تبليغاتX
دنیای سینما
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

لینک دوستان


نویسندگان

مطالب سايت
  ((رها شدن در دنيای خيال)) گفتگو با جيمز كامرون ، كارگردان آواتار

جيمز كامرون بعد از «تايتانيك» و موفقيت كلان مالي آن در 12 سال پيش، دوباره با يك فيلم پرسر و صدا برگشته است. «آواتار» فانتزي علمي تخيلي جديد اين فيلمساز، ‌تلفيقي از انيميشن و زنده است كه از سوي منتقدان و تماشاگران سينما مورد توجه قرار گرفته است.

 اين فيلم هم براي تهيه‌كنندگانش پولساز بوده و هم پيش‌بيني مي‌شود در رقابت‌هاي اسكار 2010 با موفقيت خوبي روبه‌رو شود. تماشاگران سينما در حدود 100 كشور جهان در 17 روز اول نمايش بيش از يك ميليارد دلار پول خرج كردند و در همين فاصله كوتاه آن را تبديل به دومين فيلم پرفروش كل تاريخ سينما در سطح جهاني كردند. فعلا تايتانيك (باز هم ساخته جيمز كامرون) از اين فيلم جلوتر است و هيچ بعيد نيست كه طي هفته‌هاي آينده، اين فيلم هم مقهور موفقيت آواتار شود. فروش 352 ميليون دلاري سهم سينماهاي آمريكاي شمالي از اين فروش يك ميليارد دلاري است. تايتانيك در اين قاره 603 ميليون دلار فروش كرد و لقب پرفروش‌ترين محصول كل تاريخ آمريكاي شمالي را گرفت. كار جديد كامرون قصد دارد ساخته قبلي او را نيز از اين صدرنشيني كه 12 سال طول كشيده به پايين بكشد. داستان آواتار در آينده‌اي نه‌چندان دور در يك سياره خيلي دور اتفاق مي‌افتد. ماموريت فضايي يك فضانورد به اين سفر، با يك سري ماجراجويي ويژه همراه مي‌شود. او كه براي كمك به همكاران خود به اين سياره سفر كرده، وارد يك دنياي عجيب و غريب مي‌شود. كامرون براي اين فيلم 2‌دنياي‌زنده و رايانه را در يكديگر تلفيق كرده تا بتواند يك دنياي فراواقعي ‌را كه كاملا واقعي به نظر مي‌رسد خلق كند. او در گفتگوي اينترنتي خود، درباره اين دنياي خيالي و بازيگرانش صحبت مي‌كند.

پس از آن همه تلاش براي ساخت «آواتار» و برآورده كردن يك ايده قديمي و ديدن آن ايده‌آل روي پرده سينما، به نظر مي‌رسد اكنون كمي احساس راحتي مي‌كنيد.

ساخت اين فيلم مثل يك سفر بود. فيلمبرداري بخش‌هاي زنده فيلم، مارس 2008 تمام شد. اما 3 هفته هم وقت براي انجام برخي كارهاي باقيمانده آن صرف كرديم. در تمام اين مدت هدف ما خلق واقعي آن چيزهايي بود كه معمولا غيرواقعي به نظر مي‌رسند. آواتار مثل يك پروسه پيچيده بود كه بعضي وقت‌ها، خود ما هم نمي‌دانستيم قرار است چكار كنيم و اين صحنه‌ها را چگونه بسازيم. اين كه مي‌گويم شوخي يا جوك نيست. واقعيت اين است كه براي ساخت فيلم، بايد خودمان هم متوجه مي‌شديم كه قصد ساختن چه چيزي را داريم. كاراكترهاي اين فيلم موجوداتي خاص هستند و خلق آنها وقت و دقت مي‌طلبيد. ما به صورت همزمان در اين فيلم دو گروه از كاراكترهاي واقعي و كاراكترهاي فانتزي انيميشني را داشتيم. طبيعي است كه نوع قرار دادن آنها در كنار يكديگر، نيازمند كار زيادي بود و قبل از هر چيز بايد مي‌فهميديم كه خود ما قصد خلق چه نوع كاراكترهايي را داريم. به دليل اهميت موضوع و كار، چند بار به عقب برگشتيم و نگاهي كلي به وضعيت كلي آن انداختيم. تمام مراحل كار داراي اهميت زيادي بودند و هر يك از آنها بايد با دقت صورت مي‌گرفتند؛ آماده‌سازي قبل از شروع توليد، خود توليد فيلم و همچنين مراحل پس از توليد. اينها بخش‌هاي مختلف فيلم بودند و عدم توجه كافي به هر يك از آنها، مي‌توانست مشكلات زيادي را براي كل كار خلق كند.

پس به اين ترتيب، شما با سفري بسيار طولاني روبه‌رو و همراه بوديد؟

اين سفر يعني ساخت فيلم 4 سال طول كشيد.در يك سال و نيم اول كار فقط در اين باره بحث و تحقيق كرديم كه چگونه مي‌توانيم از فناوري مدرن براي خلق صحنه‌هاي مختلف آن استفاده كنيم. علتش هم اين است كه در آن ايام، من از هيچ يك از بخش‌هاي هنر تكنيك جلوه‌هاي ويژه آن دوران راضي و خشنود نبودم. صحنه‌هاي فانتزي و غيرزنده فيلم اهميت بسيار زيادي داشت و نمي‌خواستم به گونه‌اي ساخته شوند كه مصنوعي و غيرطبيعي به نظر برسند. نكته‌اي كه بسيار مهم به نظر مي‌رسد اين است كه شما فكر مي‌كنيد اين خود بازيگران واقعي هستند كه دارند نقش اين كاراكترها را بازي مي‌كنند و اين احساس درستي است. مي‌خواستم وضعيت كار به گونه‌اي باشد كه تماشاچي اين احساس را داشته باشد كه آن موجودات فانتزي واقعا موجوداتي انساني هستند. در عين حال در صحنه‌هايي كه بازيگران بايد نقش موجودات فانتزي و غيرواقعي قصه را بازي مي‌كردند، كار ما بسيار سخت بود. آنها بايد لباس ويژه‌اي به تن كرده و ماسك مخصوصي به صورت‌هاي خود مي‌زدند. عادت كردن به اين وضعيت جديد، حداقل چندين ساعت وقت مي‌برد. البته به محض عادت به اين مساله، كار خيلي راحت شد و با سرعت آن را انجام داديم. در اين حالت آنها خيلي آزادانه و رها كار خود را انجام مي‌دادند. اين بازيگران اصلا به اين نكته فكر نمي‌كردند كه حالا موي آنها چگونه به نظر مي‌رسد و فقط در فكر اين بودند كه درست بازي كنند.

كار آنها هنگام بازي در فيلم خيلي سخت بود؟

هم بله و هم خير. آنها بايد تلاش زيادي مي‌كردند تا طبيعي‌ترين بازي را در يك حالت غيرطبيعي ارائه كنند. اين بازي ناب و خالصي بود. از تكنيك‌هاي ويژه چندان خبري نبود و فقط آنها بودند و دوربين فيلمبرداري. اين نوع بازي كردن، براي آنها چالش‌هاي زيادي به همراه داشت. خب، آنها مجبور بودند آن چيزي را كه شما روي پرده سينما مي‌بينيد، خلق كنند و اين كار راحت و ساده‌اي نبود. به صورت طبيعي، اين وظيفه يك بازيگر نيست و او نمي‌تواند چنين كاري انجام دهد. به همين دليل بايد قوه تخيل خود را تا بالاترين حد ممكن به كار بيندازد. با اين حال، فكر مي‌كنم خودشان هم از بازي در اين نقش‌ها لذت بردند و اوقات خوشي سر صحنه فيلمبرداري داشتند.

مهم‌ترين بخش فناوري تازه‌اي كه در فيلم به كار گرفتيد، كدام بود؟ به صورت طبيعي، هر فيلم تازه‌اي تكنيك‌هاي تازه‌اي همراه خودش مي‌آورد.

خب، همين كله‌هاي ويژه‌اي كه شما در قصه فيلم مي‌بينيد (كه به شما كاراكترهاي تازه‌اي را معرفي مي‌كند) پاسخ سوال شماست. نكته بعد، دوربين‌هاي خاص و جديدي است كه ما براي اولين‌بار نمونه‌هاي واقعي آن را سرصحنه فيلمبرداري به كار گرفتيم. البته بين نوع دوربيني كه من و استيون اسپيلبرگ (كارگردان سينما كه مدير توليد آواتار بود) قصد استفاده از آن را داشتيم، كمي اختلاف نظر وجود داشت. البته اين دوربين اختصاصا براي فيلم‌ ما ساخته شده بود و مي‌توانستيم به سازنده‌اش بگوييم كه تغييراتي در آن انجام دهد تا به چيز بهتري تبديل شود. دليل برخي تغييراتي كه در طول تماشاي فيلم مي‌بينيد، به دليل استفاده از انواع متفاوت اين دوربين است. توليد آواتار تجربه تازه و منحصر به فردي برايم بود و چيزهاي زيادي در طول ساخت آن ياد گرفتم.

كارگرداني فيلمي مثل «آواتار» بايد كمك كند تا زندگي راحت‌تري داشته باشيد، اين طور نيست؟

خب، بله. حالا احساس راحتي بيشتري مي‌كنم، چون مي‌بينم يكي از كارهاي مهمي را انجام داده‌ام كه چند سال بود قصد انجام آن را داشتم؛ نكته‌اي كه مي‌خواهم برايتان بگويم اين است كه پس از فيلمبرداري صحنه‌ها، بازيگران را پاي ميز مونيتور دعوت مي‌كردم و صحنه‌هاي فيلمبرداري شده را به آنها نشان مي‌دادم. آنها صحنه‌ها و بازي خودشان را مي‌ديدند و متوجه مي‌شدند منظور من از توضيحاتي كه سر صحنه برايشان مي‌دادم، چه بوده است. اين نكته كمك مي‌كرد تا هنگام فيلمبرداري صحنه‌هاي بعدي، همه‌مان راحت‌تر باشيم، زيرا آنها حالا خيلي بهتر متوجه حرف‌هاي من مي‌شدند و منظور مرا از چيزهايي كه مي‌گفتم، مي‌فهميدند.

خط اصلي قصه فيلم دقيقا از كجا آمد؟ اين قصه خيلي شبيه داستان‌هاي قديمي مدرسه‌اي است. يك جورهايي هم تماشاچي را به ياد «با گرگ‌ها مي‌رقصد» كوين كاستنر مي‌اندازد!

شما فكر مي‌كنيد اين خود بازيگران واقعي هستند كه دارند نقش اين كاراكترها را بازي مي‌كنند و اين احساس درستي است

چه جالب، از حرفتان خوشم آمد. در قصه آواتار مقدار زيادي قصه فرعي و در عين حال مهم وجود دارد. قصه‌هايي كه «با گرگ‌ها مي‌رقصد» هم يكي از آنهاست. قصه فيلم من همان‌طور كه گفتيد، حال و هوايي سنتي و كهن دارد و درباره رويارويي آدم‌ها با چيزهاي مختلف است. شما در فيلم، نبرد و تضاد بين آدم و فناوري‌، بين آدم و تمدن رو به پيشرفت را مي‌بينيد. در قصه فيلم، يك جورهايي با انسان‌هاي اوليه سر‌و‌كار داريم و شما بوميان آمريكايي را هم مي‌بينيد اما اين قصه مي‌تواند به جاهاي خيلي دورتري مثل آمريكاي جنوبي آفريقا و حتي هند هم اختصاص داشته باشد. مي‌خواستيم قصه فيلم يك جمعيت عمومي را به تصوير بكشد و قصد تكيه به قاره بخصوصي را نداشتيم.

اين روزها در فيلم‌هاي شما كاراكترهايي را نمي‌بينيم كه مثل يك ماشين جنگي در يك جنگل دوردست، دست به قتل عام و كشت و كشتار مي‌زنند، اين كاراكترها حالا خيلي آرام شده‌اند.

فكر مي‌كنم بهتر باشد به ريشه‌هاي خودمان كه حال و هواي خوب و دلچسبي داشت برگرديم. اين روزها بيشتر به سبك قصه‌گويي نوجوانانه و ماجراجويانه فكر مي‌كنم. در حال حاضر، قصه‌هايي مثل لاورنس عربستان، جان كارتر در مريخ ، مردي كه مي‌خواست سلطان باشد و امثال آنها را بيشتر مي‌پسندم. در اين قصه‌ها شما با كاراكترهايي سر و كار داريد كه به بحث درباره فرهنگ‌‌هاي ديگر مي‌پردازند و مي‌خواهند با آن فرهنگ‌ها آشنايي بيشتري پيدا كنند. اين كاراكترها در دنياي تازه‌اي رها مي‌شوند كه تا حد زيادي با آن بيگانه هستند. در اين مكان‌ها آنها بايد مقام و جايگاه خود را پيدا كنند و ببينند كه در اين محل‌هاي تازه چه كارهايي مي‌توانند بكنند. اين قصه قديمي و آشناست. از ديدگاه فيلمسازي مثل من كه فيلم‌هاي علمي تخيلي فضايي مي‌سازد، اين‌جور قصه‌ها مي‌توانند در خدمت ژانر علمي و تخيلي قرار گيرند. شما در فيلم‌هاي علمي تخيلي 2 دهه 40 و 50 ميلادي، نمونه اين نوع قصه‌ها‌ را مي‌بينيد. اين يك سبك كلاسيك است. سينماي علمي تخيلي در دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي از آن نوع سينماي قديمي علمي تخيلي فاصله گرفت. از سوي ديگر، شما اين روزها نمي‌توانيد به دست كاراكترهايتان يك سلاح عجيب و غريب بدهيد و او را درون يك جنگل باراني رها كنيد تا مثل يك ماشين جنگي دست به كشتار بزند. احساس مي‌كنم دوره اين جور فيلم‌ها سرآمده است. اگر هم قرار باشد چنين كاري صورت گيرد، بهتر است ديگران اجراي آن را به عهده بگيرند.

براي ايفاي نقش اصلي فيلم، از روز اول سام وورتينگتن را در ذهن داشتيد؟

صادقانه بگويم خير. اين بازيگر استراليايي تبار يكي از گزينه‌هاي اصلي‌‌ام بود ولي اين‌طور نبود كه از همان اول به خودم بگويم اين نقش مال اوست و براي او نوشته شده است. تهيه‌كنندگان آواتار وقتي توليد آن جدي شد، از من خواستند نام بازيگر نقش اصلي فيلم را به آنها اعلام كنم. آنها به اصرار از من يك اسم مي‌خواستند. خواست آنها بيشتر به اين خاطر بود كه من اسمي را به آنها بگويم تا بتوانند در رسانه‌هاي گروهي روي آن مانور بدهند. در آن زمان به مت ديمون و جك گيلنهال فكر كردم. مي‌خواستم نام آنها را به تهيه‌‌كنندگان فيلم بگويم، بويژه كه ديمون پتانسيل مالي قوي هم دارد اما وقتي اين دو را به جاي كاراكتر اصلي قصه فيلم در نظر گرفتم، ديدم هيچ‌يك از آنها خوب و درست در قالب اين كاراكتر جا نمي‌گيرند. در هر حال، انگار مشكلي در اين باره وجود داشت. در همين حال، متوجه شدم سام بهتر از هر كس ديگري مي‌تواند در قالب اين شخصيت فرو برود. طي چند جلسه بحث و گفتگو با او، زواياي مختلف چهره و رفتار و حالاتش را بررسي كردم و متوجه شدم توانايي بيشتري در نمايش ظرافت‌هاي ويژه اين نقش دارد. با آن كه وي تا پيش از اين چهره سرشناسي نبوده؛ ولي نامش را به تهيه‌كنندگان دادم. مي‌دانستم كه آنها نسبت به انتخاب من، واكنش منفي نشان نخواهند داد.

و همين طور شد؟

بله. البته اول از من پرسيدند او كيست و آيا نسبت به انتخابم اطمينان دارم يا نه. من هم گفتم اگر اطمينان نداشتم، او را انتخاب و معرفي نمي‌كردم. بعد از آن، ما ديگر هيچ بحث و گفتگويي در اين رابطه نداشتيم. نوع برخورد منتقدان نشان داد كه اين انتخاب درست بوده است.

با سيگورني ويور هم پس از سال‌ها كه از اكران عمومي «بيگانه‌ها» مي‌گذرد، دوباره كار كرده‌ايد.

او بازيگري دقيق و منضبط است و هيچ فرقي با 2 دهه قبل نكرده است. همكاري دوباره با او بسيار خوب بود. هنگام كار روي «آواتار» با جنبه ديگري از شخصيتش آشنا شدم؛ منظورم وجه مادر بودن اوست. او بشدت نگران و مراقب اوضاع خانوادگي و فرزندانش بود و مدام با آنها در تماس بود. شخصيت والا و انساني او را تحسين مي‌كنم.

پروژه هيروشيما چيست كه اين روزها رسانه‌هاي گروهي، درباره‌اش صحبت مي‌كنند؟

كتاب «آخرين قطار هيروشيما» اثر چارلز پلگرينو بشدت مرا تحت تاثير قرار داده است. دسامبر گذشته براي تبليغات «آواتار» به ژاپن رفته بودم. در جريان اين سفر، چند ساعتي از هياهوي تبليغات فيلم دور شدم و به ديدار تسوتومو ياماگوچي رفتم. او آخرين بازمانده بمباران‌هاي اتمي دو شهر هيروشيما و ناكازاكي در روزهاي پاياني جنگ جهاني دوم است (‌اين مرد هفته قبل در 93 سالگي درگذشت)‌. صحبت كردن با او بسيار لذت‌بخش بود و ديدگاه‌هاي ضدجنگ خيلي خوبي داشت. گفت كه با سازمان‌هاي بين‌المللي براي خلع سلاح هسته‌اي بين‌المللي همكاري مي‌كند. ديدار با او مرا به اين فكر انداخت كه فيلم مستندي با نگاهي امروزي به اين بمباران‌هاي وحشتناك بسازم.

منبع : جام جم

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با مارتین اسکورسیزی : ما فرشته نيستيم

«شاتر آيلند» ساخته مارتين اسكورسيزي در حالي روي پرده مي‌آيد كه اين روزها تازه‌ترين پروژه او سروصداي زيادي به پا كرده است

فيلمي درباره فرانك سيناترا، خواننده- بازيگر جنجالي هاليوود كه ارتباطش با گنگسترها و خلافكارها همواره زبانزد خاص و عام بود.

اسكورسيزي در حالي سيناترا را بر پرده نقره‌‌اي بازآفريني خواهد كرد كه بازماندگان او- به خصوص دخترش- به شدت پيگير فيلم و تصويري كه قرار است از ستاره «مرد بازوطلايي» ارائه شود هستند؛ آن هم در حالي كه هنوز بازيگر نقش سيناترا هم مشخص نشده است. پيداست كه خالق «خيابان‌هاي پايين‌شهر» و «رفقاي خوب» دقيقا به خاطر حاشيه‌هاي زندگي سيناترا، توجه خود را به او معطوف كرده است. 

خلاق‌ترين و موفق‌ترين چهره نسلي كه در دهه70 به سينما آمد و هاليوود را كاملا تحت تاثير قرارداد و از تمام رفقايش (كاپولا، اسپيلبرگ، لوكاس و دي‌پالما) بيشتر طعم خوش موفقيت را چشيده، شايد به اندازه كاپولا بلندپرواز نبوده يا مثل لوكاس شمِّ تجاري‌اش خوب كار نكرده باشد يا مانند اسپيلبرگ از قوه تخيلش بهره نگرفته باشد ولي توانسته مسيري را كه از اواسط دهه70 آغاز كرده 3دهه و با كمترين فراز و نشيب ادامه دهد و دقيقا به همين خاطر است كه اكران فيلم تازه‌اش «شاتر آيلند» يك اتفاق مهم سينمايي محسوب مي‌شود و براي همه اهميت دارد كه مارتين كبير، چه تصويري از سيناترا- مرد شرور و پرحاشيه هاليوود- ارائه خواهد داد.

آنچه پيش رو داريد  تركيبي از  چند گفت‌وگوي اسكورسيزي درباره شاتر آيلند، بوستون، نيويورك و فرانك سيناترا است.

       

                            

فكر مي‎كنيد «شاتر آيلند» شما به منبع الهامش نزديك است؟

بله و در بسياري موارد كاملا بر آن منطبق است. در سناريو سعي شده هم فضا حفظ شود و هم لحن و خط اصلي قصه! نخستين صحنه‎ها به سبك و سياق نخستين نوآرهاي سينمايي ساخته شده‎اند اما فيلم غرق در فضاي تاريك نوآر خيلي زود با يك چرخش ناگهاني به يك گوتيك نيوانگلند تبديل مي‎شود. بعد دوباره تغيير موضع مي‎دهد و از «لورا» (1944) به «از دل گذشته‎ها» (ژاك تورنور‌،1947) و «آتش متقابل» (1947) مي‎رسد!
من قصه  دنيس لهان  را در چنين فضايي از نو نوشتم و با نگاتيو 35 ميلي متري به تصوير كشيدم! چيزي با حال‌وهواي همان «از دل گذشته‎ها»  كه هفته پيش در سينماي بروكلين دي‎كاپريو و‌ روفالو را به شگفتي و تحسين واداشت. تماشاي چنين اثر بزرگي روي پرده بزرگ سينما عالي بود!

داستان فيلم در دهه50 اتفاق مي‎افتد؟

بله، درست اوايل 1954 در اوج جنون پارانويايي جنگ سرد! در آن زمان من 9 يا 10‌ساله بودم. به همين‎خاطر حال و هواي كشور را در آن روزهاي جنگ به‎خوبي به ياد دارم؛ همه‎چيز در ترس از بمباران و حملات هوايي و گوش به زنگ آژير خطر بودن خلاصه مي‎شد.
در واقع همان موضوعات ضدكمونيستي فيلم‎ها و برنامه‎هاي تلويزيوني كه در رواياتي از خانواده‎هاي متوسط و طبقه كارگر به كرات ديده بوديم، داشت در زندگي واقعي‎مان تكرار مي‎شد؛ آثاري چون «Time Limit» و  «I Led Three Lives».  ‌‌اين فيلم‎ها پيچيدگي خاصي ندارند اما در عين سادگي، هراسي كه آن روزها بر مردم چيره شده بود را به‎خوبي منتقل مي‎كنند؛ همان ترس از شست‌وشوي مغزي كه در نهايت به «كانديداي منچوري» (1962) و سپس به قتل كندي انجاميد... .

ساختن يك فيلم تاريخي در بوستون چه تفاوت‎هايي با ساختن يك فيلم مدرن در اين شهر دارد؟

تفاوت اصلي در تكنيك كار است. زماني كه تصميم گرفتم «رفتگان» را در بوستون شروع كنم، كار به‎مراتب ساده‎تر بود چون نخستين فيلم معاصر من در اين 20سال محسوب مي‎شد. خيلي راحت به‎ خيابان‎ها و مكان‎هاي عمومي مي‎رفتم و به مردم، طرز لباس پوشيدن‎شان، شيوه صحبت‎كردن و نوع روابطشان نگاه مي‎كردم و از آنها الگوبرداري مي‎كردم. فكر مي‎كنم كار كردن روي قصه‎اي به روز كه فضاي آن با جامعه همخواني دارد به كارگردان آزادي عمل بيشتري مي‎دهد؛ مي‎توانستم آزادانه دوربينم را بردارم و هرجا كه به‎نظرم مناسب‎تر آمد آن را بكارم. اما در فيلمي چون «شاتر آيلند» مردها كلاه بر سر دارند و قصه در جزيره‎اي مثل Peddock اتفاق مي‎افتد، آن هم در ساختمان‎هاي متروك و اسكله‎اي تقريبا مخروبه! ما هم آن را در مكاني دورافتاده در مدفيلد محلي شبيه به جزيره لانگ در لنگرگاه بوستون (كه دنيس لهان روايت كرده بود) فيلمبرداري كرديم.

وقتي اولين‎بار براي «رفتگان» به بوستون آمديد و لوكيشن‎هاي جديدي در اختيار داشتيد، خوشحال بوديد؟

مسلما. هم لوكيشن‎هاي تازه و جديد داشتيم و هم ويژگي‌هاي ارزشمند اين شهر تاريخي را!

آيا تصميم گرفته‎ايد از داستان‎هاي نيويوركي فرار كنيد؟

به هيچ‎وجه! خيلي اتفاقي بود كه موضوع اين دو فيلم در بوستون اتفاق مي‎افتاد.

منظورتان اين است كه جذب ويژگي‎هاي خاص اين شهر، مثل تاريخ، فرهنگ و جغرافياي آن نشديد و براي انتخاب لوكيشن فقط روي داستان تمركز مي‎كنيد؟

من هميشه سعي مي‎كنم تمركزم روي داستان باشد اما بيل مونا، سناريست رفتگان در انتخاب بوستون قطعا ملاحظات ديگري چون پيشينه تاريخي، جامعه‎شناسي و مردم‎شناسي خاص اين شهر را درنظر گرفته است؛  حتي مواردي چون تنوع مليت‎ها، تفكرات خاص اقوام
 و  زندگي مسالمت‎آميز آنها در كنار هم!

‌من هم در اين شهر بزرگ شده‌ام اما بايد اعتراف كنم كه وقتي امروز در بسياري از محله‌هاي آن پرسه مي‌زنم، راهم را گم مي‌كنم.

حق با شماست، محله‌هاي جنوب شهر نيويورك هنوز هم در بدترين وضعي هستند كه مي‌توانيم تصورش را بكنيم. اگر از زشتي چهره شهر بگذريم، اين كوچه و پس كوچه‌هاي پايين شهر هنوز هم از جرم و جناياتي كه به چشم مي‌بينند، بر خود مي‌لرزند و مي‌نالند و با شرارت‌ها و نابساماني‌هايي از جنس همان روزها دست به گريبانند. با وجود اين، مناطق تاريخي نيويورك هنوز هم زيبا هستند و اقدام مسئولان براي حفظ و نوسازي اين بافت تاريخي قابل تحسين است.

خوشبختانه اين كار آن‌قدر ماهرانه انجام شده كه گاه  شك مي‌كنيم اين ساختمان قديمي است يا بازسازي شده؟‌! اين موضوع روزهايي را برايم تداعي مي‌كند كه سكانس پاياني «رفتگان» را در بوستون فيلمبرداري مي‌كرديم... پس از اتمام كار بر بام بلند‌ترين ساختمان شهر رفتم و اطراف را نگاه كردم. سعي كردم اين سكانس را در آن لوكيشن تجسم كنم. باورنكردني بود چون دقيقا همان حال و هوايي را داشت كه من برايش درنظر داشتم. بايد اعتراف كنم كه امروز در نيويورك هيچ نداريم، هيچ! پس بياييد به عقب برگرديم، به همان بوستون قديمي!

گويا سكانس پاياني «رفتگان» را در بوستون ‌شرقي گرفته‌ايد.

در زمان فيلمبرداري، آسمان بوستون را گاكي‌ها(مرغ‌هاي نوروزي) پر كرده بودند؛ اين صحنه آن‌قدر زيبا بود كه مرا تحت‌تأثير قرار داد. اما متأسفانه بايد پايان تراژيك فيلم را بر بام اين ساختمان مي‌گرفتيم؛ جايي كه حداقل 300-400 سال تاريخ و جنگ را نشان مي‌داد و هنرپيشگان ما ناگزير بودند با ادامه اين جنگ «رفتگان» را به نقطه پايان برسانند، بدون آنكه تماشاگر تشخيص دهد كه كجا ايستاده‌اند.

اين خاصيت يك فيلم نيويوركي است كه با چيدن مهره‌هاي شرور و خبيث در كنار هم يك فاجعه مي‌آفريند اما در اين فيلم حجابي بر تمامي وجوه منفي كشيده شده است.

اين همان نكته‌اي است كه «رفتگان» به من آموخت؛ اينكه در خيابان‌ها پرسه بزني و با همه مردم و ‌ روحيات و جايگاه‌هاي اجتماعي متفاوت آشنا شوي و زندگي را همانطور كه هست و جريان دارد ببيني نه از زاويه‌اي خاص! توجه به اين اصل من و فيلمم را به واقعيت نزديك‌تر و آن را براي تماشاگر پذيرفتني‌تر مي‌سازد. تصميم گرفتم كه فيلم را اسير كليشه‌هايي كه به تك بعدي‌نگري مي‌انجامد، نكنم، به همين خاطر است كه هيچ كس نمي‌تواند بگويد كه بازيگران در اين سكانس كجا ايستاده‌اند. (مي‌خندد)

تجربه اين آزمون و خطا چطور بود؟ در فيلم‌هاي بعدي‌تان هم از اين عدم‌قطعيت استفاده مي‌كنيد؟

بله، مسلما. البته اين بيشتر شبيه يك بازي است. نمي‌توانيد حدس بزنيد كه بازيگران كجا هستند، مگر آنكه قرار باشد من يا سناريو اين راز را بر ملا كنيم.

فيلم بعدي‌تان درباره فرانك سيناتراست. جاني دپ، جرج‌كلوني يا دي‌كاپريو؟  بالاخره كدامشان قرار است نقش سيناترا را بازي كنند؟

هنوز چيزي معلوم نيست. همه اينها بازيگران بزرگي هستند. بايد سعي كنيم احساساتي نشويم و بهترين انتخاب ممكن را انجام دهيم.

تقريبا همه فيلم‌هاي اين سال‌هايتان را با دي‌كاپريو ساخته‌ايد ولي با دپ ‌و كلوني تا حالا كار نكرده‌ايد؛ شانس دي‌كاپريو بالاتر از بقيه گزينه‌ها نيست؟

وقتي قراردادها بسته شد، جواب سوالتان را مي‌گيريد. ‌

مي‌گويند شما دوست داريد دي‌كاپريو در فيلم بازي كند ولي تهيه‌كننده دنبال جاني‌دپ است چون موفقيت تجاري را با حضور او تضمين‌شده‌تر مي‌داند. جرج‌كلوني هم بيشتر گزينه مطبوعاتي‌ها و سينمايي‌نويس‌هاست...

سيناترا چهره‌اي جنجالي بوده و فيلم‌ساختن درباره او به هر حال جنجال‌هايي را در پي دارد. اما «چه كسي سيناترا خواهد شد؟»؛  اين سوالي است كه ژورناليست‌ها مدام مطرح مي‌كنند و پاسخ‌هاي دلخواه خود را هم مي‌دهند. در اين شرايط من هر حرفي بزنم ممكن است سوء‌برداشت‌هايي را به همراه داشته باشد. فقط اين اطمينان را مي‌دهم كه ما بهترين انتخاب را انجام خواهيم داد.

رابطه خودتان با سيناترا چطور بود؟ با هم صميمي بوديد؟

اگر اشتباه نكنم فقط 2بار همديگر را ديديم.  يك بار وقتي بود كه ‌مي‌خواستم در «گاو‌خشمگين» از تعدادي از ترانه‌هايش استفاده كنم. البته سال‌ها قبل از آن، او را در مراسم اسكار ديده بودم.

چطور آدمي بود؟

در مراسم كه يك جنتلمن واقعي بود. مجري يكي از بخش‌هاي اسكار بود و با حضورش فضا را تحت تاثير خودش قرارداده بود. به هر حال او ‌سال‌ها يك خواننده سرشناس و بازيگري مطرح بود.

فكر مي‌كنيد سيناترا بهترين بازي‌اش را در «از اينجا تا ابديت»(فرد زينه‌مان،1953) ارائه داده؟

آنجا هم خوب است ولي در «مردبازو طلايي» (اتوپره مينجر، 1955) فوق‌العاده است؛ در نقش مرد معتادي كه در هم شكسته شده ولي مي‌خواهد غرورش را حفظ كند. مي‌دانيد بعد از «مرد بازوطلايي» اين نوع كاراكترها زياد درسينما مشاهده شدند ولي هيچ بازيگري نتوانست حتي سايه‌اي از سيناترا باشد.

اين از قدرت بازيگري‌اش؛ اما جنجال‌هاي زندگي شخصي‌اش چه؟

هيچ‌كدام از ما فرشته نيستيم!

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  ((تکرار اشتباه مساوی است با مرگ)) جدیدترین گفتگو با استیون سودربرگ 22/8/1388

استیون سودربرگ که امسال دو فیلم «خبرچین!» و «تجربه دوستی» را روی پرده سینماها داشت، همچنان دوست دارد فیلم‌هایی بسازد که خودش می‌خواهد.

ویل لارنس: «دیدی برای من چی درست کرده؟» این را جولز آسنر همسر استیون سودربرگ می‌گوید که یک نویسنده است. او تازه به خانه خودشان در لس آنجلس بازگشته و مشتاقانه می‌خواهد کادوی خود را به من نشان بدهد. اعتراف می‌کنم این هدیه را ندیده‌ام که البته خیلی زود از حرفی که زده‌ام شرمنده می‌شوم. کادوی او یک نقاشی دیواری به عرض شش فوت است که درست پشت سرم روی دیوار اتاق‌نشین قرار دارد.

در همان حال که دور هم جمع می‌شویم، سودربرگ با لبخند می‌گوید: «این را چند سال پیش درست کردم. یک جور مجازات برای تمام ساعت‌هایی است که صرف خواندن روزنامه‌های مختلف کردم.» نقاشی دیواری خانه سودربرگ کولاژی از صدها عکس بریده شده از نشریه‌های خاله زنکی مانند «این تاچ» و «یو‌اس ویکلی» است، انگار که آنا نیکول اسمیت، جسیکا سیمپسن و بریتنی اسپیرز همه و همه دارند لبخند می‌زنند.

یک اعتیاد نامعمول
سودربرگ ادامه می‌دهد: «می‌دانی اعتیاد به این مجله‌ها از کجا آمده؟ فرودگاه‌ها. من وقت زیادی را در فرودگاه‌ها می‌گذرانم و تمام این‌ها را در آنجا جمع کرده‌ام. اما شش ماه بریدن همه این عکس‌ها حالم را خوب کرد.»

ممکن است بگویید بلعیدن مجله‌های خاله‌زنکی یک اعتیاد نامعمول برای یکی از ماهرترین فیلمسازان سینمای مدرن است. هرچند سودربرگ همیشه علاقه خود را به اینکه مردم چه برداشتی از خودشان و دیگران دارند، ثابت کرده است. این گرایش واحد چیزی است که بعضی از رشته‌های دوران کاری 20 ساله او را به هم پیوند می‌دهد.

قطعاً این علاقه زیر بنای دو فیلم جدید او را تشکیل می‌دهد، یکی درام تجربی «تجربه دوستی» و دیگری فیلم پرهزینه‌تر «خبرچین!» با بازی مت دیمن. هر دو فیلم در آمریکا اکران شده و تا اواخر سال در بریتانیا هم روی پرده می‌روند.

فیلم اول داستان دختری با بازی ساشاگری است که آدم‌های اطراف او تحت فشار پیامدهای فروپاشی مالی هستند. این فیلم با واکنش‌های متفاوت روبه‌رو شده است. سودربرگ می‌گوید: «راستش را بخواهید، واقعاً به این فیلم افتخار می‌کنم.»

نوری در تاریکی
تهیه‌کننده و کارگردان اکنون 46 ساله، از سال 1989 که با «جنسیت، دروغ‌ها و نوارهای ویدیویی» گل کرد و جایزه نخل طلای جشنواره کن را برد، یکی از هیجان‌انگیزترین فیلمسازان آمریکا بوده است. او در کنار کوئنتین تارانتینو، مایکل مان، اسپایک جونز و دیوید فینچر چهره فیلمسازی در آمریکا را تغییر داد و یکی از عوامل شکوفایی سینمای مستقل در اوایل دهه 1990 بود.

سودربرگ می‌گوید: «وقتی اولین فیلم من به بازار آمد، یکی از بدترین دهه‌های سینمای آمریکا رو به پایان بود. من واقعاً به مناسبت زمانی اعتقاد دارم، همین طور به روح زمان. ما اتفاق مناسب در زمان مناسب بودیم.» هرچند سال‌های پس از نمایش اولین فیلم سودربرگ، برای او هم به لحاظ انتقادی و هم از نظر تجاری ناامیدکننده بود و فیلم‌هایی چون «کافکا» (1991)، «سلطان تپه» (1993) و «شیزوپلیس» (1996) تنها تعداد محدودی تماشاگر پیدا کردند.

اما بعد «خارج از دید» (1998)، اولین همکاری سودربرگ با جرج کلونی و فیلم‌های برنده اسکار «ارین براکوویچ» و «قاچاق» (هر دو سال 2000) از راه رسیدند. سودربرگ برای «قاچاق» اسکار بهترین کارگردانی را برد. از آن زمان تاکنون او انبوهی از فیلم‌های بسیار موفق مانند سه‌گانه «اوشن» (2007-2001)، همین طور چند شکست تجاری مانند «سولاریس» (2002) و «آلمانی خوب» (2006) را روانه سینماها کرده است.

سودربرگ می‌گوید: «در تمام این سال‌ها در محاسبات اشتباه می‌کردم. بعضی ایده‌هایم آن قدر گسترده نبود که پرسود از کار دربیاید. فیلم‌هایی مانند «سولاریس» و «آلمانی خوب» فیلم‌های ضعیفی نبودند یا بد ساخته نشده بودند. این فیلم‌ها شکست خوردند برای اینکه ایده‌ها خیلی محدود بود. کمتر کسی به این ایده‌ها علاقه نشان داد. «آلمانی خوب» در دنیا فقط پنج میلیون دلار فروخت.»

هزینه ساخت «آلمانی خوب» 32 میلیون دلار بود. سودربرگ با لبخند می‌گوید: «و هیچ نسخه پنج میلیون دلاری از آن فیلم وجود ندارد. من ایده‌ فیلمی را به برادران وارنر فروختم که در گیشه موفق نبود و فقط نظر منتقدان را جلب کرد.»

اشتباه، بی‌اشتباه
و این کاری است که سودربرگ معمولاً انجام می‌دهد. او می‌گوید: «اما این مسئله نباید تکرار شود. حداقل در آمریکا! وگرنه سرمان را می‌برند و می‌کشند. من در حرفه پرخرجی هستم و در ازای تکرار یک شکست به شما مدال افتخار نمی‌دهند. یکی از تعاریف قدیمی حماقت این است که یک کار را دائم تکرار کنی و امیدوار باشی به یک نتیجه دیگر برسی. اگر نتوانم کارنامه‌ام را مرور و اشتباهاتم را تصحیح کنم، ابله هستم. نباید مزخرف بسازم، اما نباید هم به آدم‌ها میلیون دلار ضرر بزنم.»

پروژه‌های کوچک‌تر سودربرگ مانند فیلم سال 2005 «حباب» - که با مبلغی حدود 6/1 میلیون دلار با حضور بازیگران غیرحرفه‌ای تولید شد - و «تجربه دوستی» با کمترین بودجه و با سود حاصل از فیلم‌های بزرگ‌تر و تجاری‌تر او ساخته می‌شوند. فیلم‌هایی مانند «خبرچین!» با بازی مت دیمن ستاره فیلم‌های «اوشن» که پس از بازی در مجموعه فیلم‌های «جیسن بورن» یکی از چهره‌های مطرح هالیوود است.

هرچند موضوع فیلم جدید آنها - رسوایی تبانی در قیمت‌گذاری لیزین، یک ماده افزودنی غذایی - از دنیایی نه چندان پرجاذبه می‌آید. مایکل مان با «خودی» یک توطئه پیچیده در صنعت را به یک فیلم موفق هالیوودی تبدیل کرد، اما سودربرگ در «خبرچین!» نگاه ساده‌تری به قضیه داشته است. او می‌گوید: «من «خودی» را خیلی دوست دارم و حس کردم باید کاری متفاوت انجام بدهم.»

پا جای پای بیلی وایلدر
سودربرگ در ادامه می‌گوید: «باید چیزی مخصوص خودم را به داستان اضافه می‌کردم. در مورد «خبرچین!» احساسم این بود که این داستان یک جورهایی بامزه است. ایده اصلی دروغی است که پر و بال پیدا می‌کند و این خود یک فرض کمدی خیلی خوب است.»

«خبرچین!» بر مبنای داستانی واقعی ساخته شده و درباره مارک ویتکر، یک مدیر مبتلا به اختلال شخصیتی در شرکت آرچر دانیلز میدلند ADM در ایالت ایلینویز است که حاضر می‌شود در مورد فعالیت‌های غیرقانونی شرکت در زمینه تبانی در قیمت‌گذاری برای پلیس فدرال خبرچینی کند.

اطرافیان قهرمان فیلم در تمام مدت برداشت‌های مختلف از او دارند. سودربرگ می‌گوید: «خبرچین! از یک جهت شبیه فیلمی از بیلی وایلدر است و مت دیمن هم انگار جک لمون فیلم اوست.» او ادامه می‌دهد: «از ساخت فیلم‌های «اوشن» لذت می‌برم، برای اینکه بازی کردن با دوربین در این فیلم‌ها قابل توجیه است، اما در «خبرچین!»، کار من این بود که اجازه بدهم نقش‌آفرینی حرف اصلی را بزند و همه چیز ساده باشد.»

سودربرگ به لحاظ کاری یک نابغه است، اما نمی‌توان او را یک فیلمساز شورشی دانست. او بیش از 30 پروژه تولید کرده و ماهیت صنعت خود را درک می‌کند. وقتی استودیو سونی در آخرین لحظه قید سرمایه‌گذاری روی اقتباسی سینمایی از کتاب بیسبالی «مانی‌بال» را زد، سودربرگ همچنان خوش‌بین ماند.

او می‌گوید: «من این کار را انجام ندهم، یک نفر دیگر انجام می‌دهد. نگاه نامعمولی برای آن فیلم داشتم، با این حال جوری طراحی شده بود که تا حد ممکن پرفروش باشد.» سودربرگ ادامه می‌دهد: «اما به عنوان یک تهیه‌کننده زندگی را درک می‌کنم. می‌دانم مدیران استودیوها باید درباره برگشت هشت درصدی سرمایه توضیح بدهند. سود ناخالص در این حرفه عملاً کم است. مردم فروش را در نظر می‌گیرند، اما هزینه‌ها را در نظر ندارند. از هدر دادن متنفرم.»

سودربرگ بر می‌گردد، به کولاژ روی دیوار خیره می‌شود و می‌گوید: «مثل این است. به نتیجه رسیدم می‌توانم از تمام وقتی که با نگاه کردن به این مجله‌ها هدر دادم، چیزی خلق کنم.» او مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «تا وقتی بدانم وقتم را هدر نداده‌ام، می‌توانم با خودم زندگی کنم.»

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  "رابرت زمه کیس" را بیشتر بشناسیم 28/7/1388

رابرت لی باب زمه کیس ( متولد ۱۴ می ، ۱۹۴۲) کارگردان ، تهیه کننده و فیلمنامه نویس آمریکایی است . رابرت زمه کیس نخست با کارگردانی فیلم های "بازگشت به آینده" که یک فیلم کمدی بود و "چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت" که یک انیمیشن فانتزی بود مطرح شد . اما او در دهه ۹۰ با ساخت فیلم "فارست گامپ" که تام هنکس نقش اول آن را ایفا کرد خود را به سینمای جهان معرفی کرد .

این فیلم که محصول ۱۹۹۴ است در آن زمان یک موفقیت عظیم تجاری بود و نامزد دریافت ۱۳ جایزه اسکار شد و در نهایت ۶ عدد از آن ها را برد که یکی از آنها جایزه بهترین کارگردانی برای زمه کیس بود . بیشتر فیلم های او تحت تاثیر آثار پایگاه هنری اسپیشل افکت هستند مانند : قطار قطبی ، بازگشت به آینده ، بیوولف و... .کارهای او معمولا توسط چندین منتقد مانند دیوید تامسون حمایت می شوند . او چندیدن بار گفته که زندگی شخصی خود را فدای حرفه خود کرده است :"من جایزه اسکار را در ۴۴ سالگی بردم اما یک دهه از زندگی ام را صرف فراگیری فیلمسازی در کلاس های سینمایی کردم و در آن زمان هیچ پولی نداشتم" . همچنین او در آمریکا از حزب دموکرات حمایت می کند .

پوستر فیلم فارست گامپ

فیلم شناسی در مقام کارگردان :

۱- می خواهم دستت را بگیرم : ۱۹۷۸

۲- ماشین های فرسوده : ۱۹۸۰

۳- افسانه سنگ : ۱۹۸۴

۴- بازگشت به آینده : ۱۹۸۵

۵- چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت : ۱۹۸۸

۶- بازگشت به آینده ۲ : ۱۹۸۹

۷- بازگشت به آینده ۳ : ۱۹۹۰

۸- مرگ او را دربر می گیرد : ۱۹۹۲

۹- فارست گامپ : ۱۹۹۴

۱۰- تماس : ۱۹۹۷

۱۱- کدام دروغ کوچکتر است :۲۰۰۰

۱۲- دور افتاده : ۲۰۰۰

۱۳- قطار قطبی : ۲۰۰۴

۱۴- بیو ولف : ۲۰۰۷

۱۵- سرود کریسمس : ۲۰۰۹

۱۶- زیردریایی زرد : ۲۰۱۲

 

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با ران هاوارد و تام هنكس درباره «فرشتگان عليه شياطين» 25/7/1388

اگر فيلم «كد داوينچي» را دقيقا 3 سال پيش ديده ايد (16 مي 2006) ، پس حتما از ديدن «فرشتگان و شياطين» هم لذت خواهيد برد؛ اما اگر فيلم اول را نديده ايد يا دوستش نداريد، زياد نگران نباشيد. فرشتگان و شياطين خيلي بهتر از كد داوينچي حداقل به لحاظ بازيگري از كار درآمده است. فيلم 150 ميليون دلاري و گران قيمت هاليوود اگرچه ابتدا و در همان هفته اول نتركاند، اما به مرور توانسته تا اينجاي كار به فروش 175 ميليون دلاري برسد و حداقل 5 هفته ديگر هم فرشتگان و شياطين مهمان سينماهاي جهان و بويژه آمريكاي شمالي خواهد بود. فيلمي كه از 10 مي در سينماهاي جهان و از 15 مي در آمريكاي شمالي به نمايش درآمده. ران هاوارد كه كارگرداني هر دو قسمت يا هر دو فيلم كد داوينچي و فرشتگان و شياطين را انجام داده، از يك گروه ثابت و آشنا براي اين ساخت و سازهاي گران قيمتش استفاده كرده است.

كارگرداني كه طي 3 سال 275 ميليون دلار فقط صرف ساخت 2 فيلم كرده احتمالابايد فيلمساز خاصي باشد. آنچه در پي مي آيد گفتگويي است با او و تام هنكس (ايفاگر نقش دكتر رابرت لنگدون) درباره هر دو فيلم فرشتگان و شياطين و كد داوينچي، بخوانيد.



به نظر مي رسد اعتراض واتيكان نسبت به ساخت فيلم كد داوينچي در سال هاي گذشته و بويژه اظهارات غيررسمي اول مي امسال، آنچنان هم برايتان بازدارنده نبوده است؟
ران هاوارد:
هيچ فيلمسازي قصد مقابله با كليسا را ندارد. اين كاري نشدني است. واتيكان نيز نگران حواشي فيلم هاست نه فقط خود يك فيلم و داستانش. هرچند به نظر من اوضاع و احوال 3 سال پيش بسيار سخت تر بود.

از آنجا كه در افتتاحيه فرشتگان و شياطين هيچ گونه جنجالي به وجود نيامد به اين نتيجه گيري رسيديد كه 3 سال پيش اوضاع بدتر بوده است؟
اين هم خود دليلي بزرگ است؛ چرا كه بر خلاف انتظار، نمايش فيلم بدون جنجال بود و محافل سينمايي و مطبوعاتي نيز البته حساسيت ها را كمي بزرگنمايي كردند. هر چند برخي منتقدان فيلم را مورد توجه قرار ندادند و فقط به دنبال جنجال بودند.

به هر حال فيلم شما براي افتتاحيه اش رم را برگزيده كه نزديك ترين جا به واتيكان است. خود شركت سازنده و دست اندركاران فيلم از جمله شما هم شايد به اين حساسيت دامن زديد؟ اين گونه نيست؟
هرگز اين طور نبوده. كد داوينچي اگر در محافل كاتوليكي حساسيت برانگيز شده بود، همگي مربوط به قبل از اكران بودند. براي افتتاحيه فرشتگان و شياطين در شهر رم تالار پاركو دلاموزيكا در نظر گرفته شده بود كه مكاني فرهنگي بود و همه چيز بسيار عادي انجام گرفت. به هر حال اين تالار به نوعي سينماتك بين المللي رم خوانده مي شود و اگر افتتاحيه فيلمي در اين مكان انجام بگيرد، حتما فيلم اثري خاص به حساب مي آيد.

احتمالانمي دانيد، اما اين تالار دقيقا يك مايل با واتيكان فاصله دارد؟!
مهم اينجاست كه فيلم به افتتاحيه رفت و افتتاحيه پرشكوه برگزار شد. آنها ابتداي فيلمبرداري هرگز اجازه نزديك شدن به كليساهايي را كه ما مدنظر داشتيم براي كار نمي دادند چه برسد به اين كه با دوربين ها و پروژكتورها بخواهيم داخل آنجا شويم؛ اما خب بعدها همكاري هايي نيز با ما صورت گرفت.

اين كه كد داوينچي فيلم اصلي است و ماجراهاي فرشتگان و شياطين قبل از كد داوينچي روي داده، براي تماشاگران قابل قبول است؟ باز هم مي گويم منتقدان فرشتگان و شياطين را فيلمي ضعيف ارزيابي كرده اند.
به استقلال هر دو رمان و به همان نسبت به استقلال هر دو فيلم توجه بايد كرد؛ چراكه فرشتگان و شياطين داستان خود را دارند. يك قصه خاص و فقط همين. حالافقط زمان و مكان تغيير كرده و اتفاقا مركزيت ماجرا بيشتر به كليسا و مقامات كليساي كاتوليك نزديك شده است. در اين فيلم توطئه اي صورت گرفته كه اگر عملي شود مخاطرات فراواني روي خواهد داد. باز هم مي گويم نظر منتقدان برايم مهم نيست.

يعني دكتر رابرت لنگدون مانند يك سوپرهيرو (ابرقهرمان) وارد ماجرا مي شود و پاپ را نجات مي دهد يا اين كه شنل استادي و مقام دانشگاهي دارد؟
تام هنكس: اگر نقشي را تشخيص بدهم كه مورد علاقه ام است ابراز علاقه مي كنم نه اين كه منتظر بمانم تا بيايند سراغملنگدون همه جا همان فارغ التحصيل هاروارد است. يك دانشمند ديرينه شناس، يك كارشناس خبره نمادشناسي. او به قصد منفجر كردن جايي و شليك مستقيم به ضدقهرمانان يا آدم بدهاي فيلم وارد داستان نمي شود. او از دانش و سابقه تحصيل و تدريس خود استفاده مي كند. قرار نيست يك دانشمند هفت تيركش تصوير شود. هيچ دانشمندي ششلول بند نيست و اينجا قهرماني نداريم.

فروش 750 ميليون دلاري كد داوينچي (فروش جهاني كل فيلم) تاثير مستقيمي در ساخت فرشتگان و شياطين داشته است. براي اين فيلم چه تصوري از موفقيت داريد؟
موفقيت كامل. بايد به فروش جهاني توجه كنيم كه شامل توزيع محصولات جنبي مثل دي وي دي و... هم مي شود. اين دو فيلم نه قرار بوده نقش جريان روشنفكري داشته باشند يا عليه چيزي يا كسي موضع بگيرند.

سينماي اقتباسي امتيازات فراوان دارد. نوول هاي دان براون را مردم طي اين يك دهه خوانده اند و داستان بشدت مورد توجه بود و مقبول بود كه آثار سينمايي اين نوول ها هم كار شوند و خوشبختانه آثار خوبي هم از كار درآمدند.

از تام هنكس دهه 90 ديگر خبري نيست، مثل اين كه پس از قاتلين پيرزن و اگه مي توني مرا بگير بايد با تام هنكس كه در هر فيلمش با چندين شريك كار مي كند روبه رو باشيم نه اين كه به تنهايي بار يك فيلم را به دوش بكشيد؟
تام هنكس :
اگر كارم را درست انجام دهم برايم كافي است. هرگز سال هاي ابتدايي دهه 90 تكرار نمي شود و پشت سرهم 2 اسكار بهترين بازيگري مرد، ديگر به من نمي دهند. از فيلم هاي اين 8 يا 9 سال اخير هم اتفاقا بشدت راضي ام. اين را هم توجه كنيد من ديگر 30 ساله نيستم.

شما جزو بازيگراني هستيد كه اهل دوباره سازي يا دنباله سازي (بجز يك مورد) نبوده ايد. چه شد كه در فرشتگان و شياطين حضور يافتيد؟
اين دو فيلم جزو افتخارات من حساب مي شوند و خودم بسيار خوشحالم كه شانس بازي در فيلم را پيدا كردم. به ياد داريد در طرح اگه مي توني مرا بگير، من خودم به استيون (اسپيلبرگ) تلفن كردم و گفتم براي نقش كارل هانرتي مرا در نظر داشته باشد. يعني اگر نقش را تشخيص بدهم كه مورد علاقه ام است، ابراز علاقه مي كنم نه اين كه منتظر بمانم تا بيايند سراغم. كاري كه عمده بازيگران مطرح هرگز انجام نمي دهند. نقش پروفسور لنگدون را در كد داوينچي بسيار پسنديدم و اگر ران (هاوارد) هم مرا نمي خواست مي رفتم سراغش!

شما بازيگر مورد احترام مردم هستيد و همچنين به تواضع شهرت داريد و اخلاق مداري. از اين كه كليسا با كد داوينچي سرمخالفت داشت (حالاهم كه نوبت به فرشتگان و شياطين رسيده) نگران موقعيت اجتماعي خود نبوديد؟ منتقدان هم كه فيلم را نپسنديدند؟
هرگز نگران موقعيت اجتماعي نبودم كه بازي در كد داوينچي باعث شود اين موقعيت به عنوان يك شهروند معتقد خدشه دارشود. در حقيقت تصور نمي كردم كليسا با كد داوينچي مخالفت كند. اگر خاطرتان باشد در 2006 واتيكان رسما نوول كد داوينچي را و پس از آن فيلم را محكوم كرد. اين اتفاق بيشتر مرا شگفت زده كرد. اگر چه براي فرشتگان و شياطين آنچنان كه 3 سال پيش تحت فشار بوديم، جو منفي احساس نكردم. اين دو فيلم فقط و فقط 2 فيلم هستند. همين و بس، اما اين كه فيلمي مورد توجه منتقدان واقع شود يا خير نيز هرگز دغدغه من نبوده است. مهم تماشاگر عاشق سينماست.

آيا باز هم به تلويزيون برمي گرديد؟ نقش شما (آبراهام لينكلن) در آخر مجموعه تلويزيوني تان در سال 2005 هنوز خاطره انگيز است.
همواره به تلويزيون اهميت داده ام و بحث برگشتن نيست. من به تناوب در تلويزيون حضور داشته ام. هنوز دهه 80 را دقيقا خاطرم است. من از تلويزيون به سينما مي آيم. پس هميشه سكوي پرتابم را دوست دارم چرا كه عاشق مردم هستم.


 

منبع : جام جم
        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفت‌و‌گو با وودی آلن 14/7/1388

فیلمساز سرشناس آمریکایی اعتقاد دارد یکی از جنبه‌های مسحورکننده قالب هنری این است که می‌تواند خوب، متوسط یا خیلی بد باشد، اما هیچ وقت عالی نیست.

جان هیسکاک: وودی آلن در یکی از معدود روزهای آفتابی و گرم ناتینگ هیل در لندن از گوشه چشم به آسمان نگاه می‌کند و با ناراحتی سرش را تکان می‌دهد. او زیر لب می‌گوید: «از آفتاب بدم می‌آید». بعد خیلی فیلسوفانه شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. «هوا باید بارانی باشد. اگر این طوری باشد مجبوریم فیلم را یک جور دیگر بسازیم یا شاید از شیلنگ استفاده کنیم!»

فیلمساز 73 نیویورکی این روزها چهارمین فیلم خود در لندن را می‌سازد و به جای آسمان‌ خاکستری و باران که عاشق آن است، روزهای آفتابی و آسمان‌ آبی را تحمل می‌کند. او با ناراحتی می‌گوید: «خورشید مشکل خیلی خیلی بزرگی است.»

او در فاصله‌ای کوتاه بین فیلمبرداری یکی از صحنه‌های کمدی رومانتیک در حال‌حاضر بی‌نام خود، صحبت می‌کند. جاش برولین، آنتونیو باندراس، آنتونی هاپکینز، نومی واتس و فریدا پینتو بازیگر فیلم «میلیونر زاغه‌نشین»، ستاره‌های فیلم جدید او هستند. در این صحنه برولین و پینتو در هوایی بارانی در یک رستوران حرف می‌زنند.



آلن با چهره‌ای جدی توضیح می‌دهد که باران بخش مهمی از داستان است. او می‌گوید: اگر فیلم‌های من را ببینید متوجه می‌شوید صحنه‌های بارانی نقش مهمی در ارتباط دختر و پسر قصه دارد. من از طرفداران پر و پا قرص باران هستم. فکر می‌کنم باران در زندگی و روی پرده سینما جلوه‌ای زیبا دارد. بنابراین وقتی جاش، فریدا را به ناهار دعوت می‌کند و او می‌گوید هوا بارانی است و جاش با خود چتر می‌آورد، متوجه می‌شوید قرار است اتفاق مهمی بیفتد. اگر آنها در روزی آفتابی همدیگر را می‌دیدند، قضیه صرفاً افلاطونی می‌شد.

آلن مانند همیشه طرح داستانی و نام فیلم را تا پایان کار پیش خود نگه می‌دارد، هرچند تا این حد اشاره می‌کند که، «جاش نقش نویسنده‌ای بسیار سرخورده را بازی می‌کند که با خانواده‌اش مشکل دارد و درگیر رابطه‌ای نامعمول می‌شود. خوشبختانه این موضوع برای آدم‌ها جالب همین طور سرگرم‌کننده و در عین حال جدی است. این مرز ظریفی است که سعی می‌کنم رعایت کنم. گاهی اوقات از پس آن برمی‌آیم و بعضی وقت‌ها هم نمی‌توانم.»

آلن گاهی اوقات در حالی که فیلمبرداری هنوز تمام نشده، به عنوان فیلم فکر می‌کند، اما می‌گوید: «هرگز تا وقتی فیلمی تمام نشده اسمی برای آن انتخاب نمی‌کنم، برای اینکه اگر احساس کنم فیلم خوبی از کار درنیامده، دوست ندارم عنوانی تهاجمی برایش انتخاب کنم. در این شرایط یکی از عناوین پنهان خودم را به کار می‌برم، اسمی معمولی که هیچ وعده‌ای نمی‌دهد. به این ترتیب مردم اگر از فیلم خوششان نیاید کمتر ناامید می‌شوند. اما اگر حس کنم فیلم خوبی است، اسمی تهاجمی انتخاب می‌کنم، اسمی مطمئن و بعد امیدوارم بهترین اتفاق‌ها بیفتد.»

ظاهر آلن آن قدر خشک و بی‌روح است که سخت می‌توان تشخیص داد چه موقع شوخی می‌کند. شنیدن حرف‌های او که با نوعی بدبینی صادقانه درباره امید نداشتن به آینده، انتظارات کمی که از فیلم‌هایش دارد و ترس از آنفلوآنزای خوکی می‌گوید، در این لحظه یکی از سرگرمی‌های بهتر در دسترس در لندن است.

هرچند، آلن در ابتدای گفت‌و‌گو حاضر نشد با من دست بدهد و اصرار کرد که، «من از آن آدم‌های دیوانه نیستم که دائم دستشان را می‌شورند و پیش از آنکه به دستگیره در یا هر چیز دیگر دست بزنند، دستکش سفید به دست می‌کنند. آن قدر دیوانه نیستم، اما برای شستن دست حسابی وقت می‌گذارم.» او می‌گوید: «آن وقت آن قدر زیاد هست که بشود آهنگ «تولد مبارک» را دو بار خواند!»

ممکن است تصور کنیم وودی آلن پس از 50 فیلم، 14 نامزدی اسکار و دو جایزه اسکار، وقتی می‌خواهد فیلمی بسازد، دقیقاً می‌داند چه کار می‌کند. او می‌گوید: «این‌طوری جواب نمی‌دهد. هر بار کار جدیدی انجام می‌دهید. بنابراین هیچ وقت چیزی یاد نمی‌گیرید. هیچ‌وقت از ساختن یک فیلم چیزی یاد نمی‌گیرم که در فیلم بعدی به من کمک کند.»

او ادامه می‌دهد: «کارگردانی خیلی لذت‌بخش نیست. صبح زود از خواب بلند می‌شوم و سر صحنه می‌آیم و تمام روز همان جا هستم. فقط سه ساعت طول می‌کشد فیلمبردار نور صحنه را تنظیم کند. بعد 30 ثانیه وقت دارم صحنه را کارگردانی کند. برای صحنه بعد فیلمبردار سه ساعت دیگر وقت لازم دارد و من هم 30 ثانیه فرصت دارم. خسته‌کننده است. کار را منظم انجام نمی‌دهم، یک بخش اینجا، یک بخش آنجا. دلخوشی وقتی است که به خانه می‌روم و به تمام فیلم‌ها نگاه می‌کنم. آنها را کنار هم می‌گذارم و موسیقی را اضافه می‌کنم. این جاست که کار شکلی پیدا می‌کند.»

سون-یی همسر آلن نیز با او در لندن است. یی که 35 سال از او کوچک‌تر است در کره به دنیا آمده و دخترخوانده میا فارو دوست سابق آلن و بازیگر بسیاری از فیلم‌های اوست. آنها 12 سال است با هم زندگی می‌کنند. آلن و یی هم دو دخترخوانده دارند، بشه، 9 ساله و مانزی، 8 ساله. پیش از آغاز فیلمبرداری خانواده آلن چند روزی به دیدن مسابقات تنیس در ویمبلدون رفتند.

رسوایی بزرگ سال 1992 روی داد. فارو، آلن را به سوءاستفاده جنسی از فرزندخوانده‌هایشان متهم و از او به دادگاه شکایت کرد. یک نبرد قانونی طولانی و پرسر و صدا برای سرپرستی بچه‌ها شکل گرفت. هرچند آلن بعدها از اتهام سوء‌استفاده تبرئه شد‌ اما او و فارو هنوز با هم حرف نمی‌زنند و آلن با فرزندان خود تماس ندارد. سال‌ها از آن اتفاقات گذشته است. اکنون آلن سرحال، هوشیار و بامزه است، هرچند به لحاظ شنوایی کمی مشکل دارد و گاهی اوقات برای شنیدن حرف‌ها سرش را جلو می‌آورد یا دستش را پشت گوش می‌گذارد.

با وجود جایگاه نمادینی که آلن دارد، آدم خودخواهی به نظر نمی‌رسد. او از فیلم‌‌‌هایی که این روزها می‌سازد، خیلی توقع ندارد. آلن می‌گوید: «وقتی کارتان را تازه شروع می‌کنید، همیشه به دنبال بزرگی و کمال هستید. و بعد پس از چند سال، واقعیت خود را نشان می‌‌دهد و متوجه می‌شوید به آنچه می‌خواهید نمی‌رسید.»

آلن ادامه می‌دهد: «یکی از جنبه‌های مسحورکننده قالب هنری این است که می‌تواند خوب، متوسط یا خیلی بد باشد، اما عالی نیست. بنابراین وقتی یک کار را تمام می‌کنید، دائم به فکر کار بعدی هستید، برای اینکه به اشتباه تصویر می‌کنید می‌توانید به کمال برسید. من به لحاظ فکری تسلیم شده‌ام و تنها خوشحال می‌شوم فیلم‌هایم باعث سرافکندگی نباشد. هر بار به خودم می‌گویم این بهترین فیلمی می‌شود که تاکنون ساخته شده و بعد وقتی کارم را نگاه می‌کنم، همیشه می‌گویم، هر کار از دستم بربیاید انجام می‌دهم تا مایه سرافکندگی نباشد.»

آلن بلند می‌شود و می‌گوید: «باید بروم تا بازیگران برایم قلدری کنند!» یک گوشه بیرون رستوران، اعضای گروه او باران مصنوعی را راه انداخته‌اند. آب از پنجره‌ها و روی سنگفرش خیابان سرازیر شده و عابران شگفت‌زده را خیس می‌کند. عوامل گروه چتر در دست دارند. آلن لبخندی می‌زند و می‌گوید: «آه، بهتر شد.»

منبع : سینمای ما

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با مارکو مولر مدیر جشنواره فیلم ونیز قبل از آغاز جشنواره 9/7/1388

فیلم‌های جشنواره ونیز باید مخاطبان را شیفته خود کنند

تنها معیار انتخاب آثار برای جشنواره فیلم ونیز از نگاه مارکو مولر مدیر جشنواره این است که فیلم بتواند مخاطب را شیفته خود کند و نگذارد او روی صندلی تکان بخورد.
به گزارش خبرنگار مهر، مولر در آستانه آغاز شصت و ششمین دوره جشنواره فیلم ونیز در ششمین سال مسئولیت خود در این رویداد مهم سینمایی به اسوشیتدپرس گفت: گمان نمی‌کنم در پنج سال گذشته در هیچ دوره‌ای به اندازه جشنواره امسال برای انتخاب فیلم‌های گریه کرده یا خندیده باشم.

یکی از فیلم‌هایی که در بخش مسابقه ونیز امسال به نمایش درمی‌آید مستند "کاپیتالیسم: یک داستان عاشقانه" مایکل مور فیلمساز جنجالی و برنده اسکار آمریکایی است که پس از بردن دو جایزه مهم از جشنواره کن، برای نخستین بار به ونیز می‌آید و با هر متر و معیاری حساب کنیم، حضور فیلمی از او در ونیز برای مدیران این جشنواره در حکم یک کودتا است.

مدیر جشنوار ونیز که از سال 1999 و دوره مدیریت خود در جشنواره لوکارنو مور را با فیلم "واقعیت وحشتناک" می‌شناسد، در این باره گفت: معتقدم مایکل اوقاتی شگفت‌انگیز در کن داشت و حالا به یک تغییر نیاز دارد. ما هم به فیلمی متفاوت از مایکل مور نیاز داشتیم. فیلم تازه او به طرزی باورناپذیر موزون است.
بخش زیادی از رویکرد و نگرش مولر در انتخاب فیلم‌ها برای نمایش در بخش‌های مختلف جشنواره ونیز شخصی است. او به هفت زبان زنده دنیا به آسانی سخن می‌گوید که یکی از آنها زبان چینی است و همین ویژگی از گذشته دور تا امروز مولر را به پل ارتباط غرب با فیلمسازان آسیایی تبدیل کرده است.
او وقت‌های زیادی را به تماشای فیلم اختصاص می‌دهد و هر سال بیش از دو هزار فیلم می‌بیند. به همین دلیل است که جشنواره فیلم ونیز از زمان آغاز مدیریت مولر در شش سال پیش بدون داشتن بازار فیلم رسمی به جایگاهی برای نمایش گونه‌های مختلف فیلم از هالیوودی گرفته تا فیلم‌های هنری شرق و غرب تبدیل شده است.
شصت و ششمین جشنواره فیلم ونیز امسال از دو تا 12 سپتامبر یعنی یک هفته دیرتر از موعد همیشگی برگزار می‌شود و در مقایسه با جشنواره بسیار گسترده تورنتو حدود 80 فیلم به نمایش می‌گذارد. این در حالی است که تورنتو در آمریکای شمالی از 10 تا 19 سپتامبر برگزار خواهد شد و بیش از 300 فیلم در آن به نمایش درمی‌آید.
حدود 20 فیلم از آثاری که نخستین نمایش جهانی آنها در جشنواره ونیز خواهد بود، بلافاصله راهی جشنواره تورنتو می‌شوند که بسیاری از قراردادهای پخش فیلم در منطقه آمریکای شمالی در بازار آنجا بسته می‌شود. اما با این وجود هم مولر هیچ تمایل و علاقه‌ای به راه انداختن بازار فیلم در حاشیه جشنواره ونیز ندارد.
او با اعلام اینکه قرارداد تولید و پخش فیلم‌ها با روشی کاملا رسمی در ونیز بسته می‌شود، افزود: این یک دلخوشی بزرگ برای من است که از زبان فیلمسازان و تهیه‌کنندگان بشنوم "هرگز در ونیز بازار فیلم برپا نکن. این تنها جایی است که ما می‌توانیم دیگران را ببینیم و به تماشای فیلم‌های دیگران بنشینیم."
او منظور خود را از نوع رسمی بسته شدن قرارداد تولید و پخش فیلم در ونیز چنین تشریح کرد: وقتی مردم اینجا همدیگر را می‌بینند ممکن است به هم بگویند "من این ایده تازه را برای یک فیلم دارم." سپس به ناگهان در پای پله‌های کاخ جشنواره یک معامله ذهنی برای تولید فیلمی تازه بین آن دو نفر بسته می‌شود.


مولر 56 ساله متقاعد شده که نمایش یک فیلم در جشنواره مسیر رسیدن آن را به موفقیت هموار می‌کند و ونیز به چنان مرتبه‌ای از اعتبار رسیده که به یک سکوی پرتاب ایده‌آل برای فیلم‌های نه چندان پرخرج هالیوودی تبدیل شود. او به آخرین فیلم کاترین بیگلو The Hurt Locker اشاره می‌کند که هنوز نان 10 دقیقه تشویق ایستاده در ونیز را می‌خورد.

در جشنواره پارسال هم پس از نمایش "ریچل ازدواج می‌کند" حاضران در سالن فردی را دیدند که با زمان‌سنج مدت تشویق تماشاگران را اندازه می‌گرفت که چیزی حدود 9 تا 10 دقیقه بود. او نماینده یک گروه پخش‌کننده آلمانی بود که زمان اکران فیلم را بر اساس تشویق تماشاگران در جشنواره ونیز تعیین می‌کردند.

مولر افزود: من واقعا تلاش می‌کنم که ثابت می‌کنم ما در ونیز می‌توانیم زمان زندگی یک فیلم را افزایش دهیم. حتی اگر این زندگی فقط در جریان نمایش‌های طولانی جشنواره‌ای باشد. این هم تنها به خاطر قدرت دید فراوانی است که ما برای خودمان به وجود آورده و حالا داریم از آن استفاده می‌کنیم.

امسال در شصت و ششمین جشنواره ونیز از 32 کشور فیلم به نمایش درمی‌آید که در نوع خود یک رکورد است. بیشترین تعداد فیلم هم از آن دو کشور میزبان یعنی ایتالیا و آمریکا با به ترتیب 22 و 17 نماینده است. برای مولر یکی از بزرگترین دستاوردها در این دوره انتخاب چهار فیلم از هند است که از گسترده‌ترین بازارهای سینمایی در جهان به شمار می‌رود.

در این دوره پس از 20 سال ونیز با فیلمی ایتالیایی آغاز می‌شود. مدیر جشنواره ونیز درباره فیلم تازه جوزپه تورناتوره گفت: "باریا" واقعا همان فیلمی است که صنعت سینمای ایتالیا در این دوره به آن نیاز دارد. فیلمی که ثابت می‌کند می‌توان مقادیر زیادی سرمایه را برای خلق رویاهای فیلمساز خرج کرد.

مولر در پایان گفت: نخستین بار که فیلم تورناتوره را دیدم، درست مثل یک نوجوان 14 ساله هم گریه کردم و خندیدم.

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با دیوید آر آلیس کارگردان فیلم ((مقصد نهایی 4)) 3/7/1388

هدفم فيلمي هيجان انگيز و تكان دهنده بود
قسمت جديد مجموعه فيلم «مقصد نهايي» در آخرين روزهاي فصل گرم تابستان به روي پرده سينماها رفت تا پايان‌بخش خوبي براي اين فصل تابستان سينما باشد. اين مجموعه‌فيلم طي 10 سال اخير، به صورت يكي از مجموعه‌فيلم‌هاي موفق و ماندگار سينما درآمده و هواداران زيادي براي خودش دست و پا كرده است. تمام قسمت‌هاي مقصد نهايي يك مضمون مشترك دارند، ولي در اجرا و پرداخت رنگ و بوي متفاوتي پيدا مي‌كنند.

اين مضمون مشترك به اين صورت است كه كاراكتر اصلي قصه فيلم كه همراه دوستانش به يك محل پرتجمع رفته، در خيال خود مي‌بيند كه فاجعه عظيمي در اين محل رخ مي‌دهد. خيلي زود براي او و تماشاگران مشخص مي‌شود آنچه او (و تماشاچي)‌ ديده، تنها در ذهن وي بوده است. اين كاراكتر به دوستانش هشدار مي‌دهد كه آن محل را ترك كنند. به محض آن كه اين افراد محل را ترك مي‌كنند، فاجعه (به همان صورتي كه اين كاراكتر در ذهن خود ديده)‌ در عالم واقعيت به وقوع مي‌پيوندد. اين چند نفر از اين فاجعه جان سالم به در برده‌اند، ولي مرگ كه احساس مي‌كند از آنها رودست خورده و نتوانسته آنها را در دل آن جمع عظيم به قتل برساند، در طول قصه به سراغ تك‌تك‌شان مي‌رود و آنها را به قتل مي‌رساند. در قصه قسمت چهارم، فاجعه در داخل يك پيست اتومبيلراني رخ مي‌دهد و شخصيت‌هاي اصلي كه جان سالم از اين حادثه به در برده‌اند، بايد يك موش و گربه‌بازي خطرناك و بي‌بازگشت را با كاراكتر منفي و خبيث فيلم كه ديده نمي‌شود و نمي‌توان او را حس كرد به راه بيندازند. حرف اصلي اين مجموعه فيلم هم اين است كه وقتي چيزي مقدر شد، نمي‌توان آن را تغيير داد و بايد تقدير را پذيرفت. ديويد آر آليس كارگردان قسمت چهارم فيلم در كارنامه‌اش كارگرداني حدود 6 فيلم را دارد. او در سال 2002 قسمت دوم مقصد نهايي را كارگرداني كرد و اين دو فيلم، مطرح‌ترين كارهاي هنري‌اش هستند. البته فيلم ترسناك «مارها در هواپيما» با بازي ساموئل ال جكسن هم از جمله كارهاي سينمايي اوست. او در گفتگوي خود درباره حال و هواي قسمت جديد مقصد نهايي و نوع كاري كه در اين قسمت انجام داده، صحبت مي‌كند.

مقصد نهايي اولين فيلم ترسناك شماست. آيا از جمله طرفداران پروپاقرص فيلم‌هاي ترسناك هستيد؟

در كل، از طرفداران سرسخت و پروپاقرص فيلم‌هاي سينمايي هستم. هيچ وقت اين طور نبوده كه به صورت خاص طرفدار يك ژانر سينمايي باشم. نمي‌توانم بگويم چون اين فيلم ترسناك را ساخته‌ام، پس علاقه خيلي زياد و خاصي به اين نوع سينما دارم. خب، به صورت طبيعي خيلي زياد فيلم تماشا مي‌كنم و در بين آنها فيلم‌هاي ترسناكي هم وجود دارد كه دوستشان دارم، اما يك مساله را به شما بگويم. قبل از كارگرداني مقصد نهايي تعداد زيادي فيلم ترسناك تماشا كردم، زيرا مي‌خواستم ببينم بقيه كارگردانان با قصه و موضوعاتي كه در دست داشته‌اند چه كرده‌اند و آنها را چگونه پرورش داده و ساخته‌‌اند.

شما قبل از فيلمساز شدن، كارهاي زيادي را به عنوان پس‌زمينه شغلي در كارنامه‌تان داريد؛ كارهايي مثل بدلكاري و دستياري كارگرداني، چطور شد كه به سمت فيلمسازي آمديد؟ عشق آن را داشتيد يا يك اتفاق ناگهاني بود؟

حدود 30 سال است كه در حرفه سينما هستم. 15 سال آن را به عنوان دستيار كارگردان كار كرده‌ام. يك سري كارها را هم هيچ وقت انجام ندادم. در برخي از شرح حال‌هايي كه از من در سايت‌هاي سينمايي نوشته شده، به شغل‌هايي اشاره كرده‌اند كه هيچ‌وقت با آنها سر و كار نداشته‌ام. اما به طور كلي، پس‌زمينه‌ام پر از كارهاي هنري است. ورودم به سينما با بدلكاري بود و پس از سال‌ها اشتغال در اين حرفه، به پشت دوربين رفتم و دستيار كارگردان شدم. طي اين مدت هميشه وسوسه كارگرداني داشتم و فيلمساز شدن رويايي قديمي است كه هميشه با آن زندگي مي‌كردم. همكاري با فيