشیسم و روی کار آمدن رایش سوم در آلمان بود.
وی در این فیلم، با استادی، خشونت و وحشت نهفته در زیر پوست زندگی عادی و روزمره را به ما نشان می دهد.
نظام اجتماعی دهکده، نظامی پدرسالارانه و مستبدانه است که بر مبنای سلسله مراتب کاستی و طبقاتی بنا شده و به وسیله فئودالی به نام بارون اداره می شود.
کودکان ده به خاطر بی انضباطی و قانون شکنی، به شیوه ای آیینی و سخت تنبیه می شوند. این تنبیهات نه فقط جسمی بلکه روحی است.
کشیش دهکده (با بازی درخشان کلاوسنر) نیز همانند بارون، مردی مستبد و سخت گیر است. وی فرزندانش را مجبور می کند که از روبان سفید به نشانه پاکی و معصومیت از دست رفته، به عنوان بازوبند استفاده کنند(بازوبندهایی که آشکارا استعاره ای از صلیب های شکسته است که بعدا جوانان حزب نازی بر بازوی خود می بندند) اما آیا این کودکان واقعا پاک و بی گناهند یا هیولاهایی اند که خود را در قالب کودکانی خاموش و مودب جا زده اند؟
اگرچه همان گونه که از فیلم های هانه‌که انتظار می رود، هرگز هویت واقعی مجرمان بر ما فاش نمی شود، با این حال نشانه هایی در فیلم وجود دارد که تلویحا به ما می گوید چه کسانی می توانند عامل اصلی این بلاها و خسارت ها باشند.
ما نیز همانند معلم دهکده، می توانیم حدس بزنیم که همه این کارها را کودکان به ظاهر معصوم دهکده انجام داده اند. کودکانی که سال ها بعد، هیتلر را به قدرت می نشانند و برایش سرود فتح می خوانند تا خشم و عقده های روانی سرکوب شده خود را به رهبری او بر سر والدین خود خالی کنند.
این کودکان، پرورده همان نظام اجتماعی و ارزش های اخلاقی کهنه و پوسیده آنند و حالا به تلافی همه بلاهایی که از سوی والدین شان بر سرشان آمده و تنبیه های وحشتناک و خشنی که در مورد آنها صورت گرفته، در صدد انتقام جویی برآمده و دست به این اعمال شرارت آمیز زده اند.

آنها در دسته موسیقی کر کلیسایی شرکت می کنند که معلم مدرسه رهبری آن را به عهده دارد.
کشیش دهکده، بارون، پزشک، و برخی از دهقانان نیز اعضای دیگر این ارکستر بزرگ اند. ارکستر کر کلیسایی، استعاره دیگری از ارکستر بزرگ فاشیسم است که بعدها به رهبری هیتلر، مارش نظامی فتح اروپا را به اجرا درمی آورد.
بدین گونه هانه‌که نشان می دهد که این تنها کودکان نیستند که سرمنشا شر و رفتار خشونت آمیزند بلکه بزرگسالان نیز در کنار آنها و با آنها همدست اند و نمی توانند خود را تبرئه کنند.
لبه تیز حمله هانه‌که، نه متوجه حکومت ها یا افراد خاص سیاسی بلکه متوجه تک تک آحاد یک جامعه انسانی و رفتار اجتماعی آنهاست که با ریاکاری، دروغ و پنهان کاری، جامعه را به انحطاط، تباهی و سقوط می کشانند.
هانه‌که نیز همانند هیچکاک، در فیلم های خود نشان می دهد که نیروی شر و پلیدی در ذات انسان قوی تر از نیروی خیر و درستکاری است و همین شر است که تدریجا او را به سمت فاجعه می برد.
هانه‌که، بیش از همه به مفاهیم واژه هایی چون «معصومیت» و « عادی بودن» در جامعه انسانی بدبین و مشکوک است، آن هم در جامعه ای که به پنهان کاری و دروغ عادت کرده است.
مردان فیلم روبان سفید، در خفا دست به کارهایی می زنند که در تضاد با اصول اخلاقی ای که تبلیغ می شود، قرار دارد. به عنوان نمونه پزشک دهکده که در خفا از فرزند خدمتکارش بهره برداری جنسی می کند.

روبان سفید فیلم شلوغ و پر بازیگری است و نمونه ای است از مهارت هانه‌که در طراحی میزانسن و کارگردانی صحنه های شلوغ و هدایت صدها سیاهی لشکر.
دهقانان و کودکان در این فیلم جنبه سیاهی لشکر و دکوراتیو ندارند بلکه به اندازه شخصیت های اصلی اهمیت دارند.
روایت فیلم برخلاف ساختار روایی فیلم های قبلی هانه‌که مثل « رمز ناشناخته» و « پنهان»، سرراست و کلاسیک است.
لحن ادبی فیلم و نقش معلم به عنوان روایتگر اول شخص در فیلم، این توهم را در بیننده ایجاد می کند که سرگرم تماشای یک فیلم اقتباسی بر اساس یک رمان کلاسیک پاستورال است، در حالی که روبان سفید، اثری ارژینال است و هانه‌که آن را به کمک ژان کلود کری یر، فیلمنامه نویس برجسته فرانسوی نوشته است.
هانه‌که و فیلمبردارش کریستین برگر، با استفاده از عکس های سیاه و سفید تاریخی مربوط به این دوران، فضای این دوره را با دقت بسیار و نزدیک به واقعیت تاریخی آن دوره، درآورده اند.
سبک تصویری فیلم، ترکیب بندی نماها، فیلمبرداری سیاه و سفید و لحن و ریتم آرام و شاعرانه آن، همگی یادآور فضاهای فیلم های اولیه اینگمار برگمن و تئودور درایر است.
اگرچه سینمای هانه‌که از نظر ایدئولوژی و فرم ربط چندانی به سینمای درایر و برگمن ندارد. به علاوه لحن سرد و بسیار عبوس فیلم های ها نه که تفاوت زیادی با لحن گرم و دوست داشتنی فیلم های برگمن و درایر دارد.
طرح مسئله گناه جمعی یک ملت در فیلم روبان سفید، بی شباهت به طرح این مسئله در فیلم ام(M) فریتز لانگ نیست و درونمایه آن نیز به اندازه فیلم فریتز لانگ، پیش گویانه و هشدار دهنده است. لانگ نیز در فیلم ام، جامعه ای ریاکار، بی رحم و در آستانه فروپاشی را در قالب داستانی جنایی تصویر کرده بود.
اما روبان سفید به لحاظ محوریت یک دهکده در فیلم به عنوان لوکیشن اصلی و مرکزی که همه آدم ها و رویدادها در دل آن قرار دارند و رویکرد استعاری و تمثیلی آن، شباهت غریبی به فیلم گاو داریوش مهرجویی دارد.
مهرجویی در فیلم گاو، مرگ گاو در روستای بیل و متعاقب آن دیوانه شدن مشد حسن را به عنوان تمثیلی از بیگانه شدن انسان ایرانی و سرگردانی و جنون او در ایران دهه چهل، مطرح کرد.
میشاییل هانه‌که نیز در روبان سفید، حوادث مرموز در روستای آلمانی و رفتار روستائیان و واکنش آنها در برابر این حوادث را به مثابه تمثیلی از ظهور فاشیسم در جامعه آلمان، نشان می دهد.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نقد فیلم ((نه/ 9)) اثر تازه راب مارشال

فیلم موزیکال « ٩» از روی نمایشی به همین نام ساخته «راب مارشال» کارگردان فیلم برنده اسکار و موفق« شیکاگو» با وجود عوامل برنده ای چون حضور پنج بازیگر برنده اسکار و ستارگانی چون سوفیا لورن درفیلم نتوانست انتظارات تماشاگران  مشتاق تماشای این فیلم را آنچنان که باید برآورده کند و درهفته آغاز نمایش با یک فروش هفت میلیون دلار در ردیف کم فروش ترین فیلم های تازه برروی اکران آمده قرار گرفت. 

فیلم که نوعی سرسپاری است به «فدریکو فلینی» کارگردان سرشناس سینمای ایتالیا و بازیگر نقش اول اغلب فیلم های او «مارچلو ماسترویانی»، با شرکت «دنیل دی لوئیس» بازیگربرنده اسکارایرلندی تبار درنقش فلینی و گروهی از مطرح ترین ستارگان سینمای هالیوود و جهان از جمله  پنه لوپه کروز، ماریون کوتیلار، نیکول کیدمن، جودی دنچ و حتی  سوفیالورن که برای نخستین بار پس از سال ها در این فیلم در نقش مادر فلینی ظاهر می شود، نتوانست توجه منتقدین و تماشاگران سینما را به خود جلب کند.

دنیل دی لوئیس در فیلم «٩ » نقش یک فیلمساز معروف ایتالیایی دهه شصت میلادی به نام «گوئیدو کونتینی» را بازی می کند که درشرف ساختن تازه ترین فیلم سینمایی خود، لحظه ای از  هجوم خبرنگاران و  دوربین های «پاپاراتزی» رهایی ندارد. کارگردان که هیچ ایده  خاصی برای ساختن این فیلم تازه ندارد می کوشد  از پاسخ به پرسش های خبرنگاران کنجکاو در مورد جزئیات فیلم طفره برود. 

«گوئیدو» به صورت شخصیت محوری فیلم در لحظات تنهایی در یک استودیوی خالی فیلمبرداری به دنیای خیالی و فانتزی موزیکالی  وارد می شود که در آن زنان متعددی که در طول دوران  زندگی شناخته و یا در زندگی او حضوری بارز داشته اند از جمله مادردرگذشته اش  (سوفیا لورن) و طراح لباس های فیلم هایش (جودی دنچ) حضور دارند. کم کم «گوئیدو» با الهام گرفتن از این زنان و از زندگی گذشته و حال خود مشکل عدم خلاقیتی که در وجودش رخنه کرده است را حل می کند ودرآخرین نمای فیلم نهایتا«کودک درون» خود را به آغوش می کشد، پشت یک دوربین متحرک می نشیند وکارگردانی یک فیلم موفق دیگر را آغاز می کند!

دیوید جرمن ،منتقد سینمایی آسوشیتد پرس می نویسد:« مشکل می توان برای شخصیت گوئیدو که موقتا دچارانسداد خلاقه شده احساس ترحم کرد. مردی که همه جا با استقبال و احترام مردم روبروست و همه می خواهند از او مواظبت و مراقبت کنند. مردی با همسری بی نهایت زیبا(ماریون کوتیلار) و معشوقه ای خوشگل (پنه لوپه کروز) که زنان زیبای دیگری از جمله یک خبرنگارآمریکایی (کیت هادسن) و ستاره فیلم های معروف او (نیکول کیدمن) او را با عشق و سکس و محبت  احاطه کرده اند! مردی که همه چیز دارد. هم معروفیت ومحبوبیت حرفه ای وهم عشق و توجه احساسی ازسوی زنان زیبا!»

زنان درفیلم تازه «راب مارشال» یک باردیگر از میان زیباترین و دل انگیزترین ستارگان مطرح روز درحالتی اغلب نیم عریان انتخاب شده اند.  پنه لوپه کروز درنقش معشوقه گوئیدو، یکی از داغ ترین رقص های عریان روی پرده سینما را درفیلم ارائه می دهد. نیکول کیدمن درنقش یک «الهه عشق موطلائی» نقش بدل «آنیتا اکبرگ» سوئدی، ستاره فیلم معروف فدریکو فلینی ، «هشت و نیم» را ایفا می کند .

نیکول کیدمن که سابقه شرکت او در فیلم های موزیکال  به ایفای نقش در فیلم «مولن روژ» و خواندن  آهنگ های این فیلم با صدای خود باز می گردد در فیلم « ٩» نیز هنر آوازخوانی خود رابه بهترین نحوممکن به نمایش گذاشته است. «فرگی» خواننده گروه «بلک آید پیز»Black Eyed Peas هم درنقش یک نماد عریانی درفیلم ظاهرمی شود. زنی کولی که دوران کودکی «گوئیدو» یا شخصیت فلینی درفیلم با رقص های هوس انگیز و شهوانی او رنگ خورده است.  شهوانیتی که به ویژه در فیلم های نخستین فدریکوفلینی به خوبی نمایان است.

رقص«کیت هادسن» که نتوانسته است ابعاد یک اجرای موزیکال را به خوبی در فیلم انعکاس دهد در نقش یک خبرنگارعریان آمریکایی در بخشی از فیلم تماشاگر را به یاد برنامه های تلویزیونی قدیمی «روهان و مارتین» می اندازد. برنامه هایی که در دهه شصت میلادی با شرکت مادر کیت(گلدی هاون) که یک بیکینی تنگ و چسبان می پوشید اجرا می شد!

مایکل تولکین و آنتونی مینگلا (کارگردان فیلم بیمار انگلیسی که سال گذشته براثرابتلا به سرطان درگذشت) فیلمنامه فیلم «٩» را نوشته اند. فیلمنامه ای که بیشتر جزئیات آن از تکه کلام های خود فلینی گرفته شده است و درلابلای رقص ها و آوازها گاه بی اثر و نابجا به نظر می رسد.

کنت توران، منتقد سینمایی لس آنجلس تایمز می نویسد:«قطعات موزیکالی که بین دیالوگ ها قرارگرفته اند اغلب ارتباطی با جریان اصلی داستان فیلم ندارند و مثل وصله های ناجوری هستند که به روند تماشای فیلم لطمه می زنند. به نظرمی رسد هریک از این ستارگان زیبا  منتظرند تا به نوبت روی صحنه بروند و قطعه موزیکال خود را به صورتی وظیفه مانند اجرا کنند.»

«ماریون کوتیلار» بازیگر برنده اسکاری که درفیلم«زندگی گل سرخ» نقش ادیت پیاف را ایفا کرد درفیلم تازه «راب مارشال» نقش همسر«گوئیدو» را بازی می کند و شاید به همین جهت است که فرصتی یافته تا دو ترانه بخواند. نقش محوری کوتیلار و بازی درخشان او درواقع  یکی از بهترین بازی های فیلم به شمار می رود. بازی درنقش همسری شکست خورده، غمگین و گاه حتی مالیخولیایی.

مجله هنریVariety چاپ لس آنجلس درباره نقش ماریون کوتیلار درفیلم «٩» می نویسد:«مهارت کوتیلار درارائه این شخصیت به تماشاگر نشان می دهد که چگونه ایفای نقش یک زن افسرده ، شکست خورده و  وارسته از اغفال وشیفتگی می تواند به مراتب جذاب تر و تاثیر گذارتر از اندام نیم عریان، نوسان سازو پرزرق و برق ستارگان زیبای فیلم باشد.»

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم سرود کریسمس

بازسازي يك فيلم پر محتوا به زبان انيميشن

داستان فيلم در مورد مرد پول دار خسيسي به نام Ebenezer Scrooge ( با صدا گذاري Jim Carrey ) است كه طمع تمام وجود وي را گرفته و حاضر نيست يك سنت از داراييش را در راه هاي خيريه و كلا در هيچ راهي خرج كند. كريسمس نزديك ميشود و  Scrooge نيز طبق معمول در گرقتار چشم تنگيش است، اما اين كريسمس با بقيه كريسمس ها فرق دارد، حداقل براي آقاي Scrooge خسيس ما چرا كه ارواحي به نام هاي روح كريسمس گذشته ، حال و اينده بر وي ظاهر ميشوند تا چشم Scrooge را بازكنند. اين سه روح وضعيت اعمال و رفتار وي نسبت به كارهايي كه در گذشته انجام داده و باعث شادي و دل مشغوليش شده اند، وقايعي كه در زمان حال در شرف اتفاق است بدون اينكه وي از آنها خبر داشته باشد و حوادث ناگواري كه در آينده به خاطر اين خساست وي براي او و اطرافيانش اتفاق مي افتد و پس از مرگ و مصادره داراييش هيچ انساني حتي اسم وي را نميگيرد، را به وي نشان ميدهند.
پس از تمام شدن اين ديد و بازديد ها حال نوبت آقاي Scrooge است تا انتخاب خودش را بكند و به اين سوال جواب دهد كه آيا پول بهتر است يا محبت .

شايد اين روز ها بازار كار Jim Carrey در سينما و در روي صحنه داغ و پر در آمد نباشد چرا كه ژانر وي ( كمدي ) پر شده از فيلم هاي بي معني و پوچ كه با موضوعات تكراري مسخره كردن كل اعتقادات و فرهنگ ملل مختلف كمتر كسي براي ديدن كمدي هاي امروزي پا در سالن هاي سينما ميگزارد ( اين حرف را خيلي راحت از آمار بدست آمده از گيشه هاي سري كمدي هاي امروزي مي توان اثبات است ) اما نقش وي در بازار انيميشن و صدا پيشگي بسيار پر كار است چرا كه Jim توانايي بخصوصي در درآوردن صدا هاي مختلف از انسان و حيوان گرفته تا اجسام و ... دارا است

چرا كه در خود اين انيميشن صدايScrooge/ Ghost of Christmas Past/ Ghost of Christmas Present/ Ghost of Christmas Yet یعنی ۴ شخصيت اول اين فيلم را اجرا ميكند بدون آنكه مو لاي شكاف كارش برود. اما با تمام اين تعريف و تمجيدها   A Christmas Carol بيشتر براي افراد بزرگسال ساخته شده تا كودكان چرا كه داستان فيلم بيشتر افراد ميان سال را مخاطب خود قرار ميدهد ( علي الرغم انيميشن بودنش) و صحنه هاي آن بيشتر حالت ترسناك دارند كه حتي برخي كودكان در حين تماشاي اين فيلم به علت داشتن ترس و استرس از شخصيت ها و روح هاي اين فيلم خواستار ترك سالن توسط والدينشان شده اند و زبان گفتاري فيلم براي افراد بالغ مفهوم است اما براي كودكان كمي گيج كننده به نظر ميرسد و همچنين داستان فیلم نيز تكراري است يا به عبارت ديگر باز سازي يك داستان قديمي است.


اما صحنه هاي سه بعدی فيلم روي هم خوب از كار در آمده اند و اين مديون تجربه هاي Disney است.
در كل اين روزها پس از نمايش انيميشن UP ( آخرين كار مشترك استديو Walt Disney و Pixar ) خوب است و بيننده ي بيشتري را براي خود دست و پا كرده چرا كه خود همين انيميشن   A Christmas Carol در بين چندين فيلم اكران شده در دو هفته  توانست عنوان نخست را در فروش به خود اختصاص دهد و نبايد اين عنوان را نيز فراموش كرد كه بيش از نصف فروش اين انيميشن  به خاطر آن است كه آن محصول استديو پر آوازه Walt Disney است و كارگردان فيلم نيز  Robert Zemeckis است كه در كارنامه خود انيميشن موفق The Polar Express محصول سال 2004 را دارا است كه اين خود نويد يك انيميشن خوب را به بيننده مي دهد . Zemeckis در بيشتر فيلم هايش ( مثل همين انيميشن ) نويسندگي و تهيه كنندگي فيلم را نيز خود بر عهده دارد كه به بيشتر مواقع اين نوع كار ها در پروژه هاي كوچك خوب از كار در مي آيند.

امتیازات:

كارگرداني: 9
داستان پردازي: 8.2
بازيگرداني: 8
امتياز كل: 8.3

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم ((2012))

ناگهان پايان جهان؟ «2012» آخرين ساخته رولند امريخ مي‌كوشد تابه اين سؤال پاسخ مثبت بدهد و البته قهرمانانش را هم زنده نگاه دارد.

«2012» در گونه محبوب و پرطرفدار سينماي فاجعه قرارمي‌گيرد؛ سينماي جلوه‌هاي ويژه عظيم كه قرار است بر پرده نقره‌اي تماشاگر را بهت‌زده كند. محصول عظيم كمپاني كلمبيا با تماشاگران پرتعدادي كه يافته، از موفقيت در طي‌كردن مسيري آشنا حكايت دارد. تماشاگر، سينماي فاجعه را دوست دارد و گرم‌شدن زمين و شكافته‌شدن لايه اوزون مسئله‌اي است كه دانشمندان فعال در حوزه محيط‌زيست سال‌هاست درباره‌اش هشدار داده‌اند.

پس مي‌توان هراسي از جنس واقعيت را در كارخانه عظيم روياسازي بازآفريني كرد و به گيشه پررونق دست يافت. رولند امريخ هم قبلا امتحانش را در ساخت فيلم‌هايي از اين جنس پس داده؛ پس «2012» براي كلمبيا حكم بازي‌كردن با كارت برنده را داشته. فيلم در بازار آمريكا توانسته توقعات مسئولان استوديو را برآورده سازد و سود سرشار هم در راه است؛ وقتي كه اكران جهاني آغاز شود و تماشاگران در سراسر دنيا به تماشاي فيلمي بنشينند كه داستاني ملودرام را به هيجان و حادثه پيوند مي‌زند.

جان كيوزاك در نقش كرتيس، مردي است كه هم در زندگي خانوادگي و هم حرفه‌اي‌اش يك شكست‌خورده تمام عيار است. كيت همسرش با بازي آماندا پيت تركش كرده و حالا با يك جراح پلاستيك (تام مك‌كارتي) زندگي مي‌كند. از سوي ديگر كرتيس در حرفه نويسندگي به جايي نرسيده و رمان‌نويسي محسوب مي‌شود كه آثارش خواننده ندارد.

درام اصلي اثر اما از جايي شكل مي‌گيرد كه يخ‌هاي قطب بر اثر گرما و در واقع اختلالي زيست‌محيطي آب مي‌شود و اين تازه آغاز كار است؛ فاجعه‌اي كه صداي زنگ خطرش به گوش رسيده و خيلي زود گوش فلك را كر مي‌كند. مشكلات بزرگ زودتر از پيش‌بيني‌هاي دانشمندان از راه مي‌رسند و آب‌شدن يخ‌ها فقط يكي از مشكلات پيش‌رو است؛  جايي كه حتي در سطح خورشيد هم انفجارهايي رخ مي‌دهد كه تاثيرش بر كره‌زمين، گسترده‌ترشدن ابعاد فاجعه است. رولند امريخ مي‌كوشد تا بستري علمي به فيلمش ببخشد.‌

مشكلات اصلي اما از جايي شروع مي‌شود كه فيلم، مثل ديگر ساخته‌هاي سازنده‌اش، نمي‌تواند از سطح گذركند. كارگردان خود نيز همچون تماشاگر مبهوت فاجعه تمام عياري مي‌شود كه خلق كرده. به اين ترتيب بار ديگر جلوه‌هاي ويژه نسبت به سناريو در اولويت قرار مي‌گيرند و تمام خلأهاي داستاني، بي‌منطقي در روايت و تيپيكال بودن شخصيت‌ها، با آخرين فناوري‌هاي تكنولوژيك پوشش داده مي‌شود. همچنان كه آخرين دستاوردهاي دانش بشري نيز حكم ابزاري براي فتح گيشه را دارند.

«2012» گيشه را فتح مي‌كند و به نظر مي‌رسد كه همين مسئله، رضايت خاطر سازندگانش را فراهم كرده. در ميان فيلم‌هاي متأخر هاليوود در زمينه سينماي فاجعه، اين يكي، بازيگران سرشناس بسياري دارد؛ از جان كيوزاك، آمانداپيت و تام مك‌كارتي گرفته تا وودي هارسلون و دني‌گلاور كه نقش رئيس‌جمهوري آمريكا را بازي مي‌كند، چون هم‌اكنون باراك اوباماي سياه‌پوست در كاخ سفيد حضور دارد! ‌‌

كارگردان به جاي تكيه به شخصيت‌ها و عناصر درام، ترجيح مي‌دهد فيلم را بر بستر حوادث و اتفاقات جلو ببرد. به همين دليل «2012» با آنكه در حادثه‌پردازي و نمايش فاجعه چيزي كم نمي‌گذارد- چون داستان پر و پيماني ندارد- به معضل ملال‌آور بودن دچار مي‌شود. به قول منتقد فيلم‌كامنت، فيلم براي تعدادي از تماشاگران به جاي آنكه پايان جهان را غيرقابل تحمل نشان دهد، تصور پايان نيافتن هرچه زودتر «2012» را غيرقابل تحمل مي‌كند!

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم "شهروند تابع قانون" 18/8/1388

بازيگر توانای فيلم های 300 ، Rockn Rolla و Gamer يعنی Gerard Butler حال با بازی در نقش كلايد شلتون (Clyde Shelton) پا روی پرده سينما ها گذاشته.

 كلايد مردی شرافتمند و خانواده دار است اما از بخت سياه وی دختر و همسرش در يك تهاجم خانگي به طور وحشيانه اي  سلاخي ميشوند. پس از تحقيقات پليس و جمع آوري اطلاعات صحنه جرم، قاتلان دستگير ميشوند ، نيك رايس (Nick Rice)، دادستان جوان در عين حال ماهر منطقه hotshot شهر فيلادلفيا (شهري در ايالت پنسيلوانيا آمريكا) براي رسيدگي به اين پرونده انتخاب ميشود.نيك با وجود مخالفتش، توسط رئيسش مجبور ميشود تا پشنهادي را به يكي از متهمان اين جنايت بدهد تا براي تخفيف در مجازات و آزادي زودرسش عليه همدستش شهادت دهد كه تمامي اتهامات عليه وي (همدستش) واقعيت داشته و او تمامي جرائم مطرح شده را مرتكب شده، بنابر اعترافات وي شريكش به اعدام محكوم و وي نيز به خاطر همكاريبه مدت  10 سال به زندان منتقل ميشود.



ده سال از اين ماجرا ميگذرد و كلايد نمي تواند با اين مسئله كه قاتل زن و دخترش حال آزاد شده و در حال زندگي است پس خود دست به كار ميشود تا به جاي بر پايي داگاه هاي تشريفاتي كه هيئت منصفه هاي آن فقط راي به بيگناه بودن و قضاتش به كم مجازات كردن عادت كرده اند را پشت سر گذارد و خود مجازات گناه كار را انجام دهد.پس از مدتي جسد مردي كه عليه شريكش شهادت داده بود تا خود را از مجازات نجات دهد پيدا ميشود، پس از اين ماجرا كلايد با خونسردي به جرم خود اعتراف كرده و راهي دادگاه ميشود سپس كلايد به نيك هشدار ميدهد كه يا بايد نيك افراد فاسد و نقص هاي موجود در سيستم عدالتي را پيدا و رفع كند يا اينكه بازي كنان كليدي اين ماجرا بزودي در محاكمه هاي ساخنگي خواهد مرد. سپس وي راهي زندان ميشود اما اين پايان مسئله نيست، براي كلايد مبارزه عليه بي قانوني و انجام تنبيه هايي كه سيستم قانون گذار قادر به انجام آنها نيست ادامه دارد ، او حتي اين كار را در درون سلول خود نيز ادامه ميدهد...

طبق معمول پايان اين عدالت خواهي ها هم بايد به دست خود ماموران قانون صورت گيرد و براي اتمام صدمات و كار هايي كه كلايد انجام ميدهد بايد مامور نيك ( با بازي بازيگر منتخب جايزه اسكار Jamie Foxx كه در فيلم هايي چون The Kingdom و Miami Vice ايفاي نقش كرده) دست به كار شود تا جلوي او را بگيرد. ميتوان گفت Foxx در اين فيلم يكه سرباز جلو بنده ي فيلم است كه توانسته   Law Abiding Citizen  را به يكي از بهترين افتخارات تاريخ زندگي خودش تبديل كند.

 شهروند مطيع قانون  را نمي توان يك كار سطح بالا در نظر گرفت حتي بازي Gerard Butler، فردي كه تمامي شهرت خود را از بازي در فيلم ضد ايراني   300 بدست آورد، و اين روز ها در رده بازيگران طراز اول قرار داده شده نتوانسته به اين داستان از قبل قابل پيش بيني F. Gary Gray ( كارگردان كم كاره فيلم هاي Be Cool (2005) و A Man Apart (2003) و The Negotiator (1998) و... كه تهيه كنندگي آنها را نيز خود بر عهده داشته كه اين بار هم با فيلم درجه C خود يعني Law Abiding Citizen سر و كله اش پيدا شده) رنگ و بوي خوشي دهد ولي باز Foxx توانسته تا نقش خود را فراتر از حد معمولش ايفا كند، هر چند اين فيلم براي تماشاچيانش قابل قبول تعريف شده چرا كه داشتن يك قهرمان كه زندگي خود را براي هدفش در ميان ميگذارد اغلب تماشاگر پسند است، اما منتقدان از آن چندان استقبالي به عمل نياوردنند و بدان نمره ضعيف 7 دادند.

در كل فیلم Law Abiding Citizen با ايجاد دو ساعت هيجان و اكشن از جمله فيلم هاي مهيج پاييز امسال به شمار ميرود .

 
كارگرداني: 8

داستان پردازی: 6.5

بازيگردانی: 8.5

امتياز كل: 7.8

منبع: مووی تایم

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم "عقب نشینی زوج ها" 28/7/1388

باز هم چند زوج جوان روی رده ی سینما آمده اند تا شما را بخندانند. Couples Retreat یک فیلم کمدی دیگر که به اکران عمومی رسیده است.

داستان فیلم در مورد چند زوج جوان است که از زندگی عادی و کار مداوم خسته شده اند و هر یک نسبت به زوج دیگر به دلیل اینکه احساس میکنند دیگری خوشبختر و شادتر است حسودی میکنند این چهار زوج تصمیم میگیرند تا با همدیگر به یک مسافرت تابستانی بروند . در جزیره ی تفریحی آنها با دیدن رفتار زوج های مقابل  چیزهای جدیدی یاد میگیرند و اینکه چه راه هایی برای شاد بودن میتوانند داشته باشند.



مهمترین دلیل اینکه این فیلم را میتوان توصیه کرد بازیگران فیلم هستند که هر یک جزو خوب های سینما کمدی هستند. شخصیت های نوشته شده نیز کاملا با بازیگران تطابق دارند . اگر شما فیلم های کمدی را جزئیات و دقت تماشا میکنید بازیگران در این فیلم چند نقش قبلی خود را تکرار کرده اند مثلا رنو مارسل نقش قبلی خود در فیلم along came polly را بازی کرده است و یکی دو تای دیگر نیز نقش های موفق قبلی خود را دوباره اجرا کرده اند.

برخلاف انتظار بهترین بازی را Colin Biaocchi بازیگر جوان فیلم ارائه میدهد. که به نظر میرسد این فیلم سکوی پرتابش باشد برای بازی های بهتر در فیلم های بهتر.هر چند شوخی ها و بازی سایر بازیگران نیز چیزی کم ندارد و Vince Vaughn به همراه  Jason Bateman  که از معروفهای کمدی هستند توانسته اند بینده را به خوبی سرگرم و شاد کنند.

اما فیلم برداری و مناظر فیلم نیز واقعا درخشان است. نگاهی به محل سکونت زوج  مناظر سبز و آب های ابی کریستالی که بیندازید متوجه می شود که هزینه ی فیلم برداری چقدر بالا بوده است که هزینه ی بالا در این چنین فیلم هایی کمتر دیده می شود.

اما نکته های منفی فیلم نیز کم نیستند مثلا مهمترین ایراد فیلم این است که به اندازه ی کافی  شاد و مفرح نیست و داستان بین نمایش شادی و کمدی و عشق و محبت سرگردان می شود. و کاگردان تا حدودی مجبور شده است مفهوم عشقی و عاطفی فیلم را فدا کند. به نیمی از بازیگرن فیلم یعنی همسران و زنان این زوج ها نیز اصلا به درستی پرداخته نمی شود و این مردان هستند که بیشتر در فیلم  هستند.

فیلم هر چند صحنه های  خنده دار و لحظات شاد زیادی دارد اما تمام این چیزها تا میانه های فیلم است و از ان به بعد فیلم افت زیادی پیدا می کند و وارد بحث های ناقض عشق و عاطفه  می شود که  به نظر  چندان هم در این امر موفق نشده است.

در مجموع کسانی که به دنبال فیلم های کمدی هستند برایشان مهم خندیدن و گذراندن ساعتی به خوشی و شادی است که این فیلم تا حد خوبی این خواسته را برآورده می کند .هر چند می توانست از این هم بهتر باشد.

منبع : مووی تایم

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  فيلم «پدرخوانده» چگونه خلق شد‌ ؟ 25/7/1388

نسخه تكميل شده‌ شاهكار ماندگار فرانسيس فورد كاپولا در اين ماه در اكثر كشورهاي جهان به اكران مجدد در آمد.

 37سال پس از اكران پدرخوانده هنوز اين سؤال مطرح است كه چه فرمولي سبب ساخت يكي از موفق‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما شد؟ نظر منتقدان در اين زمينه متفاوت است ولي يك چيز محرز به‌نظر مي‌رسد و آن تعادلي غريب بين سينماي سرگرم‌كننده و ايده‌هاي بديع هنري است؛ هر چند كه براي رسيدن به اين ميزان از موفقيت فرانسيس فورد كاپولا و عواملش روزهاي سختي را پشت سر گذاشتند و اصولا رسيدن به قله افتخار و موفقيت هرگز در ذهن او جايي نداشت.

فيلم با 6 ميليون دلار هزينه ساخته شد اما در اكران عمومي‌اش در سال‌1972 طي 18‌هفته بيش از 101‌ميليون دلار فروش كرد و نامزد دريافت 11‌جايزه اسكار شد و 3جايزه را به دست آورد. ال رودي تهيه‌كننده فيلم در يادآوري خاطرات آن روزها مي‌گويد: پدرخوانده پردردسرترين فيلمي بود كه مي‌توانم به خاطر بياورم و هيچ‌كس حتي از يك روز حضور در سر صحنه آن لذت نبرد.كاپولا هم با اين موضوع موافق است و مي‌گويد: تنش‌ها بدون توقف ادامه داشت و من هر روز منتظر اخراج بودم.

البته شايد اين تنش‌ها و مشكلات از نويسنده رمان به فيلم و عوامل آن به ارث رسيده بود.ماريو پوزو، نويسنده كتاب هم مشكلات فراواني براي انتشار كتابش داشت و 8ناشر آن را بدون توجه به محتوايش رد كرده بودند چون نمي‌خواستند از يك نويسنده ميان‌رتبه با بدهي‌هاي فراوان و سابقه قماربازي كتابي چاپ كنند و آشنايي با يك دوست در نهايت مقدمات چاپ كتاب را فراهم كرد و براي 67 هفته پرفروش‌ترين كتاب فهرست نيويورك تايمز بود. پارامونت زماني اقدام به خريد حقوق اقتباس رمان كرده بود كه پوزو تنها 100‌ صفحه از كتاب را نوشته بود و در مجموع 12500 دلار به پوزو پرداخت و قرار شد اگر فيلمي براساس آن ساخته شد دستمزد پوزو به 50 هزار دلار افزايش پيدا كند.

حالا همه پدرخوانده را بزرگترين فيلم پارامونت مي‌دانند اما اگر هوشياري رابرت اوانز، مدير توليد استوديو نبود آنها قافيه را به برت لنكستر باخته بودند و تنها يك روز با وقوع اين فاجعه فاصله بود: برت لنكستر در نقش دون كورلئونه بازي كند.

كاپولا هم گزينه اول هيچ‌كس نبود و تنها زماني نوبت به او رسيد كه جمعي از كارگردانان از جمله ارتور پن، پيتر يتس، كاستا گاوراس، اوتو پره مينجر، ريچارد بروكس، اليا كازان، فرد زينمان، فرانكلين جي شافنر، ريچارد لستر و...‌  همگي به پارامونت نه گفتند.اوانز هم معتقد بود در گذشته فيلم‌هاي مافيايي به اين دليل موفق نشده‌اند كه توسط يهودي‌ها كارگرداني شده و بازيگران اصلي‌اش نيز يهودي بوده‌اند.او براي كارگرداني اين فيلم، كاپولاي آمريكايي- ايتاليايي را برگزيد اما او هم ابتدا به اوانز نه گفت و تصور مي‌كرد داستان پوزو اثري عامه‌پسند و احساساتي و بي‌كلاس است.

ولي ورشكستگي شركت فيلمسازي كاپولا به نام «  امريكن زئو تروپ» او را ناچار به قبول اين پروژه كرد و زماني كه در سر صحنه حاضر شد در تغيير نگاهي عجيب داستان پوزو را روايت پادشاهي و 3پسرش خواند. پوزو شيوه كار كاپولا را دوست داشت و استوديو ابراز تمايل كرد تا لوكيشن اصلي فيلم براي كاهش هزينه‌ها به كانزاس سيتي منتقل شود اما كاپولا مخالفت كرد و درخواست 5 ميليون دلار بودجه كرد. برنامه كاري پيشنهادي كاپولا 80 روز فيلمبرداري بود اما استوديو تنها 53 روز به او فرصت داد.

سؤال بعدي و شايد مهم‌ترين سؤال انتخاب هنرپيشه نقش دون كورلئونه بود. پارامونت ابتدا آنتوني كويين را انتخاب كرده بود ولي در فهرست آنها نام‌هايي چون لاورنس اوليويه، جورج سي‌اسكات، ژان‌گابن، ويتوريو دسيكا و جان هيوستون ديده مي‌شد اما كاپولا مارلون براندو را مي‌خواست كه به‌دليل فاجعه‌هاي متعدد در گيشه سال‌ها بود كه به ليست سياه استوديوها منتقل شده بود.

اما با اظهارنظر استن‌جاف، مدير استوديو پارامونت مبني بر اينكه مارلون براندو هرگز در اين فيلم بازي نخواهد كرد به‌نظر مي‌رسيد حتي امكان چانه‌زني هم وجود نخواهد داشت.كاپولا كه برنامه‌هايش را براي اين فيلم از دست رفته مي‌ديد در ملاقاتي با مديران استوديو اصرار كرد براندو بهترين هنرپيشه حال حاضر دنياست و در اواخر جلسه در حالي‌كه روي اين اظهارنظرش تاكيد مي‌كرد ناگهان از حال رفت و مديران استوديو كه تصور كردند كاپولا دچار حمله قلبي شده ناگهان با درخواست او موافقت كردند.

ولي انتخاب باقي تيم بازيگران هم دردسرساز بود. پارامونت رابرت‌ردفورد يا رايان‌اونيل را براي نقش مايكل مي‌خواست ولي ردفورد و پس از او وارن‌بيتي نقش را رد كردند و براي آن ديويد كارادين و دين استاكول در نظر گرفته شدند و حتي رابرت دنيرو براي آن تست داد و فيلم‌هاي تست آنها همچنان موجود است ولي كاپولا با ديدن بازي پاچينو او را انتخاب كرد و فرد راس بازيگردان فيلم، او را به‌رغم جثه كوچكش انتخاب كرد هر چند كه دستمزدش براي كل فيلم 35 هزار دلار بود. جيمزكان هم كه براي خودش در آن زمان كسي بود براي نقش مايكل تست داد ولي در نهايت نقش ساني به او رسيد و جان‌كزل هم براي نقش فردو انتخاب شد. اما پيتر فالك و جان كازاوتس هر دو براي نقش تام هاگن كه به رابرت دوال رسيد از كاپولا درخواست نقش كردند و جواب منفي شنيدند.

فيلم درگيري‌هاي خانوادگي را هم براي كاپولا به‌دنبال داشت.كاپولا ابتدا با مادرش براي بازي خواهرش تاليا شاير در فيلم درگيري پيدا كرد اما مشخص بود در نهايت راي مادر پذيرفته مي‌شود و پدرخوانده به فيلمي خانوادگي با حضور خواهر، پدر و مادر كاپولا و دختر يك ماهه‌اش سوفيا بدل مي‌شود. دوران فيلمبرداري هم براي كاپولا زجرآور بود و او هميشه بايد با مشكلات پيش‌بيني نشده دست و پنجه‌نرم مي‌كرد و البته ذهن او پر از افكار منفي بود كه آرامشش را حين كار مي‌گرفت.

او به شكل تصادفي از چند تن از عوامل شنيده بود كه فيلم را يك تكه آشغال توصيف كرده بودند و او را ناديده مي‌گرفتند. در چنين شرايطي كاپولا تصور مي‌كرد هر روز ممكن است كارگرداني مثل كازان سر صحنه بيايد و از او محترمانه بخواهد كه لوكيشن را ترك كند ولي براندو تهديد كرد در صورت عدم‌حضور كاپولا از كار كناره‌گيري مي‌كند.

حتي پاچينو هم با وجود دستمزد اندكش جايگاه محكمي در فيلم نداشت و تنها پس از فيلمبرداري صحنه انتقام‌‌گيري خونين در رستوران بود كه مديران استوديو او را براي اين نقش پسنديدند.براندو هم خوب بود.همه خوب بودند و كاپولا اشاره مي‌كند: بدون استثنا تمامي ايده‌هاي عجيب من براي اين فيلم عالي از آب درآمد.ولي دردسرها تمامي نداشت.

در اواخر كار اوانز تصور مي‌كرد فيلمبرداري صحنه مرگ دون كورلئونه ضروري نيست ولي اين سكانس يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم حاضر محسوب مي‌شود. گوردون‌ويليس، كاپولا را غيرحرفه‌اي مي‌دانست و از اين تيم بازيگران متنفر بود حتي موسيقي به ياد ماندني نينا روتا هم توسط اوانز رد شد و تنها زماني جايگاهش در فيلم تثبيت شد كه در اكران آزمايشي مورد توجه تماشاگران قرار گرفت.

مشكل نهايي زمان فيلم بود. كاپولا به‌دليل قوانين عجيب استوديو زمان فيلم را به 135‌دقيقه كاهش داد ولي اوانز او را به دفترش فراخواند و گفت: تو يك حماسه را فيلمبرداري كردي و حالا داري تيزر تحويلم مي‌دهي؟ من از تو يك فيلم مي‌خواهم! فيلم با تدوين مجدد نزديك به 3ساعت شد و فيلم محبوب منتقدين در دهه‌1970شد.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم "هوش مصنوعی" ساخته اسپیلبرگ 21/7/1388

نام فیلم : هوش مصنوعی

کارگردان : استیون اسپیلبرگ

سال ساخت : ۲۰۰۱

محصول : آمریکا

طرح اولیه فیلم حاصل تلاش استنلی کوبریک کارگردان فقید سینما بود.در 1991 زمانی که تصمیم به ساخت فیلم داشت و با کمپانی های معتبر دنیا در حال مذاکره بود،به دلیل مشکلات فنی در تهیه جلوه های ویژه فیلم از ساخت آن منصرف شد.سالها گذشت تا پروژه به دست استیون اسپیلبرگ افتاد و سرانجام در سال 2001 فیلم روانه سینماها شد.فیلمنانه نویس و گارگردانA.I : استیون اسپیلبرگ،بر اساس طرحی اقتباسی از یان واتسون و قصه برایان آلیس.
در این فیلم اسپیلبرگ یکی از شاهکارهای بعدی دوران کارگردانی خود را به وجود می آورد.استفاده از نور و سایه روشن مناسب،ضرباهنگ نسبتا کند و پلانهای طولانی،همگی به بیننده این اجازه را می دهد تا کاملا از فیلم لذت ببرد و وقفه های بعدی بسیار به موقع به تماشاگر داده می شود تا در مورد داستان فیلم و روند رو به جلو آن فکر کند.داستان فیلم،داستان بچه روباتی است که با خواندن کد فعال کننده احساس و عشق،صاحب خود را به عنوان مادر خویش فلمداد می کند و تا پایان این عشق مادر و فرزندی در نزد این روبات زنده می ماند.در طول فیلم سئوال های بسیار برای تماشاگر مطرح می شود که فیلم در صدد پاسخ گویی به این سئوالات نیست و آنها را بی جواب می گذارد و به تماشاگر این فرصت را می دهد تا خود در این مورد فکر کند و تصمیم بگیرد.یک از نقاط مثبت فیلمنامه،منطق گرایی است که از تار و پود فیلم احساس می شود و علیرغم احساسی بودن صحنه ها ،ما همواره شاهد این منطق هستیم.اوج این تقابل در صحنه ای است که دیوید ربات در اعماق آب به پری دریایی می رسد(مجسمه پری )و التماس می کند تا او را به یک پسر واقعی تبدیل کند(اشاره ای آشکار به داستان پینوکیو)ولی مجسمه پری دریایی توانایی ندارد یا به عبارت دیگر،پری دریایی هرگز وجود نداشته تا ماهیت دیوید را تغییر دهد و این تنها یک داستان است که واقعیت خارجی ندارد.

AI3.jpg

اسپیلبرگ روابط و خانواده در آمریکا را در قالب خانواده ای که دیوید به آن تعلق دارد،توصیف می کند.نقش پدر خانواده به عمد کمرنگ شده و کاملا از بچه ها و محیط خانواده دور است.
دیوید هرگز او را پدر خطاب نمی کند و نقش پدر بیشتر به عنوان یک بیگانه در خانه به چشم می آید.
دیوید یک محصول کارخانه ای است،یک ربات که نباید احساس داشته باشد.اما این ربات تمام بار احساسی فیلم را به دوش می کشد.بازی قابل قبول و در خور توجه هیلی جوئل آرمنت یکی از نقاط قوت فیلم است که به بیننده اجازه می دهد به راحتی با این شخصیت ارتباط برقرار کند.این بازی در شرایطی که آرمنت در کنار جود لا بازی می کند بیشتر کیفیت خود را به نمایش می گذارد و به نوعی جود لا را محو می کند.
فیلم هوش مصنوعی،دارای ساختار روایی محکم و مشخصی است.فیلم از چند قسمت کاملا مجزا ساخته شده:خانواده دیوید،دیوید خارج از خانه،سرزمین بدون بازگشت(این سبک جدا از هم یکی از تکنیک های کوبریک در روایت فیلم بوده است) که هر کدام به طور جدا راوی داستان و پرسش هایی است که در غایت خط روایی فیلم را تشکیل می دهد.

AI2.jpg


در بخش اول،ما شاهد روابط پرسوناژها در محیط خانه هستیم،شیطنت های بچه واقعی خانواده که از این مکا(دیوید) تازه وارد دل خوشی ندارد و با اذیت کردن دیوید تفریح می کند و حتی به خاطر حسادت بچه گانه خود تصمیم می گیرید دیوید را بد جلوه دهد تا او را به شرکت سازنده بازگرداند.اوج این حوادث،ترغیب دیوید به چیدن موی مادرشان است که در پایان فیلم تاثیر جالبی خواهد داشت(اشاره به قیچی و کوتاه کردن مو یکی از استعارات زیبای این فیلم است)
در قسمت دوم،ما باید قضاوت کنیم و تصمیم بگیریم که آیا احساس دیوید واقعی است یا نه،قابل اعتناست یا تنها یک برنامه کامپیوتری.کارگردان هوشمندانه به ما کمک می کند. در سکانس پایانی شهربازی،جایی که تمام تماشاگران در حال پرتاب کردن بطری به سوی مجریان برنامه نابود کردن مکاها هستند،تماشاگر ناچار به تصمیم گیری می شود که آیا واقعا عشقی که از روی برنامه باشد و فاقد معانی ژرف،با ارزش است؟

AI4.jpg

در بخش سوم و پایانی ،دیوید متوجه می شود که آن طور که تصور می کرده یگانه نیست و تنها محصول یک خط تولید در یک شرکت است.ابتدا با این امر مخالفت می کند و ربات همانند خود را نابود می کند،ولی زمانی که خط تولید خود را می بیند به کلی تسلیم می شود و در اثر یاس و ناامیدی تصمیم به نابودی خود می گیرد.در سکانس پایانی فیلم،زمانی که نوع برتر ماشینها توانایی زندگی دارند و نسل بشر از بین رفته است،این دیوید است که نماد تمدن بشر می شود و آخرین آرزویش،یعنی بودن در کنار مادرش به وسیله همان دسته مو تحقق می یابد و بعد با رسیدن به آرزوی خود،تبدیل به یک انسان واقعی می شود،پسری که به دنبال آرزوی خود حرکت می کند،به آن دست پیدا می کند و با آن به آرامش می رسد.

نقد فیلم :

فیلم از بعد روانشناختی به طرفداری از هر موجود جاندار دارای احساس می پردازد . و یک موجود شبیه سازی شده ی مکانیکی را طوری دارای احساس و عاطفه و عشق می کند که بیننده با این روبوت در طول فیلم رابطه انسانی و عاطفی برقرار می کند . در سکانس پایانی فیلم اوج رابطه ی عاطفی را میان یک روبوت شبیه سازی شده و یک مادر می بینیم ، چیزی که در زندگی ماشینی حاضر ما فراموش شده است ! .

جنگ بین گروه های طرفدار شبیه سازی انسان و مخالفین این عمل سالهاست که ادامه دارد و در سینما نیز با فیلم های کاملا نقیض هم این جنگ را به وضوح می بینیم . کارگردانانی که با ساختن روبوت های شبیه سازی سازی شده نابودگر ، فیلم خود را طوری به پیش می برند که در ذهن بیننده اینگونه تداعی می شود که شبیه سازی انسان ، زندگی بشر را به خطر می اندازد و گامی به سوی نابودی نسل بشر است و در مقابل آنان کارگردانانی مانند کارگردان هوش مصنوعی این پسر مکانیکی را طوری طراحی نموده است که عواطف هر بیننده ای را پای تماشای فیلم بر می انگیزد و او را همراه مادر و فرزند وادار به ابراز احساسات می کند .

به نظر شما کدام درست است ؟ روبوت های شبیه سازی شده نابودگر یا آبادگرند ؟ همدم انسان هستند یا دشمن آنها ؟ و آیا پس از ساخت یک روبوت که دارای احساس و عواطف خاص انسانی که با التماس مادرش را می خواهد و یا با زاری درخواست از بین نبردن خود را می کند ، باید آنها را نابود ساخت ؟

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی بر فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" ساخته برادران کوئن 14/7/1388

جایی برای پیرمردها نیست No Country For Old Man

نویسنده و کارگردان:اتان و جوئل کوئن
بازیگران: تامی لی جونز ، جاش برولین ، خاویر باردم ، وودی هارلسن
مدیر فیلمبرداری:راجر دیکنز
بر اساس رمانی از کورمک مک کارتی

برادران کوئن در فیلم جایی برای پیرمردها نیست به نوعی انتزاع منحصر به فرد در مبانی ژانر دست یافته اند و این کار همیشگی آنهاست.این بار نیز حال و هوای ولایتی معمول در غالب فیلم هایشان بر فضای کلی فیلم حاکم است.مناظر جاده ای،دشت های وسیع،هتل ها،متل ها و مکان های دور افتاده با چاشنی نوع تکلم کاراکتر ها. و چون همیشه می توان از ریز بافتی جزئیات مجرای فیلم شان لذت برد. این یکی خمیر مایه و روح اصلی اش را ا رمانی به قلم کورمک مک کارتی گرفته است"نویسنده ای که بسیاری از سینماگران آثارش را"(غیر قابل اقتباس)نامیده اند.انتظار یک فیلم عادی از برادران کوئن انتظار بیجایی است.کوئن ها جستجوگر حیطه ها و مرزهای تازه در ژانرهای سینمایی اند آنها استاد وارونه کردن ژانر و به حیرت انداختن تماشاگران هستند. هر صحنه از فیلم تازه کوئن ها با چنان ظرافت و دقتی ساخته شده که تماشاگر دوست دارد این صحنه ها ادامه پیدا کند و با با این حال هر صحنه چنان قدرت کشش حسی را برای رفتن به صحنه بعد ایجاد می کند که نمی توان از دایره ی نفوذ آن در ماند.
فیلم جای برای پیرمردها نیست در مجموع سه کاراکتر اصلی دارد.آنتون شیگور(خاویر باردم)قاتل بی رحمی است که حتی در موقعی که تحت بازداشت پلیس است و به دستانش دستبند زده اند نیز خطرناک است.شیگور در دشت های تگزاس پرسه می زند و هر **ی را که سر راهش ببیند از بین می برد.مگر اینکه طرف آنقدر خوش شانس باشد که در بازی شیر یا خط برنده شود. لولین ماس (جاش برولین) یک جوشکار سابق است که همراه همسرش (کلی مک دانلد)در یک خانه کاروانی زندگی می کند.این مرد بیچاره یک روز هنگام شکار تصادفا با صحنه عجیبی روبرو می شود.جنازه های سوراخ سوراخ شده و بسته های هروئین گویای آن است که این افراد موقع انجام معامله مواد مخدر با هم اختلاف پیدا کرده اند و یکدیگر را کشته اند. ماس حدس می زند که پولها نیز باید جایی در همین نزدیکی ها باشد. حدس او درست است او موفق می شود دو میلیون دلار پول را که داخل کیفی قرار دارد پیدا کند. ماس پول ها را بر می دارد و فرار می کند.شخصیت سوم قصه،کلانتر تام بل(تامی لی جونز)نام دارد.شیگور در تلاش است تا ماس را پیدا کرده و پول ها را از او بگیرد.کلانتر جدای از اینکه کشت و کشتار قاچاقچیان در حوزه ی تحت مسئولیت او رخ داده.در صدد است که با یافتن و دستگیری شیگور جلوی جنایت های بعدی او را بگیرد.**ان دیگری نیز در قصه حضور دارند.کارسون ولز(وودی هارلسون)که یک جایزه بگیر مغرور است : تاجری(استیون روت) که کارسون را استخدام کرده:و مجموعه ای از کارمندان هتل ها و فروشگاههایی که بدبختانه سر راه شیگور ظاهر و کشته می شوند.................!!




جایی برای پیرمردها نیست مانند فارگو دیگر فیلم موفق برادران کوئن عناصری از ژانر هیجان انگیز و جنایی را دارد اما اساسا یک فیلم بررسی کاراکتر است.این فیلم مشاهده گر دقیق احساسات انسانی در مواجهه ی فرد با موجود دد صفت ،بی رحم و فوق العاده خشن است:احساساتی که در مواجهه با بی عدالتی و زور گویی ها خودنمایی می کند.به همه اینها فیلبمرداری راجر دیکنز،تدوینبرادران کوئن و از همه مهمتر موسیقی بسیار زیبای (کارتر برول) را اضافه کنید.نتیجه ی کار تکان دهنده،منحصر به فرد و زیباست.
اما عیار بازیگری فیلم فوق العاده بالاست.خاویر باردم با آن موی بلند سیاهی که روی شانه هایش ریخته و با آن چهره ی خشن و بی رحم، به این زودی ها از خاطره ها پاک نمی شود.باردم موفق شده است یکی از خبیث ترین و در عین حال باورپذیرترین آدم بد های سینمایی را تجسم ببخشد.جاش برولین با بازی خوب و محکم خود می تواند امیدوار به احیای دوران بازیگری اش باشد برادران کوئن استاد دور انداختن قواعد و فرمولهای قرا دادی اند و آنها به این تزتیب وسترنی ساخته اند که وسترن نیست. فیلم جنایی ساخته اند که جنایی نیست.تریلری ساخته اند که تریلر نیست و کمدی ساخته اند که کمدی نیست و این همان چیزی است که ما از یک سینمای خوب انتظار داریم.



اطلاعات فیلم :
امتیاز کاربران IMDB به فیلم : ۸.۷ از ۱۰
کارگردان : جوئل و اتان کوئن (Ethan Coen, Joel Coen)
سال ساخت : ۲۰۰۷
محصول : امریکا
ژانر : جنایی، درام، هیجانی، وسترن
جوایز : نامزد نخل طلای جشنواره کن / نامزد جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمنامه از مراسم گولدن گلاب / برنده جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (باردم) از مراسم انجمن منتقدان فیلم بوستون / نامزد جایزه بهترین گروه بازیگری، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها / برنده جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمبرداری از مراسم انجمن منتقدان فیلم شیکاگو / برنده جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدان دالاس-فورت ورث / نامزد جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل (مک دانلد)، بهترین کارگردان، بهترین فیلم سال و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن / برنده جایزه بهترین گروه بازیگری، بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اقتباسی از انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا / برنده جایزه بهترین کارگردان، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحادیه منتقدان فیلم نیویورک / برنده جایزه بهترین کارگردانی، بهترین گروه بازیگری، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه اقتباسی از مراسم منتقدان فیلم فونی** / برنده جایزه بهترین کارگردانی از انجمن منتقدان فیلم سن فرانسیسک / برنده جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلم و نامزد جوایزبهترین بازیگر (جاش برولین)، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامه اقتباسی از مراسم ساتلایت / برنده جایزه بهترین کارگردان، بهترین گروه بازیگری، بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از مراسم منتقدان فیلم واشنگتن
بازیگران : تامی لی جونز (کلانتر اد تام بل)، خاویر باردم (آنتون شیگور)، جاش برولین (لیولین ماس)، وودی هارلسون (کارسون ولز)، کلی مک دانلد (کارلا جین ماس)، گارت دیلاهانت (معاون کلانتر وندل)، تس هاپر (لورتا بل)، بری کوربین (الیس)، استیون روت (مردی که ولز را اجیر می کند)، راجر بویس (کلانتر ال پاسو)، بث گرانت (مادر کارلا جین)
مدت فیلم : ۱۲۲ دقیقه

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  جنجال بزرگ! (یادداشت دِرِک اِلِی –ورایتی– بر فیلم «پارکینگ» ترجمه پیمان جوادی) 13/7/1388

یک اثر دقیق و خوش‌ساخت شبیه کمدی سیاه «پس از ساعت‌ها» که تقریباً قصد انتقال همان معانی و مفاهیم را به تماشاگر دارد. در این کمدی سیاه تایوانی دوبله پارک کردن ماشین‌ها باعث و علت بسیاری از مشکلات، غم و غصه‌ها و ناراحتی‌های یک شهروند عادی تایپه‌ای می‌شود. «پارکینگ» نخستین فیلم بلند سینمایی چونگ مونگ هونگ کارگردان و سازنده فیلم‌های مستند و آگهی‌های بازرگانی و تجاری، فیلمی تأثیرگذار است که یک دور کامل در بیشتر جشنواره‌های معتبر و بین‌المللی دنیا چرخیده و می‌تواند گشاینده راه بسیاری از فیلمسازان تایوانی در آینده باشد. این فیلم تایوانی این شانس را هم داشت تا با استفاده از بازی چانگ چِن در نقش اصلی در بازارهای آسیایی موفق عمل کند.
بر اساس یک ضرب‌المثل چینی «بدشانسی‌ها هرگز به تنهایی نمی‌آیند» و این مسئله برای چِن مو (چانگ) زمانی شکل واقعی‌تری به خود می‌گیرد که سعی در جلوگیری و مانع شدن از تهیه و فروش شیرینی‌های خانگی یک شیرینی فروشی دارد و یک قرار ملاقات شام نیز برای رفع کدورت با همسرش در روز مادر بگذارد. بعد از یک گفت و گو و در نهایت یک بگو و مگوی عجیب و غریب با صاحب فروشگاه در رابطه با خریدن انواع کیک و شیرینی، چِن ماشین‌اش را در حالتی پیدا می‌کند که توسط یک ماشین دیگر در یک حالت پارک دوبله مسدود شده، او در یک عمل انفجارآمیز عصبی شیشه جلوی اتومبیل را می‌شکند و ...


فیلم از این لحظه به بعد با لحنی تصنعی و تا اندازه‌ای دور از واقعیت ادامه پیدا می‌کند. چِن ابتدا با آرایشگری یک‌دست (جک کائو) که به خاطر ماشین قراضه‌اش ناراحت و دلخور است جر و بحث می‌کند. خانه چِن روبروی یک آپارتمان سه طبقه است، جائی‌که یک زوج سالخورده عجیب و غریب و غیر عادی زندگی می‌کنند. نوه آنها (لین کای چونگ) هم که دختری جوان است به همراه آنها زندگی می‌کند و بر این باور است که چِن همان پسر آنها –دایی خودش– است که مدت‌ها پیش گم شده و هیچ خبری از او نیست. ما از طریق فلاش‌بک‌های متعدد فیلم متوجه می‌شویم که پسر این زوج سالخورده در سلامت کامل به سر می‌برد اما مدتی ست که درگیر ماجرای آدم‌ربایی از یکی از مشتریان ثروتمندش جهت پرداخت هزینه‌های پزشکی همسر بیمارش شده است. کارآکترهای دیگر فیلم شامل یک آرایشگر مهربان و خوشرو اما مرموز و اسرارآمیز، یک زن جوان چینی (پِگی تیسِنگ) و دوست مذکرش (لئون دای)، یک خیاط (هونگ کونگ) که در مجاورت و همسایگی آنها زندگی می‌کند و یک گروه از گنگسترها می‌شود.
فیلم تقریباً چهارچوب مشخص و معینی دارد و در یک محدوده جغرافیایی و مکانی کاملاً مشخصی می‌گذرد، اما تصاویر به مانند خلاصه و شرح کوتاهی از گذشته کاراکترها و داستان‌های پس‌زمینه ماجراهای فیلم عمل می‌کنند که تا اندازه‌ای جالب و جذاب از کار درآمده، در طول فیلم نشانه‌هایی آشنا از سینمای آسیا یا حکایت‌های نیمه رویاگونه و نیمه افسانه‌ای چینی می‌توان یافت از جمله، فیلم‌های کارگردان هنگ‌کنگی جانی تو، و همینطور فیلم «گرگ‌ها زیر نور ماه زوزه می‌کشند» و «قواعد بازی» ساخته کارگردان تایوانی هو پینگ.
چِن در طول فیلم آدمی بدگمان و شکاک معرفی می‌شود که نسبت به همه چیز و همه کس سوءظن دارد و همیشه در حال غُر زدن و نِق نِق کردن است و تقریباً آدمی خودآزار و تلخ به شمار می‌رود. تنها چیزی که از گذشته او دستگیرمان می‌شود در حد همان اشارات کوتاهی ست که در گفت و گوها و یکی دو فلاش‌بک به او می‌شود و تا اندازه‌ای هم برخی از روابط و علاقه‌هایش به برخی از کاراکترهای فیلم. فیلم یک موسیقی پایانی سرخوشانه و سرزنده –برخلاف خود فیلم– دارد که با همه بخش‌های فیلم از کاراکترها گرفته تا ماجراها و حوادث فیلم در ارتباط است. بیشتر بازیگرها آنگونه که سبک و شیوه خاص همه بازیگران شرق آسیاست در صحنه‌های احساسی و عاطفی فیلم موفق عمل کرده‌اند. خودِ چانگ هم در نقش اصلی فیلم آدمی عصبی‌مزاج و همیشه گیج و حواس پرت است که به خوبی از پس نقش خود برآمده. بقیه بازیگران فیلم از جمله کائو و تو، به شکلی ماهرانه و بدون هیچ غلو و اغراقی در نقش کاراکترهای بامزه فیلم ظاهر شده‌اند که با مزه‌پرانی و دیالوگ‌های خنده‌دار و بامزه یک جورهایی حال و حال فیلم را در یک حالت تعادل میان یک کمدی سیاه و یک کمدی سرخوشانه نگه داشته‌اند. فیلمبرداری نوآر و پر از سایه و روشن فیلم هم کار خودِ کارگردان فیلم چونگ مونگ هونگ است که عالی و در حد استانداردهای جهانی ست. فیلم کلاً به لحاظ مسائل فنی بسیار دقیق و خوش‌ساخت از کار درآمده، اما اگر در این میان 5 یا 10 دقیقه از میزان فیلم در طول تدوین کاسته می‌شد می‌توانستیم شاهد یک کمدی سیاه با ریتمی تندتر و روان‌تر باشیم.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم "خبررسان" جدیدترین ساخته سادربرگ 6/7/1388

سودربرگ این کارگردان خوش نام هالیوودی این بار در کاری متفاوت با یک فیلم کمدی به همراه مت دیمون یه سینماها بازگشته ست.

داستان فیلم در مورد مایک کارمندی است که به طور داوطلبانه اطلاعاتی را از اختلاس و کلاه برداری در شرکت بزرگی که در آن کار می کند در اختیار FBI قرار می دهد. پلیس بری اینکه بتواند اطلاعات بیشتر و محکم تری را به دست آورد . از مایک می خواهد که همچنان در شرکت فعالیت کند و اطلاعات بیشتری از این ماجرا کسب کند....

شاید با شنیدن داستان فیلم و نام هایی چون سودربرگ و مت دیمون که پیش از این سابقه ای در فیلم های کمدی نداشته اند. کمتر کسی فکر کند که با یک کار کمدی روبرو است.

اما باید دید فیلم چه چیزی در خود دارد که مردم را به سینماها کشانده است.
داستان فیلم تا حد زیادی به اوضاع شرکتهای اکنون جهان شباهت دارد و حتی در وطل فیلم نیش هایی نیز به آنها میزند.داستان در مورد شرکتی که با قدرت و پول و سرمایه ی خود سایر شرکتهای رقیب را از میدان به در می کند و برای سر کیسه کردن مردم با سایر شرکتهایی بزرگ زد و بند می کند. و این همان کاری است که در دنیای واقعی موجب شد تا اقتصاد جهان با بحران روبرو شود.
اینکه از سودربرگ انتظار داشته باشیم یک کار صد درصد کمدی را نمایش دهد اشتباه است و او حتی در این فیلم نیز به آرمانها و کارهای قبلی اش وفادار است و همچنان از سطحی کاری خودداری می کند. شاید Informant را بتوان با ار مشابه اسپیلبرگ یعنی ( اگر میتونی منو بگیر ) مقایسه کرد که فیلم اسپیلبرگ نیز تمی کمدی گونه داشت اما رویکردش جدی بود.در دشخصیت پردازی فیلم مایک کارمند جز شرکت که نقشش را مت دیمون بازی می کند.یک کارمند دست و پا چلفتی است . که به نظر می رسد رفتارها و کارهایش کاملا ساده گونه است و هیچ عمقی ندارد. وسدربرگ با زیرکی برای این شخصیت هیچ کارعمیق و پیچیده ای در نظر نگرفته است.چون کسی هم از یک کارمند اده انتظارات بزرگ ندارد. و دیمون نیز به راحتی از پس این نقش ساده بر آمده است. هر چند در انتهای فیلم شخصیت یک چهره ی دیگر از خود نشان میدهد.

در طوپس از گذشتن از ابتدای فیلم سودربرگ کارهای خود را شروع می کند و فیلمنامه به  جهتی میرود که این حس به بیننده القا می شود که مایک ادعاهایش ساختگی است و تقبل و تخلفی در کار نبوده است. و هنگامی که این حس در حال تبدیل به یقین است. با ضربات کوچکی تماشاچی دوباره به مایک ایمان می آورد که شرکتش یک کلاه بردار است.
این مثبت و منفی شدن ادعها و کارها در فیلم تا انتهای فیلم ادامه دارد و هنگامی که مایک همه را متقاعد می کند که داده ناگهان ضربه ی آخر را سودربرگ می زند. شخصیت ها یکی یکی چهره ی واقعی خود را نشان می دهند.
در انتهای فیلم دیگر هیچ حرکتی از مایک نمیتواند باعث فریب تماشاگر شود. و همه چیز روشن می شود.اما فیلم برداری فیلم می عجیب است و نورپردازی پایین آن موجب می شود تا برخلاف تمامی فیلم های کمدی که در آن رنگ و نور پر جلوه هستند در اینجا همه چیز را کدر و تا حدودی فضا را مات می کند و این تا حدودی با حال و هوای فیلم کمدی در تضاد است. به نظر می رسد درکل فیلم جایی که همه چیز در حال جنگ و تعارض و روان پریشی است فیلم نیز با خود سر جنگ دارد.
در مجموع این کار سودربرگ یک فیلم مناسب با سطح بالا است که هر چند جزو کارهای انقلابی او به شمار نمی رود اما باز هم کیفیت بالایی در آن به چشم میخورد.
فیلم میتواند در فضایی به دور از لودگی و کارهای احمقانه لحظات خوب و شادی را برای بیننده اش به همراه آورد.
منتظر نظرات شما در مورد فیلم و نقد آن هستیم

منبع : مووی تایم

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم "هالووین 2 " 26/6/1388

راب زامبی کارگردان مشهور و صاحب سبک در سینمای وحشت این بار نیز در آستانه ی شب هالووین با یک فیلم دیگر به سینماها بازگشته است.او کارگدانی است که علاقه مندان بسیاری دارد و نامش همیشه با فیلم های وحشت ، خونریزی وو قاتلین روانی همراه است. بعد از موفقیت در فیلم هایی چون  House of 1000 Corpses و The Devil’s Rejects  و با بازسازی نسبتا موفقی که از فیلم هالویین در سال گذشته داشت اکنون او با قسمت دوم به میدان آمده است.

زامبی هوادارن خاص خود را دارد و از آنجایی که یکی از معدود کارگردانانی است که فقط در عرصه ی وحشت کار می کند و تجربه ای زیادی نیز در نمایشنامه نویسی دارد همیشه کارهایش مورد قبول طرفداران سبک وحشت قرار میگیرد.
داستان قسمت دوم فیلم از انجایی که آغاز می شود که مایکل پس از قتل عام هایی که کرده است دوباره دستگیر می شود و این بار به یک اسایشگاه روانی در شهری دیگر فرستاده می شود. اما در بین راه اتومیبل حامل او تصادف کرده و مایکل موفق می شود فرار کند . اکنون مایکل  به شهر بازگشته تا کار ناتمامش را که کشتن خواهرش و کسانی که در زندگی او نقشی داشته اند را به پایان برساند...

اگر بخواهیم صادق باشیم فیلم نکات مبهم زیادی دارد و کاستی هایش نیز کم نیستند. توهمات و رویاهایی که مایکل و خواهرش از گذشته دارند برای بیننده نامفهوم و گیج کننده است.
یکی دیگر از نواقص فیلم شخصیت پردازی های آن است .رفتارهایی که در فیلم از شخصیت ها سر میزند. نمیتواند هنوز توجیه پذیر باشد. مثلا بعد از اتفاقات قسمت اول هنوز هم دکتری که درمان مایکل را بر عهده داشت باز هم در تلاش برای درمان کردن او است! و یا خواهرش که با وجود اینکه دوباره اتفاقات و قتل در زندگی اش اتفاق افتاده هنوز هم گذشته را فراموش می کند.
اما فیلم نکات قوت خوبی نیز دارد. از نظر خودم مهترینش این است که مایکل فقط میخواهد بکشد و اگر کسی را گیر بیاورد  مانند بعضی فیلم های سطح پایین با قربانی باز نمیکند . قتل سریع اتفاق می افتد و بیننده راحت می شود. نکته ی دیگر بازی خوب تایلر است که نقش مایکل یک قاتل روانی و بی احساس را با قدرت و زیبایی خوبی بازی  کرده در تک تک صحنه هایی که مایکل حضور دارد میتواند حس قدرتمند بودن و گیرایی او را درک کنید.نکته ی مثبت دیگر در هیجان دادن به آن است با اینکه صحنه های چندانی از گریز و اکشن وجود ندارد اما فیلم به طرز مناسبی توانسته  فضای نومید کننده و ساکن را در فیلم ادامه دهد بدون انکه تماشاگر کسل و بی حوصله شود.
فیلم برداری فیلم نیز چند صحنه ی فوق العاده دارد مانند وقتی که مایکل را با گروهی از مردم در خیابان روبرو می کند که با نور پردازی اندک که از یک خودرو وجود دارد بسیار جالب و مجذوب کننده است.
در مجموع هر چند قسمت دوم هالووین یک موفقیت بزرگ و یا یک کار سطح بالا نیست و نسبت به سایر کارهای راب زامب از کیفیت پایین تری برخوردار است.اما به هیچ عنوان ک شکست برای او محسوب نمی شود. و فروش بالای بیست میلیون فیلم در هفته ی اول نیز این مدعا را ثابت می کند.

نقد کننده : M.H.G


        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم تترو آخرین ساخته فورد کاپولا 19/6/1388

«تترو» آخرين ساخته فرانسيس فورد كاپولا، كارگردان بزرگ آمريكايي و خالق سه‌گانه مشهور پدرخوانده است. اين فيلم به گفته مانوئلا دراگيس، منتقد نيويورك‌تايمز، درامي وسوسه‌برانگيز و ديدني است. تترو مثل يك قطعه هماهنگ و دلنشين موسيقي همراه با جذابيت‌هاي مسحور كننده سينمايي و تصويري، با حال‌وهوايي عاشقانه است.داستان فيلم، ماجرايي زندگينامه‌اي درباره يك خانواده ايتاليايي و روابط آنهاست؛ روايت دو برادري كه مي‌خواهند از زير بار سلطه‌جويي‌هاي پدر مشهور خود كه رهبر اركستر معروفي‌است، فرار كنند؛ فيلمي اپرايي درباره اختلاف نسل‌ها‌،  رازهاي خانوادگي و رابطه‌ها، با حال و هواي ملودرام‌هاي عاشقانه و گاهي خشن. زندگي، هنر و خانواده به زيبايي در اين فيلم تصوير شده‌اند.

اين فيلم، تصويري از زندگي كاپولا و پدر مشهور اوست. پدر كاپولا موزيسين و رهبر اركستر بزرگي بود و موسيقي بخش دوم پدرخوانده از معروف‌ترين كارهاي اوست كه آن را براي فيلم پسر جوانش ساخت. كاراكتر پدر در اين فيلم بسيار شبيه پدر كاپولا است. علاوه بر اين كاپولا برادري دارد كه شبيه كاراكترهاي اين فيلم هرازگاهي با هم مشاجره دارند و برادرزاده او، نيكلاس‌كيج، تا‌حدي مثل تترو، قهرمان اين فيلم است و اين شباهت بين شخصيت‌ها و ماجراهاي فيلم با زندگي كاپولا همين طور در فيلم ادامه دارد. هرچند كاپولا در جشنواره كن اين موضوع را كاملا تاييد نكرد و به‌رغم اينكه اين فيلم را كاملا حقيقي دانست، اعلام كرد كه تترو ربطي به زندگي شخصي او ندارد و منظورش اين بود كه هر چند اين فيلمي زندگينامه‌اي است ولي او مي‌تواند براي ساختن فيلمش از هر زندگي نامه يا رماني برداشت كرده باشد.

كاپولا تحت‌تأثير پدرش و ميراث ايتاليايي- آمريكايي كه به او رسيده،  مثل اغلب كارگردان‌هاي آمريكايي از جمله اسكورسيزي شيفته و مسحور اپرا است، جوري كه فيلم حماسي معروف او، « اينك آخرالزمان» ، اساسا و به شكل درخشاني، حال و هوايي اپرايي دارد. در فيلم تترو مضمون‌هاي روان شناسانه و مرتبط با عقده‌هاي اديپ مطرح مي‌شود كه اين مفاهيم در سه‌گانه پدر خوانده هم نقشي نسبتا محوري داشت. هيجانات و احساسات كاراكترهاي تترو بيش از آنكه رئاليستي باشد به فضاي تئاتري نزديك است. كاپولا نقش اصلي فيلم را كاملا دقيق و بجا انتخاب كرده و وينسنت گالو بهترين كسي است كه مي‌توانسته از پس چنين نقشي به اين خوبي بر بيايد.

گالو در نقش تترو، خود را كاملا در اختيار نقش قرار داده و احساساتش را در قالب شخصيت تترو با بي‌پروايي رها كرده است و مي‌توان گفت ايفاي اين نقش مرحله سختي در دوران بازيگري او محسوب مي‌شود. هيچ نرمش و لطافتي در بازي تترو ديده نمي‌شود و البته نقش او جوري است كه نبايد هم لطافتي در آن باشد. تترو پسر رهبر اركستر مشهوري است كه به شكلي تحميلي ناچار به اقامت در خارج از زادگاه خود، در بوينس‌آيرس شده است. او عاشقي وفادار دارد كه همه سختي‌هاي بودن با تترو و مشكلات او را تحمل مي‌كند. در گذشته اين مرد و در طول زندگي‌اش اتفاقاتي براي او افتاده كه آسيب‌هاي جبران‌ناپذيري به روحيه او زده است و ريشه خيلي از اين اتفاقات به زندگي خانوادگي او با پدرش برمي‌گردد. وقتي برادر كوچكش بني، پس از مدت‌ها جست‌وجو براي يافتن تترو، او را پيدا كرده و به ديدنش مي‌رود، تترو در واكنشي عجيب، بسيار متغير و ناراحت شده و به‌شدت از ديدن او امتناع مي‌كند. در عوض ميراندا،  زني كه با تترو زندگي مي‌كند و به‌شدت به او علاقه‌مند است، به برادر جوان خوشامد گفته و او را به خانه راه مي‌دهد. بني، خدمه يك كشتي مسافربري است كه در حال حاضر براي تعمير در بندر مانده است. او كه مدت‌ها‌ست دنبال برادرش مي‌گردد، مي‌خواهد درباره گذشته و تترو،  همه چيز را بداند تا علت ناراحتي شديد و امتناع تترو را از برخورد با خودش بفهمد.تترو به جز ميراندا با اغلب مردم ميانه خوبي ندارد و از بيشتر آنها خوشش نمي‌آيد يا با آنها دشمن است و اين موضوع كه تنها با ميراندا رابطه خوبي دارد، شايد تنها به اين دليل است كه احتياج دارد حداقل با يك نفر حرف بزند و از طرفي ميراندا هم همه كج‌خلقي‌ها و مشكلات بودن با تترو را تحمل مي‌كند. بني پيش از ديدن برادرش سال‌ها از او تصويري ايده‌آل در ذهن داشت؛  نويسنده‌اي بزرگ، مشهور و با استعداد در سرزميني دور.

تصويري كه بني از تترو دارد در برخورد با واقعيت شكسته شده و به‌شدت در هم مي‌ريزد. تترو با عصا وارد مي‌شود و به‌نظر مي‌رسد اصلاً اوضاع اميدواركننده‌اي ندارد. بني كه به‌رغم امتناع و برخورد بد تترو توسط ميراندا به خانه راه داده شده، شب‌ها در آپارتمان آنها و كاملا دور از ديد تترو در طبقه پايين مي‌خوابد. او يك شب نوشته‌اي نيمه تمام از تترو پيدا مي‌كند و آن را كامل كرده و براي جشنواره‌اي مي‌فرستد كه توسط الان  منتقد با نفوذ و قدرتمند مجله آمريكايي نيشن، با بازي كارمن مائورا برگزار مي‌شود.

دليل رفتارهاي عجيب و تند تترو، در طول فيلم و در فلاش‌بك‌هايي كه در آن پدرش به‌عنوان رهبر اركستر و مردي معروف حضور دارد به‌تدريج روشن مي‌شود. به‌رغم ظاهر زندگي اين خانواده، رازهاي وحشتناكي در پس پرده و در گذشته آنهاست كه بني از همه آنها بي‌خبر است و تترو به‌دليل همين رازها بسيار آسيب ديده است و همه اين اسرار در نهايت و در پايان فيلم به شكل زيبايي در يك اپراي مشهور از وردي آشكار مي‌شوند.كاپولا و فيلمبردارش داستان اصلي فيلم را كه در زمان حال مي‌گذرد سياه و سفيد فيلمبرداري كرده‌اند و اين حركت از نظر كساني كه فيلم‌هاي سياه و سفيد را دوست ندارند كار چندان جالبي نيست و انگار دچار نوعي كوررنگي مي‌شوند؛  از طرفي‌آدم را ياد فيلم‌هاي دهه‌هاي 50و‌60 اروپا مي‌اندازد.

در عوض فلاش‌بك‌هاي فيلم همه رنگي‌اند و هر وقت به گذشته بر مي‌گرديم و پدر حضور دارد فيلم كاملا رنگي فيلمبرداري شده، شخصيت پدر برخلاف ظاهر درخشان و شهرتي كه دارد در باطن آدم پستي است و بيشتر شبيه كاراكترهاي غيراخلاقي در نمايشنامه مفيستو است؛ البته بدون استفاده از آن لحن مخصوص و ديالوگ‌هاي شيطاني. او تركيبي از خوشيفتگي و خودخواهي محض است.نقش بني، برادر كوچك، اگرچه به بازيگري تازه كار سپرده شده ولي خوب توانسته به اين كاراكتر شكل دهد و بسياركاريزماتيك، مسلط و با اعتماد به نفس به‌نظر مي‌رسد. او با ايفاي اين نقش نويد اين را مي‌دهد كه به‌عنوان لئوناردو‌دي كاپريويي جديد وارد سينما شود. بني، تماشاگر را ياد فيلم‌ها و تئاترهاي قديمي مي‌اندازد و البته شايد اين به‌دليل سياه و سفيد بودن تصوير‌هاست و شايد اين تصويربرداري و شباهت‌هاي ديگر باعث مي‌شود كه با ديدن فيلم تترو ياد فيلم سيدني‌لومت درباره آرتور ميلر بيفتيم.تترو در مجموع فيلمي كاراكتر محور و زيباست كه هيجانات دروني كاراكتر‌ها در آن به‌خوبي تصوير شده است و به‌عنوان آخرين ساخته فرانسيس فورد كاپولا و حضور دوباره او در سينما فيلمي ديدني است. اين فيلم نشان دهنده قدرت فيلمسازي‌ كاپولا طي 4دهه فيلم ساختن است. هرچند كار قبلي او، « جواني بدون جواني»  كار متفاوتي در كارنامه او حساب مي‌شد اما كاپولا با ساخت تترو در سن 70سالگي دست به ماجرا جويي جديدي زده كه بيش از انتظار مخاطبانش و نشانه‌اي از قدرت آفرينش و خلاقيت هنري اوست.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم همسر مسافر زمان 18/6/1388

در کارزاری که فصل اکران فیلم های پر سر  صدا است کمتر فیلمی در سبک درام و اینچنینی فرصت نمایان شدن پیدا می کند. شاید به همین علت است که فیلم با تاخیری دو هفته ای به اکران درآمده تا خود را از سایه ی فیلمهای اکشن بیرون بیاورد و بتواند تماشاگران را جلب خود کند.



داستان فیلم در مورد زوج جوانی است که با یکدیگر آشنا شده اند. کلر و هنری زندگی خوبی دارند اما همسر این خانواده دو نفره یک مسافر زمان است و به دلایل نامعلومی مرتب در حال سفر در زمان های مختلف است بدون اینکه خود نقشی در این سفرها داشته باشد. با این وجود این زوج لحظات زیبایی در کنار یکدیگر دارند و سعی می کنند تا علی رغم غیرعادی بودن زندگی خود بهترین لحظات را در کنار یکدیگر سپری کنند...شاید کمی داستان فیلم غیر عادی باشد اما همین در حال سفر بودن و عدم حضور همیشگی هنری در فیلم سبب می شود تا به شکل عمیق تری بتوان عشق و علاقه را در فیلم نشان داد. و زیبایی عشق و علاقه ای که دو بازیگر با تمام وجود سعی در نشان دادنش می کنند تمام چیزهای غیرعادی فیلم را از یاد تماشاگر میبرد.  بازی زیبای ریچل مک آدامز و همچنین کار تحسین برانگیز  اریک بانا در القا و ایجاد حس دوستی و عاشق پیشگی در فیلم واقعا چشمگیر است. دو باریگز نسبتا جوانی که گویا ساخته شده اند تا فیلم های درام وعشقی بازی کنند.
نکته ی جالب اینکه همه چیز فیلم ساده است روابط عاشقانه اتفاقات و مشکلات زندگی و حتی  جلوه های ویژه ی فیلم نیط سب و ساده هستند. که البته در این جا استثنائا بسیار به روند فیلم کمک کرده اند.هر چند داستان کلی فیلم یعنی سیری که فیلمنامه و نویسنده دنبال می کنند چندان پر معنی نیست و حتی میتوان گفت بی معنی است. اما مهمتر از داستان روابطی است که افراد با یکدیگر و با اطرافیان و جامعه بازی میکنند و همین برای تماشاچی مهم است.
در مجموع این فیلم را میتوان جزو فیلم هایی دانست که در سبک درام نمیخواهد  غصه های زندگی را نشانتان بدهد .بلکه بر عکس میخواهد یادآوری کند که باید خوشحال بود از اینکه در کنار کسی هستید که دوستش دارید هر چند زمانش اندک باشد. و مطئمنا همچین فیلمی ارزش دیده شدن دارد و ارزش اینکه به دیگران به عنوان یک فیلم خوب معرفی اش کنید.

نقد کننده : M.H.G

منبع : movie time

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی به فیلم ((حرامزاده های گمنام)) جدیدترین ساخته تارانتینو 17/6/1388

اين فيلم براي افرادي كه تشنه خشونت و خون ريزي هستند ساخته شده. فقط كافيست كه اسم تارنتينو را شنيده باشيد تا متوجه سبك و سياق فيلم شويد.

زمان فيلم بر ميگردد به دوان جنگ جهانی دوم، و وحشي گري ها به اوج خود رسيده. در اين ميان خانم Shosanna Dreyfus كه يك آلماني است متوجه ميشود كه سرنوشت خانواده اش در دستان يك كلونل نازي به اسم Hans Landa است اما تا به خود بجنبد خانواده اش به دست وي اعدام ميشوند. Shosanna براي در امان ماندن از دست Gestapo (پليس مخفي آلمان نازي) به فرانسه ميگريزد و به پاريس ميرود جايي كه او يك هويت جعلي براي خود دست و پا ميكند و به عنوان يك اوپراتور سينما مشغول به كار ميشود و هنگامي كه فرانسه به دست آلمان اشغال ميشود ، همه تلاشش را ميكند تا انتقام خانواده اش را بگيرد.در جاي ديگر از اروپا ستوان Aldo Raine در حال آماده سازي يك جوخه از سربازان يهودي – آمريكايي براي ايجاد وحشت در سنگر هاي آلمان ها است. گروهي كه در پشت جبهه نازي ها فرود آمده و هدف آنها كشتن هر سرباز نازي است كه ميبينند و در اين راه براي انجام هر كاري آزاد هستند ،افرادي كله شق و بي رحم كه دشمنان شان آنها را به اسم "حرامزاده" ميشناسند. اسير كردن در كار آنها نيست، اسرا هم زياد دوام نخواهند آورد.

سرنوشت Shosanna و Basterds ها زماني به هم گره ميخورد كه وزير تبليغات نازي ها Joseph Goebbels تصميم به ارائه فيلمي تبليغاتي از وقايع اي است كه آلمانها در تصرف فرانسه با آنها سر و كار داشتند. اين فيلم به نام " Nation’s Pride" (غرور ملت) است كه قرار است در آمفي تئاتر Shosanna اكران شود. با كمك Bridget von Hammersmark يك ستاره سينما ي آلمان كه به عنوان يك مامور دو جانبه براي متفقين كار ميكند اغلب مقامات آلماني در اين تئاتر حضور پيدا ميكنند، حال يك فرست عالي براي Basterds پيش مي آيد تا وحشت به راه افتاده توسط خود را چندين برابر كنند. آنها نقشه اي را طراحي ميكنند تا سالن سينماي Shosanna را منفجر كنند و براي اين كار در ساختمان سينما ديناميت جاسازي ميكنند و ...

كارگردان Tarantino اين بار هم ايده هاي خود را كه آزاد از هر قيد و بندي هستند را به كار گرفته و به اين خاطر بازيگران خود را از نقاط مختلف آمريكا و اروپا ، كهنه سرباز و تازه وارد ، سوپر استار و افرادي مجهول دست چين كرده نكته جالب توجه در اين تناقضات چهره خنده دار با سيبيلي مسخره آميز است كه براد پيت را در پشت آن قرار داده اند و بعد از هنر پيشگي Pitt يك شاهكار از آب در آمده. از ديگر اعضاي Basterds  ها ميتوان به  Eli Roth (بازيگر Hostel1 و 2 ) كه نقش گروهبان Donny Donowitz كه مردي خشن و  مبتلا به ساديسم است  را بر عهده دارد، B.J. Novak  ( فيلم The office) ، Samm Levine (Freaks and Geeks) ، Paul Rust (I Love You, Beth Cooper) و Omar Doom ( هنر پيشه Grindhouse يكي از فيلم هاي قبلي Tarantino).

ولي دليل اصلي شهرت Basterds ها بازيگران اروپايي آن يعني Diane Kruger  (متولد آلمان) و ديگري ايرلندي اي به نام Michael Fassbender و همچنين ستاره جذاب فرانسوي به نام Melanie Laurent كه نقش Shosanna  را ايفا مي كند، است.و بالاتر از همه ي آنها ميتوان Christoph Waltz را به خاطر ايفاي نقش كلنل Hans Landa در اين فيلم نامزد دريافت جايزه اسكار بدانيم. Hans Landa فردي وحشي و حيوان صفت بوده و رهبري سازمان امنيتي نازي ها در فرانسه را بر عهده دارد. شخصيت آن بسيار شبيه به شخصيت Joker با بازي Heath Ledger فقيد در فيلم The Dark Knight (كه هيچ گاه از ياد ها پاك نخواهد شد) است، گاهي وحشي گاهي رام، گاهي خشن گاهي خندان. Waltz پيش از اين به خاطر نقش اش برنده جايزه بهترين بازيگر مرد در جشنواره كن شده.

يكي از نقاط ضعف فيلم در ميزان ديالوگ هاي بيان شده از زبان اشخاص است چرا كه ديالوگ هاي آن بيشتر توسط Pitt  و Roth بيان ميشوند و بقيه افراد بيش از 1 يا 2 خط چيزي براي گفتن ندارند همچنين تارنتينو در خط داستاني فيلم بيشتر به روش خود عمل كرده و تاريخ در تصميم گيري هاي وي نقش كمتري داشته ، همان طور كه بروي بيننده هم چندان تاثيري نخواهد داشت.حال همه به اين نظر رسيده اند كه صدا گذاري در فيلم حرف اول را ميزند، تارنتينو هم اين اصل را روي فيلم جديديش به خوبي پياده سازي كرده، به خصوص در  نفس نفس هاي بين لحظات با تنش بالا، كمدي و كشتار هاي وحشيانه.
تبليغات هاي فيلم بيشتر در بر دارنده ي تارنتينو(Quentin Jerome Tarantino ) هستند تا خود فيلم چرا كه كار هاي وي مثل " Kill Bill 1-2 ، Reservoir Dog ، Pulp Fiction ، Death Proof- ، Grindhouse و natural born killers"  اغلب در اوج خشونت به سر ميبرند و طرفداران بسياري دارند. حتي سايت هاي ايراني هم يك سال قبل اين خبر را كه فيلم جديد تارنتينو در راه است را منتشر كردند.پس بهتر است كمي در مورد اين كارگردان بيشتر بدانيم.تارانتینو در کارنامه خود یک جایزه اسکار و 46 جایزه دیگر و 36 نامزدی جوایز از جشنواره های مختلف دارد.ژانویه 1992 بود که یک فیلم با نام Reservoir Dogs برنده جوایز فستیوالsundance  شد، کارگردان و نویسنده این فیلم یک تازه کار بود به نام "کوئینتین تارانتینو" ، این فیلم تحسین همه را بر انگیخت وکارگردانش در انگلستان تبدل به یک افسانه شد.
تنها دو سال بعد یعنی 1994 او کارش را با “Pulp Fiction” ادامه داد، که این فیلم در جشنواره کن 1994 برنده " نخل طلائی" جشنواره شد، در ادامه این فیلم در اسکار 1995 نامزد سه جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه شد! که او و همکار نویسنده اش Roger Avary برنده بهترین فیلم نامه آن سال شدند.در سال 1995 تارانتینو با شرکت در گروه کارگردانی فیلم “Four Rooms” یک چهارم از چهار قسمت این فیلم را کارگردانی کرد.سایر همکاران تارانتینو در این فیلم، الکساندر راکول ، رابرت رودریگوئز و آلیسون آندرس بودند.این فیلم که از دید منتقدین بسیار ضعیف خوانده شد، مسلما به خاطر دو قسمت اول آن بود و بهترین قسمتهای آن دو قسمتی بود که توسط تارانتینو و رودریگوئز کارگردانی شده بودند.
فیلم بعدی تارانتینو، From Dusk Till Dawn ، در سال 1996 در ژانر جنایی/خون آشام بود که در این فیلم "جورج کلونی" همبازی تارانتینو شد.در آخر هم نقطه جالب توجه اي كه در مورد اين فيلم متوجه شدم اين بود كه منتقدان بخش سينمايي سايت ياهو نمره ي بالاتري نسبت به اعضاي سايت به فيلم داده اند كه در نوع خود پديده ي نادري است.



 
صحنه هاي اكشن: 9

كارگرداني: 8.5

داستان پردازي: 8.5

صحنه پردازي: 8.7

امتياز كل: 8.7

نقد کننده : وحيد سلمان

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نقد فیلم یک ذهن زیبا 4/6/1388

جان نش، ریاضی دان و نظریه پردازاقتصاد ازهمان سال های دانشجویی دچار بیماری اسکیزوفرنی است و این مسئله پس از ازدواج او برهمگان آشکار می شود.با تلاش پزشک معالجش ، نش از بیماری خود آگاه می شود و سعی می کند با آن  کنار بیاید . این مسئله حتی تا زمان کهنسالی اش و زمان دریافت جایزه نوبل اقتصاد همراه اوست.     

نقد فیلم :

ذهن زيبا روايت ماجراهايي است كه بر سرِ جان فوربس نش، يك نابغة رياضيِ بسيار باهوش، اما غيرعادي مي‌آيد، يا درواقع حكايت ماجراهايي است كه او بر سرِ خودش مي‌آورد؛ ذهن زيبا فيلمي است با دو الگوي روايتيِ پيوسته و درهم تنيده و در عين حال متفاوت و متعارض. ران هاوارد در نيمة فيلم، فيلم‌نامه را به‌نحوي روايت مي‌كند كه ماجراها از ذهنِ شخصيت اصلي‌اش، پروفسور نش، تصوير و از زبان او نقل مي‌شوند، و طبعاً ما هم همچون خود نش وي را نابغه‌اي فرض مي‌گيريم كه از طريق رابطي مرموز به‌نامِ ويليام پارچر با وزارت دفاع در كارِ رمزگشاييِ فرمول‌هاي جاسوسي مرتبط مي‌شود، و به‌تدريج تا آن‌جا پيش مي‌رود كه جانِ خود را در خطر مي‌بيند؛ اما در نيمة دوم، از جايي كه دو مأمور پروفسور نش را دستگير مي‌كنند، و روان‌پزشكي مرموز به‌نامِ دكتر رُزن مراقبت از وي را به‌عهده مي‌گيرد، و تحت مداوا قرار مي‌دهد، پروفسور نش از مقامِ نابغه‌اي باهوش به بيماري غيرعادي تنزل مي‌يابد، و از آن لحظه به بعد ماجراها، هم از ذهنِ پروفسور نش روايت مي‌شوند، و هم از زاوية ديد همسرش آليشيا، و هم از زبانِ دكتر رُزن.

با فيلم‌نامه‌اي كه آكيوا گلدزمن، براساس كتابِ سيلويا ناسار، نوشته در خلال اين دو روايتِ پيوسته، باتوجه به شخصيت مرموزي كه از دكتر رُزن و ويليام پارچر پرداخته مي‌شود، در لحظه‌هايي ـ هر چند كوتاه ـ اين پرسش مي‌تواند براي مخاطبانِ فيلم ايجاد شود كه نش قرباني بي‌گناه توطئة مأموران وزارت دفاع و سازمان‌هاي ضدجاسوسي است. تا قبل از آن‌كه آليشيا به كمك همسرش بيايد و با مراجعه به دفتر كارِ نش و سپس كلبه‌اي متروك، در حواليِ خانه‌شان، متوجه دنياي خودساختة شوهرش شود، چنين پرسشي بي‌ربط و بي‌راه نيست. در بخش اول فيلم ـ كه همه‌چيز از زاوية ديد جان نش روايت مي‌شود ـ تا لحظة ورود دكتر رُزن به فيلم، گلدزمن فيلم‌نامه را طوري از پيش مي‌برد تا ما نيز در جايگاه مخاطبان فيلم با نش، در جهاني خيالي كه او براي خود فراهم مي‌سازد، همراه شويم، و با تهاجمي كه دو مأمور براي دستگيريِ وي مي‌برند، دچار همان شوك و ضربه‌اي شويم كه بر خودِ نش وارد مي‌شود. از آن پس نيز، به‌تدريج، همان‌طور كه نش و آليشيا به شناخت از روان‌پزشكِ مرموز و موقعيت خوِ نش مي‌رسند، و نش از بيماريِ پارانويا و توهماتِ خودساختة خود مطلع مي‌شود، ما نيز ـ همراه آن‌دو ـ به اين شناخت تدريجي و بطئي از آدم‌ها و نوع بيماريِ نش مي‌رسيم.ذهن زيبا روايتي از يك ذهن برتر، ذهن يك نابغه است، و ران هاوارد در فيلمش مفهومِ رمانتيكي از «از خودبيگانگيِ» انسان ارايه مي‌دهد. براساس اين مفهوم معنويتِ انسان تحت شرايط خاصي از ضمير او جدا مي‌شود، و به‌جاي دوردستي تبعيد مي‌گردد. دوپارگيِ جسم و روح، يا جهانِ ساختة ذهنِ جان نش با واقعيتِ بيروني (يا واقعيتِ واقعي)، كه دلالت بر بطلانِ ساخته‌هاي ذهنيِ او دارد، حكايت دردناكِ عين و ذهن در بيمارانِ پارانويايي است، كه تجربه‌شان براساس «هوشِ در خود» تعيين مي‌شود. «هوشِ در خودِ» پروفسور نش او را به مرحله‌اي از «از خوبيگانگي» مي‌رساند كه توهماتش هيچ ارتباطي با ضمير خودآگاه او ندارند، و آن‌چه او سال‌ها واقعي مي‌پنداشته و واقعي نبوده، همان‌طور كه دكتر رًزن به آليشيا مي‌گويد، اين موقعيت براي وي جهنمي مي‌سازد كه تحمل‌اش حتي براي ذهن برترِ پروفسور نش هم غيرممكن است.به‌عبارت ديگر، اين را هم مي‌توان گفت كه پارادوكس (Paradox) يا متناقض‌نمايي و فكرهاي باطل و عبثِ جان نش، در نگاه دقيق‌تر، آن حقيقتي نيست كه جامع اضداد باشد.

از حيث روان‌شناسي مي‌توان اين تعبير را براي فيلمِ ذهن زيبا قايل شد كه پديده‌هاي به‌اصطلاح ناخودآگاه معمولاً توسط شخصي كه متأثر از آن‌ها است شناخته نمي‌شوند، و آن‌ها هيچ ارتباطي با ضميرِ خودآگاه ندارند. اگر اين پديده‌ها خود را به خودآگاهي تحميل كنند ـ چنان‌كه در مورد پروفسور نش اين اتفاق رخ مي‌دهد ـ به‌شكل جوششي هيجاني، كه با علت ايجادكنندة خود تناسبي ندارند، براي فردِ بيمار و اطرافيانش وضعيتي به‌شدت تألم‌آور ايجاد مي‌كنند. تا آن‌جا كه به آكيوا گلدزمن در مقامِ فيلم‌نامه‌نويس، سيلويا ناسار به‌عنوان نويسندة كتابِ خاطراتِ جان فوربس نش و ران هاوارد در مقامِ كارگردانِ ذهن زيبا مربوط مي‌شود، آن‌ها عمدتاً بر شخصيتِ محوريِ فيلم (يعني جان نش) و وضعيت دردناكي كه براي وي فراهم مي‌‌شود متمركز شده‌اند، و به همسر او (آليشيا) كم‌تر پرداخته‌اند. درواقع زندگيِ آليشيا و موقعيت‌هاي فاجعه‌باري كه براي نگه‌داري و مراقبت از شوهرش ـ و درواقع عمل كردن به وظايف خود بنا بر معتقدات مذهبي و قوانين مدني متحمل مي‌شود ـ مي‌تواند موضوع فيلمِ ديگري باشد كه كم از فاجعة زندگيِ جان نش ندارد. پاره‌اي از منتقدان كم‌‌توجهي به مشكلات و مصيبت‌هاي آليشيا را جزو بي‌دقتي‌هاي فيلمِ ذهن زيبا مي‌دانند، اگر چه تأكيد دارند كه منبع مورد اقتباس فيلم (يعني كتابِ سيلويا ناسار) نيز به‌اين موضوع بي‌توجه بوده است.ذهن زيبا از حيث فلسفي نيز ـ چنان‌كه اشاره شد ـ بيان دوپارگيِ عين و ذهن است، و توضيح اين موضوع است كه در جهانِ هستي دو چيز قابل تشخيص است: يكي «من» (يعني ضمير اول شخصِ مفرد)، كه فاعل فعلِ انديشيدن است، و ديگري جهانِ عيني يا واقعي، كه اين ضمير با آن روبه‌رو مي‌شود. اگر يكي از آن‌ها را منبعث از ديگري بدانيم، بايد بپديريم كه يكي از آن‌ها نتيجه و حاصل ديگري است؛ يكي «من» است، و ديگري «نامن»؛ يعني «من»ي كه مي‌انديشد و «من»ي كه انديشيده مي‌شود، و اين دومي درواقع همان «نامن» است. در پاره‌اي از دستگاه‌هاي فلسفي عينيت همان ذهنيت محسوب مي‌شود، همان‌طور كه ذهنيتِ جان فوربس نش براي او چيزي جز عينيت نيست، و آن‌چه عينيت مي‌پندارد ساختة ذهنيت (يا ذهنِ خيال‌پردازِ) او است.

اگر در دين مسيحيت اين اعتقاد وجود دارد كه «جهان با سقوط نجات خواهد يافت»، ران هاوارد و فيلم‌نامه‌نويس‌اش نابغه‌اي رياضي را از اوج به حضيض مي‌كشانند تا با درمان‌ها و تلاش‌هاي خود و همسرش بار ديگر به اوج بازگردانند. درواقع اصلي‌ترين مفهومِ فيلم نه در نمايشِ استعداد و قدرت‌نمايي‌هاي فكريِ پروفسور نش، بلكه در موقعيتي است كه او را به درك جديدي از زندگي و دوست داشتن مي‌رساند. او ـ چنان‌كه خود نش از قولِ معلمِ دورة كودكي‌اش نقل مي‌كند ـ نابغة جوان و متكبري است كه با مغز دو آدم و قلبي نيمه زندگي مي‌كند، و بيش از آن‌كه براي دوست داشتنِ هم‌نوعانش خلق شده باشد، به علايقِ دروني‌اش ـ كه او را منزوي و از اطرافيانش مطرود مي‌سازد ـ مي‌انديشد. اگر او موفق مي‌شود بر «از خودبيگانگي»‌اش غلبه كند، و خود را بازيابد، همان‌طور كه نش كه در سخنرانيِ پاياني‌اش در مراسمِ دريافت جايزة نوبل اظهار مي‌كند، به دليل كوشش‌هاي جمعي و فداكاري همسري است كه مسلماً زجري كه در زندگي متحمل شده، كم‌تر از بيچارگي و مصيبت‌هاي جان نش نبوده است.مي‌دانيم كه جان نش قادر به ابراز علايق خود به ديگران نيست، و اين آليشيا است كه عواطفِ او را برمي‌انگيزد، و اين‌بار نه از انساني متكبر، بلكه از بيماري رواني و متوهم به مرتبة انساني مي‌رساند، كه مجدداً خود را باور مي‌كند، و به اوج مي‌رساند. نخستين‌بار جايي كه آليشيا به نش ابراز علاقه مي‌كند بنيان رابطه‌اي عاطفي ـ اگرچه سست ـ بين آن‌دو گذاشته مي‌شود.

در سكانس ديگري جان نش از آليشيا مي‌خواهد تا همراه دكتر رُزن به خانة مادرش برود، و آليشيا به‌رغم آن‌كه احتمال مي‌دهد جانش در خطر باشد . 

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی بر فیلم گنجه رنج 2/6/1388

«گنجه‌ی رنج» فیلمی ست به کارگردانی کاترین بیگلو و برگرفته از داستانی نوشته‌ی مارک بوول، یکی از بهترین فیلم‌های غیرمستند آمریکایی که تا کنون راجع به جنگ عراق ساخته شده است. از چندی پیش، دیگر فیلم‌های جنگی نتوانستند ذائقه‌ی بینندگان‌شان را تحریک کنند و یا در حد و اندازه‌ی آثاری هنری به آنها نگاه نشد و اما حال این فیلم شاید بتواند اثری در خور تحسین تلقی شود که بتواند به موفقیت‌های تجاری در سطح جهان نیز برسد. مجموعه‌ای از درام‌های با موضوع‌های تکراری که در پاییز 2007 مسیر پر پیچ خم اکران‌های عمومی را با آثاری احساسی و محافظه‌کارانه پیمودند، هم باعث تردید و تزلزلی تمام عیار و نگران‌کننده شدند و امیدبخش نبودند و آنچنان که باید سرگرم‌کننده هم نبودند. حتی شاید بینندگان‌شان را از دیدن حقیقت به همان اندازه که باید، سُست و گیج کردند، مثل آن که دل‌شان نمی‌خواسته آن حقایق را بازسازی‌شده بر پرده‌ی سینما ببینند.
پس به من اجازه بدهید از منظر دیگری به فیلم بپردازم، با عِلم بر اینکه عدم توافق و شناخت تا چه اندازه می‌تواند ریسک‌پذیر باشد. من روی ماشینم شرط‌ می‌بندم که «گنجه‌ی رنج» بهترین فیلم اکشن در میان اکران‌های عمومی تابستان نیست. اما فیلم از درون مهیج است، به گونه‌ای که شدت حس تعلیق و شگفت‌زدگی ترشح آدرنالین را در رگ‌ها افزایش می‌دهد. فیلم پر است از سکانس‌های انفجار هیجان ایجاد شده از درگیرها، اما داستان فیلم به آن می‌ماند که گویی در سوراخ فرض و تعهداتی فروتنانه نفس می‌کشد، اینکه یک چنین آثاری تنها مناظری پوچ یا شلوغ‌بازی‌ای غیرمدبرانه هستند. خانم بیگلو که کارنامه فیلمسازی‌اش (شامل «نقطه‌ی شکست»، «پولاد آبی»، «روزهای غریب» و«ک 19: بیوه‌ساز») نامتقارن و ناهمگون اما به دور از ایجاد هرگونه حس کسالت‌آور در بیننده بوده، درکی مرموز و غیرطبیعی نسبت به آنچه چشم‌هایش می‌بینند، گوش‌هایش می‌شنوند و اعصاب و مغزش دریافت می‌کنند، دارد. او یکی از معدود کارگردانانی است که ساخت فیلم اکشن و سینمای ایده‌ها برایش به یک معنا هستند. ممکن است از شوکی که دیدن «گنجه‌ی رنج» به شما وارد می‌کند بیرون بیایید، مشعوف و تا حدی خسته شوید اما همچنان فیلم ذهن شما را به خود مشغول خواهد کرد.الزاماً علل و وقایع مربوط به جنگ عراق چیزهایی نیستند که ذهن شما را به خود مشغول کنند. اصرار فیلمسازان بر زوم کردن و بسیار نزدیک شدن به لحظه به لحظه‌ی تجربه‌ی سربازها در میدان نبرد در وجه خود قابل تحسین اما تا حدی هم طفره‌آمیز است. «گنجه‌ی رنج» که داستانش در سال 2004 به وقوع می‌پیوندد (اکثر بخش‌های فیلم در اُردن گرفته شده‌اند) داستان مردانی را شرح می‌دهد که هرروزه زندگی خود را در خیابان‌های بغداد و بیابان‌های اطرافش به خطر می‌اندازند و در نتیجه‌ی آن از لحاظ روحی بسیار تحت فشار و اِسترس هستند، بسیار درگیرند و جزئیات ِعملیات نجات سؤالات زیادی را در رابطه با این‌که آنها واقعا ً در آنجا چه می‌کنند در ذهن‌شان به وجود آورده است.فیلمسازان خارج از تعهداتی که به شخصیت‌های‌شان دارند، کتمان‌کننده‌ی خیلی از حقایق هم هستند. اما با وجود تمامی این محدودیت‌ها «گنجه‌ی رنج» اثری خارق‌العاده از آب در آمده است. خانم بیگلو با فیلم‌هایش نوعی فراواقع‌نگری را تجربه می‌کند؛ مثل اینکه ساختارهای روانشناسانه و پیچیدگی‌های اخلاقی جنگ را به واسطه‌ی یک ِسری آثار ِ زیرکانه به چالش کشیده است.تمرکز او به روی کمپانی دلتاست، واحدی از ارتش که کارش یافتن و خنثی کردن بمب است -یا انفجار بی‌خطر بُمب‌ها اگر همه‌ی راهکارها به هیچ ختم شود- آ ای دی‌هایی که در هر جایی می‌ترکند، مثل رویش قارچ‌های خودرو پس از باران. برخی از ابزار و بُمب‌ها بسیار ساده‌اند و برخی دیگر به شدت استادانه ساخته شده اما هر کدام برای شناسایی و هلاک بی‌رحمانه‌ی فرد یا گروهی در جایی کاشته شده‌اند.
و به همان اندازه که خانم بیگلو در تولید و تدوین لحظات خطر پیشرو بوده، اما نتوانسته در زمینه‌ی تکنیک به خاطر و در قالب خود اثر به آن شدتی که بر روی درام درونی بشر تمرکز داشته، برجسته عمل کند. درگیرهای میان کمپانی دلتا و دشمنان نامعلومش بیشتر تئاترگونه هستند. همدستی سازندگان بُمب‌ها با تماشاچیان عراقی برای مشاهده و ارزیابی آنچه اتفاق می‌افتد، درحالیکه بطور خونسردانه در حال تماشا کردن تیراندازی آمریکایی‌هایی هستند که عرق می‌ریزند و در ضمن صحبت‌های‌شان دست و پاهای‌شان را هم حرکت می‌دهند.نه اینکه در فیلم به همه‌ی سربازها به یک میزان پرداخته شده باشد اما تمرکز«گنجه‌ی رنج» به روی سه مرد است که خُلق و خوی تهاجمی آنها خطر و شجاعت صحنه‌های نبرد را به داستانی قابل فهم و رضایت‌بخش پیوند می‌دهد. اُوِن الدریج متخصص (برایان گراتی) مجموعی از خُلق و خوهای عصبی و حرکات گیج و سردرگم را با خود دارد، مشتاق به خوشحال کردن و شرمسار از ترس‌های ذاتی‌اش و به طور هراس‌آوری آسیب‌پذیر است. گروهبان جی.تی سَنبورن (آنتونی مَکی) حرفه‌ای دقیق و بی‌نقص است که به امید بر اینکه خرمندی‌اش او را زنده به خانه باز خواهد گرداند به همراهی تن در داده است.اما شخصیت مرموز و غیرقابل فهم،گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنُر) است که پس از کشته شدن رهبر گروه به دِلتا می‌پیوندد، او به سوژه‌ی کاری‌اش بیش از آنکه شبیه به یک تکنسین برق نزدیک شود، همانند نوازنده‌ی جاز ِ یک گروه راک یا هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی نزدیک می‌شود. اهل سیگار و علاقه‌مند به موسیقی مِتال با حس شوخ‌طبعی ِ گستاخانه همراه با آسودگی خاطری که جزوی از قاعده‌ی ارتش است. او به هر بُمب یا درگیری نه با ترس بلکه با نوعی الهام روحی و شوق و شور فی‌البداهه نزدیک می‌شود. همچنان که کورمال کورمال به دنبال سیم‌هایی که توده‌های بُمب به آنها متصل‌اند و هر آن ممکن است اتومبیلی را به آتش بکشند، می‌گردد یا به دنبال ترسیم نقشه‌ی تار عنکبوت‌وار فشنگ‌های کارگذاشته در کف خیابان، به فردی می‌ماند که هر لحظه از زندگی‌اش در دستان خودش است. نه اینکه نادان و احمق باشد. به گفته‌ی سَنبورن به نظر می‌رسد که به شکل دیوانه‌واری جسور و نترس است.
و اجرای رِنِر –عطش برانگیز، سرخوش، بی‌پروا و دقیق- به اندازه‌ی همه‌ی چیزهایِ دیگرِ فیلم هیجان برانگیز است. در هر سکانسی رویه‌های متفاوتی از شخصیت جیمز نمایان می‌شود. او می‌تواند بی‌عاطفه و یا در لحظه‌ای پَست باشد اما مهربانی و عطوفتی بنیادی هم در وجود او مشهود است. آشکار شدن حس پنهان او نسبت به پسرک دی‌وی‌دی‌فروش ِ عراقی، دل‌نگرانی صبورانه‌اش زمانی‌که الدریج در مخمصه‌ی آتش و جسدهای سربازان گیر افتاده، در بحبوحه‌ی ترس و هراس آن شرایط، قابل درک است.بیشترین چالش‌ها میان جیمز و سَنبورن است: رقابت و درک‌نشدن. اما نشانی از عشقی مردانه همانند حس میان کیانو ریوز و پاتریک سوایزی در «نقطه‌ی شکست» میان آن دو هم دیده می‌شود. در سکانسی رِنِر و مَکی مشت‌هایی به شکم هم می‌زنند که به نظر نمایشی سنتی می‌آید که احتمالاً باید به شهوت و یا قتل منتهی شود اما نگاه خانم بیگلو این است که هیجانات میان سربازانی که با هم رفیق هستند در جایی بستر گسترانیده که شهوت و محرک‌های قتل در آن راهی ندارند.
«گنجه‌ی رنج» با نقل جمله‌ای از کرایس هجس، یکی از نویسندگان پیشین مسائل جنگ در نیویورک‌تایمز، شروع می‌شود؛ جایی که گفته بود: "جنگ یک ماده‌ی مخدر است". این امکان وجود دارد که بتوان جیمز را به چشم یک معتاد به جنگ نگاه کرد، یک معتاد به خطر که همه‌ی حس‌های خوب و زندگی و امنیت دیگران را فدای عادات خود می‌کند، اما مجموع تخصص او در زمینه‌ی شناخت بُمب که هر لحظه ممکن است او را به کشتن دهد و آرامش و روحیه‌ای که در نتیجه‌ی گستاخی و ویژگی‌های بچه‌گانه‌اش حین کاردارد، چیزی برعکس آن را به نمایش گذاشته است.
الدریج آدم محجوبی است که به کارش تسلط کافی ندارد و از این حیث ناراحت هم هست اما توانسته علی‌رغم ترس‌هایش در موقعیت‌های سخت خوب عمل کند. سَنبورن بسیار حرفه‌ای ست و کارش را خوب و آگاهانه انجام می‌دهد. اما جیمز چیز دیگری ست، کسی است که می‌توانیم به خوبی درکش کنیم، حتی اگر تا به حال در عمرمان همچین آدمی ندیده باشیم. بسیار حرفه‌ای، بااستعداد و هنرمند. هیچ تعجبی ندارد اگر بگوییم خانم بیگلو هم او را کاملاً و به خوبی شناخته است.

منبع : سینمای ما
        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی بر فیلم گرن تورینو 31/5/1388

کلینت ایستوود از آن کارگردان، بازیگرانی است که در ایران و نزد سینما دوستان فارسی زبان بسیار محبوب است و این بسیار طبیعی است که هر کاری از جانب او بر پرده سینما از طرف ایرانیان به شدت پیگیری شود. شاید این مسئله درباره همه کارگردانان صادق نباشد اما در مود ایستوود درست است و ما در فضای مجازی هم برایش سنگ تمام میگذاریم. با جستجویی کوتاه می‌شود فهمید که چقدر نقد و تحلیل و بررسی برای آخرین حضور هری کالاهان در برابر دوربین نوشته شده. تازه این تنها در حیطه مجازی است و نویسندگان بزرگ بر عرصه کاغذ و قلم هم بیکار نبوده و در رسایش بسیار نوشته اند.

گرن تورینو را از دو دیدگاه می‌توان نگاه کرد. یکی از زاویه سینما و ظرافتهایش که در این دریا کسی چون ایستوود هم ناخدای سکان به دست است  و زاویه دیگر دنیای امروز ماست که به آثاری چون گرن تورینو بیش از پیش محتاج است.در مورد بخش نخست بعضی این فیلم را نتیجه گیریِ کلینت ایستوودِ به پایان خط رسیده می دانند. حقیقتی تلخ که فکرش هم دلمان را می‌لرزاند. زمانی که پل نیومن که از دل صحراهای آمریکایی و از میان هفت تیر به دستان بیرون آمده بود، دوستدارانش را تنها گذاشت، تحملش ساده تر بود چرا که او سالها از پرده سینما پنهان بود. مارلون براندوی بزرگ هم وقتی که دیگر کار نمیکرد و بازنشست شده بود ما را ترک کرد اما اگر این روزها چنین خبر دهشتناکی را بشنویم که ایستوود هم درگذشت آن وقت شاید تصویرهای تازه‌ی زیادی باشد که بخواهد جلوی دیدگانمان رژه برود و ما را عذاب دهد. او پر کار است و مثل جوانان کار می کند و برای همین وقتی جایی اشاره می کند که بعد از گرن تورینو دیگر نمی‌خواهد جلوی دوربین ظاهر شود، دلمان میگیرد برای آن چشمهایی که تنگ می‌شد و دندانهایی که روی هم فشرده می شدند.والت کوالسکی را از این روی میتوان عصاره ۵۰ سال حضور ایستوود بر پرده ها خواند او در این فیلم هم کابوی دوست داشتنی هفت تیر به دست است که صورت آفتاب سوخته‌ای دارد و هم آن پلیس فداکار. اگر هم دیدی که اخلاق تند و ناسازگاری دارد همه از رنج دوران است که بر او رفته  وگرنه او قتل و کشتار را ارزشمند نمی‌داند و به همین خاطر به مدالی که برای کشتار در جنگ به او می‌دهند افتخار نمی‌کند و مدال را در گنجه نگه میدارد.

گرن تورینو پادزهر بیماری دوران ماست. نژاد پرستی که خرد و کلان سرش نمی‌شود و علیرغم آن که خاستگاه آن را آمریکا نامیده اند امروز در همه جای جهان هویدا و آشکار است. ایستوود در این فیلم به این پدیده نامبارک و منحوس میپردازد و آن را به چالش می‌کشد و گروه خلافکار کره‌‎ای را محصول و مولد این رفتار ناهنجار می‌نامد. والت خود را هم قربانی میداند قربانی جنگی که در آن سیزده و یا شاید بیشتر جوان کره‌ای را کشته و عمری را با عذاب وجدان آن ماجرا سپری کرده است.او می‌خواهد انتقام بگیرد اما نه از گروه خلافکاری که همسایه‌اش را آزرده، او از خود انتقام میگیرد. اعتراف حقیقی او و پاک شدن از گناه واقعی وقتی کامل می‌شود که او در برابر گلوله‌های جوانان محصول زشتی کره‌ای سوراخ سوراخ شود و برای آنکه پدر روحانی قولش به همسر والت را نشکند برای اعتراف پیش او میرود.نقدهای ایستوود بر کلیسا و مذهب مبتنی بر کشیش‌ها را بارها دیده‌ایم و در این اثر هم چه نیکو این سیستم را ناکارآمد می‌خواند. کشیشی که همه چیز را بر اساس کتاب‌ها و تعالیم مدرسه‌ای می‌داند و از واقعیت آنها بی اطلاع است حتی درباره مفاهیم اصلی و اساسی که باید درباره آنها بداند یعنی مرگ و زندگی چیز زیادی نمی‌داند. جوانکی که می‌خواهد گناه‌های یک پیرمزد لجوج را پاک کند و چه هوشمندانه عمل می‌کند والت، وقتی که برای اعتراف به کلیسا می‌رود و از رنجهای درونی اش چیزی نمی‌گوبد. بزرگترین گناه خود را بوسیدن زنی عنوان می کند و سود حاصل از فروش یک قایق. او اعترافاتش را بی واسطه برای کسی که باید می‌گوید.

توضیح: این نوشته نقد و تحلیل گرن تورینو نیست چراکه با جستجو در اینترنت گاهی به نقدهای حقیقی و خوب هم میتوان رسید. این متن تنها احساساتی است که بعد از اثری خوب و به قول براردینلی با شکوه بروز پدا می کند.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  یادداشت گِئورگ ویلیامسون بر فیلم «تابستان» 28/5/1388

 «تابستان» از آن دسته فیلم‌هایی ست که در طول یک جشنواره خسته‌کننده و ملال‌آور می‌تواند هر بیننده‌ای را سر ذوق و شوق آورد. شخصیت اصلی فیلم، کاریل مردی ست از طبقه کارگری که از دوستِ معلول، اَلِکُلی و در حال مرگش پرستاری و مراقبت می‌کند. او همیشه به گذشته خود از جمله گذشتِ سریعِ دورانِ نوجوانی و جوانی، فرصت‌های از دست رفته در رابطه با عشق‌اش و حادثه ناخوشایندی که برای دوستش و انگشتان دست او اتفاق افتاده افسوس می‌خورد. فیلم علی‌القاعده فیلم بزرگی ست، اما بازی‌های درخشان و خیره‌کننده همه بازیگران یکی از عوامل موفقیت فیلم است تا از فیلم به عنوان یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های سال نام برده شود .
شاون (رابرت کارلایل) و داز (استیو اِوِتِز) معروف به پسرانِ بدِ دهکده دوستانی صمیمی و جدا نشدنی‌اند. آنها به واسطه روابط صمیمانه و باور‌نکردنی‌شان دوستانی نمونه و در واقع دوستانی ابدی محسوب می‌شوند. آنها همیشه و همه‌جا همراه یکدیگرند. بچه‌ها محیط پیرامون‌شان را با شیطنت‌های‌شان آشفته کرده و به هم می‌ریزند و با سر و صدا و جیع و داد فراوان نظم و آرامش دیگران را بر هم می‌زنند. معمولاً در تمامی این شیطنت‌ها شاون دوست مونث‌اش به اسم کتی (راشل بِلَک) را نیز اینجا و آنجا به دنبال خود می‌کشاند. در ادامه داستان شاهد زندگی‌شان در بزرگسالی در کنار یکدیگر هستیم، و بعد از آن فیلم بر روی قضیه معلولیت داز که به سیروزیا یا بیماری بافته‌های اندام مبتلاست متمرکز می‌شود. فیلم از منظرِ شاون و از میان چشمان وی به تصویر کشیده شده است. ما از طریق فلاش‌بک‌های متعدد رهسپار دوران نوجوانی و جوانی آنها می‌شویم و طی همین فلاش‌بک‌هاست که دلیل این همه وفاداری و از خود گذشتگی شاون نسبت به داز را متوجه می‌شویم. فیلم راویت ساده و غیر پیچیده‌ای است درباره غم از دست دادن، ندامت و پشیمانی برای یک عمر زندگی. بازی‌های دیدنی و بی عیب و نقص بازیگران ستون اصلی موفقیت‌های فیلم محسوب می‌شود به ویژه کارلایل که بهترین بازی‌اش بعد از «قطارِ بازی» (دنی بویل، 1996 ) را از وی شاهد هستیم.
«تابستان» روایتی از سه مقطع زمانی از زندگی شاون است. دوران پاک و بی‌آلایش نوجوانی که شاون و داز با دوچرخه‌سواری‌های دیوانه‌وار و با داد فریاد و سر و صدا به این سو و آن سو می‌روند و در میان بوته‌زارهایِ جنگل و بیشه‌های سرسبز دست و پاهای‌شان را زخمی و خود را خسته و زار و نزار و فرسوده می‌کنند، و سپس زندگی خسته‌کننده و کسالت‌آورشان در بزرگسالی در کنار یکدیگر و مراقبت و پرستاری شاون از داز و بالاخره بیست دقیقه پایانی و انتهایی فیلم. آنها نسبت به یکدیگر بسیار نزدیک و صمیمی هستند. زندگی و دوران نوجوانی‌شان در هم آمیخته شده و دلیل واقعی این همه تعهد و وفاداری میان کاراکترهای اصلی انگیزه‌ها و دلایلی متقاعد‌کننده و کاملاً منطقی دارد. میان کاراکترهای اصلی فیلم رازی پنهان وجود دارد تا در پایان فیلم با رازگشایی از آنچه میان آنها اتفاق افتاده تمامی اتفاقات فیلم و روابط میان کاراکترها به طور استثنایی قانع‌کننده، جالب و تاثیرگذار به نظر برسد. فیلم همچنین زمان کافی برای روابط گذشته و حالِ میان کاراکترها اختصاص داده است.
روابط خویشاوندی، نیرو و توانایی پیوندها، تعهدات دوستی و رفاقت و گناهکاری و مجرم بودن در طول فیلم به شکلی ظریف و موشکافانه و نمادین به تصویر کشیده شده. داستان فیلم به شکل باورپذیری پستی‌ها و بلندی‌های یک زندگی واقعی را به تصویر کشیده و هر چند تاثیر طولانی‌مدتی بر بیننده نمی‌گذارد اما نامعقول و نامحتمل نیز به نظر نمی‌رسد. در اینجا ما شاهد صداقت و سادگی مردمی هستیم که در جای جای این دنیا پراکنده و گسترده هستند. این فیلم انگلیسی به لحاظ فضا و حال و هوا شباهت بسیاری با «شانزده سالگی شیرین»
(کِن لوچ -2002) و «اینجا انگلیس است» (شاون میدوز- 2007) دارد. هر چند که «تابستان» محبوبیت و جذابیت فیلم‌های یاد شده را ندارد اما بی‌تردیدی فیلم بسیار خوبی ست که تا مدت‌ها در ذهن تماشاگران باقی خواهد ماند.
این فیلم بهترین و کامل‌ترین اثر کِنی گلینال یکی از موفق‌ترین کارگردانان جوان و خوش‌قریحه نسل جدید سینمای انگلستان است. «تابستان» در مجموع فیلمی جالب توجه، تحسین‌برانگیز و به یادماندنی است که ارزش دیدنِ بیش از یکبار دارد.

 

 

 

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  بررسی فیلم علامت نامفهوم 26/5/1388
نام فیلم: Code Unknown (علامت نامفهوم)
کارگردان: میشل هانکه

Code Unknown در جولای ۲۰۰۱ در شبکه Sundance به روی آنتن رفت. در صحنه ای از این فیلم، هنرپیشه‌ای فرانسوی ساکن پاریس بعد از یک روز سخت و ضبط دوباره متن‌ها با مترو به خانه بر می‌گردد که جوانی عرب به اذیت و آزار او می‌پردازد. او با حرفهایش بازیگر (جولیت بینوش) را می‌رنجاند و هیچ یک از مردم اعتراضی نمی‌کنند و او رو به بازیگر می‌گوید: چطور میتونی اینقدر زیبا و مغرور باشی؟زن از یک سر قطار به سر دیگر می‌رود تا از دست جوان راحت شود اما او نیز به دنبالش می‌آید و در کنارش می‌نشیند، سپس به صورت بازیگر، تف می‌اندازد. یک مرد اروپایی در برابر آنها نشسته، وقتی این صحنه را می‌بیند به دفاع از زن بر‌می‌خیزد و چیزی نمانده تا با جوان عرب درگیر شود.یکی از مسایلی که فیلم به آن توجه کرده مسائل نژادی است. در خیابانهای پاریس، جوانی سفید پوست، Jean (الکساندر حمیدی) خوراکی‌اش را تمام می‌کند و پاکت خالی را به دامن فقیر رومانیایی کنار خیابان پرتاب می کند. یک جوان سیاه پوست (Ona Lu Yenke)، که آداب را آشکارا از خانواده‌اش آموخته است، Jean  را صدا میزند و با تاکید از او می‌خواهد که از آن خانم فقیر عذر خواهی کند. Jean   بدون تعارف از این کار سرباز می‌زند. این مشاجره به درگیری فیزیکی کشیده می‌شود و وقتی دو پلیس سفید پوست از راه می‌رسند، حدس می‌زنید آنها کدامیک را به عنوان فرد دردسرساز متهم می کنند؟

Code Unknown سال قبل از نمایش تلویزیونی، در آمریکا، توانسته بود جایزه کن را نصیب خود کند. جایزه‌ای مخصوص، از داوران جهانی. افتخاری برای کارهای فرامذهبی که با زمینه‌های جهانی ارتباط بر قرار می‌کند. اما این، به این معنا نیست که فیلم نتیجه گرفته و موفق شده است. میشل هانکه نویسنده و کارگردان این فیلم، فیلمساز باهوش و مراقب و هوشیاری است که اعتماد دارد که تماشاگرانش می‌توانند دو چیز را در کنار یکدیگر قرار دهند. متاسفانه، معمولا او مرموزانه عمل می کند و وقتی تماشاگران باید نسبت به مسائل معنوی و اخلاقی واکنش نشان دهند، هنوز در تلاشند تا بتوانند ارتباطی با فیلم پیدا کنند.باقی فیلم در تدارک آن است که نشان دهد که اتفاقات سطح جامعه که در خیابانها روی می‌دهد چگونه میتواند زندگی مردم را به هم بیامیزد. که این مسئله شامل دوست پسر خانم بینوش هم می‌شود که عکاس جنگی است و مشکل برادر کوچکتر او Jean بر زندگی‌اش تاثیر می‌گذارد.برای شخصیت زن، صحنه دعوای Jean و جوان سیاه پوست لحظه‌ای گذرا بود که به سرعت از ذهن می‌پرید اما دیدن آن جوان دوباره و در رستوران باعث شد که زن مجددا به آن ماجرا فکر کند و گاهی ممکن است که شخصیتی بدون آنکه بخواهد و یا بداند زندگی دیگران را تغییر دهد.آقای هانکه دوست دارد با فرض واقعیات بازی کند و حقیقت در صحنه ای که خانم بینوش به عنوان بازیگر بازی می کند به شکل وحشتناکی نمایان است بطوریکه احساس می کنیم که بخشی از بازی او به عنوان فیلم، قسمتی از واقعیت است. ضمنا، خوشبختانه سمبلیک بودن عنوان فیلم به اندازه کافی به مفهوم “خود را به جای دیگری گذاشتن” اشاره دارد.

 

 

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

  نگاهی بر فیلم کینزی 24/5/1388

نام فیلم: کینزی (Kinsey)                                              

کارگردان:  Bill Condon
بازیگران: Liam Neeson ، Laura Linney
زمان فیلم: ۱۱۸ دقیقه
درجه فیلم: R

امروزه بحثی در میان است که آیا باید درباره مسائل جنسی و جنسیتی بطور روشنفکرانه و آزاد صحبت کرد یا خیر. جامعه آزاد امروز هنوز این مبحث را تاب نمی آورد و درباره آن براحتی صحبت نمیکند. اما این اتفاقی است که در حدود   نیم قرن پیش توسط دکتر آلفرد کینسی به وقوع پیوست.کینسی استاد دانشگاه ایندیانا بود و او نخستین دانشمندی بود که به مطالعه رفتارهای جنسی انسان پرداخت. او کاری را انجام داد که برای اولین بار انجام میشد و تا به آن زمان درباره آن تصمیمی گرفته نشده بود. پروفسور کینسی تمام تلاشش را کرد تا مسائل و رفتارهای جنسی را از شایعات و نادانی ها و تعصبات کور مذهبی پاک کند و مطالعه علمی درباره این رفتار انسان انجام داد. دو کتاب پر حاشیه او که نقطه عطفی در مطالعات کینسی به شماد می‌رود عبارت بودند از، “رفتارهای جنسی انسان مذکر” که در سال ۱۹۴۸ به چاپ رسید و “رفتارهای جنسی در انسان مونث” که در سال ۱۹۵۳ به چاپ رسید. بیل کاندون (کارگردان فیلم) کسی بود که زندگینامه دقیقی از کینسی را به نگارش در آورده که شامل وقایع پیش از این دوران و اتفاقات زمان مطالعات وی میشد.کینسی در سال ۱۹۵۶ درگذشت و این فیلم بیشتر بر نقاط عاطفی و حساس زندگی او همچنین ماجرای چاپ دو کتاب معروفش متمرکز شده و کمتر به مسائل علمی حول شخصیت دکتر می‌پردازد. میتوان مطمئن بود که این فیلم در نمایش زندگی او با ما صادق است هر چند که تمام جزییات را بازگو نمیکند. مسئله دیگری که کینسی داخل فیلم را با شخصیت داستان زندگی او که به صورت سنتی شناخته شده است متفاوت میکند، شخصیت او در داخل چارچوب اجتماع است و علاقه او به رابطه داشتن بادیگران.

تصاویری که کارگردان از کینسی ارائه میدهد که چگونه مردم دهه‌های ۳۰ و ۴۰ را از نادانی درباره مسائل جنسی بیرون میکشد بسیار کارگر و تاثیر گذار است. مردم که با کینسی دیدار و گفتگو می‌کردند عموما اعتقاد داشتند که مدلهای گوناگون و غیر متعارف رفتارهای جنسی نه تنها غلط است، بلکه مضر نیز می‌باشند. بر همین اساس بیشتر این افراد خصوصا زنان در شب اول عروسیشان کاری جز بوسه بلد نبودند! در این تاریکی و ظلمت بود که کینسی نور علم و دانایی را پاشید و با این مسائل و جهل موجود در جامعه به شکل علمی برخورد کرد به شکلی که مطالب مورد بحث وی به چالش برانگیزترین مطالب علمی قرن بیستم بدل شد.در شب اول عروسی خود کینسی هر دو یعنی کینسی و همسرش کلارا باکره بودند. اولین تلاش آنها برای برقراری رابطه فاجعه آمیز بود. تنها بعد از مراجعه به متخصص مسائل جنسی بود که آنها توانستند رابطه درستی داشته باشند. بعد از این اتفاقات بود که کینسی تصمیم گرفت تا به عنوان مسئله علمی حل نشده به این ماجرا بپردازد و در باره آن پژوهش کند. سپس بعد از آن بود که کینسی به واسطه اندرزها و راهنمایی هایش در زمینه های جنسی به دکتر  مسائل جنسی معروف گشت و زمانی که دانشگاه ایندیانا تصمیم به برگزاری یه دوره آموزشی جنسی گرفت وی را برای تدریس انتخاب کرد. در این دوره آموزشی برخی به مخالفت با وی پرداختند اما عده ای نیز مباحث مطرح شده از جانب او را تازه و بدیع یافتند. وقتی کینسی به مصاحبه چهره به چهره با افراد داوطلب درباره پروژه جنسی خود پرداخت دو نفر از کسانی که در کلاسهای او از مباحثش استقبال کرده بودند را برای یاری دعوت به همکاری نمود.از دیگر مباحثی که کینسی در مطالعاتش به آنها پرداخت، مطالعه درباره عادات جنسی بود که بشر به دلیل شرایط اجتماعیش مجبور به کنار گذاشتن آنها شده بود. در همین راستا بود که او خود را درگیر یک رابطه همجنس خواهانه با یکی از همکارانش کرد و سپس در عین صداقت آن را با همسرش درمیان گذاشت.

بعد از انتشار اولین کتاب، او با یک شهرت فراوان روبرو شد که تصویر وی را به جلد مجلات و صفحه اول روزنامه‌های معتبر و البته صفحه تلویزیون کشاند. با انتشار کتاب جنجال‌ها بر سر آن آغاز شد اما با این وجود مطالعه عمومی و وسیع کتاب نیز شکل گرفت. پنج سال بعد دنباله این کتاب چاپ شد و این نسخه درباره رفتارهای جنسی زنان بود اما این بار کینسی با حجم بالایی از خشم و نفرت روبرو شد. در آن زمان هیچ کس نمیتوانست باور کند که زن یا دخترش مشغول خود ارضایی می‌شود و یا در پی داشتن رابطه با دختر دیگری میتواند باشد.در نیمه ابتدایی فیلم میبینیم که کینسی به دستیارانش اجازه می‌دهد که با وی مصاحبه کنند و در حین این مصاحبه با فلاش بک‌هایی به گذشته کینسی میرویم. در این تصاویر که از گذشته دکتر به نمایش در می‌آید او را به نحوی همکار و خدمتکار پدر می‌بینیم. پدری مقتدر که نظارت کاملی بر فرزندانش دارد. بعد از آن ماجرای ازدواج او با کلارا مطرح میشود. همچنین در ادامه زندگی تحصیلی وی انتقال او از یک زیست شناس به محقق رفتار جنسی انسانها نیز به نمایش در می‌آید. نیمه دوم فیلم نیز به مطالعات کینسی و پیشرفت او در مسائل علمی میپردازد و همچنین ماجرای چاپ دو جلد کتاب مشهور او را نشان میدهد. در کل میتوان گفت که تمرکز اصلی این فیلم بر کینسی به عنوان نویسنده این دو جلد کتاب است و کمتر به شخصیت مستقل وی پرداخته میشود.زمان فیلم کمتر از دو ساعت است و با یک بررسی اجمالی میتوان فهمید که اگر زیر داستان های بیشتری از زندگی کینسی در فیلم نشان داده میشد شاید زمان فیلم به ۳ ساعت میرسید.

        موضوع: نقد و بررسی     نويسنده: علی صفار  

درباره وبلاگ
لحظه ای با سینما

آخرين مطالب
گزارش ها"
پوستر فیلم دبیرستان"
جدول فروش هفتگی "
جدیدترین عکس ها از فیلم ناحیه سبز"
«آلوین و سنجاب ها 3» سال 2011 اکران می شود"
کلینت ایستوود در مورد « ادگار هوور» فیلم می سازد"
«آلیس در سرزمین عجایب» در اولین هفته 116 میلیون دلار کسب کرد"
«شوالیه و روز» یک هفته زودتر اکران می شود"
معرفی فیلم دیوانه ها"
رابرت دنیرو در «زمین های تاریک» بازی می کند"

آرشيو
مهر 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

لینکستان
تبلیغات رایگان وتبادل لینک

آرشیو لینکهای روزانه

آمار و عضویت در وبلاگ


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

علی صفار

<-blogid->

http://sweeny1373.blogfa.com

دنیای سینما

دنیای سینما

دنیای سینما

لحظه ای با سینما جدیدترین مطالب سینمایی شامل اخبار ، گالری عکس ، گفت و گو ، نقد و بررسی و ...

دنیای سینما

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog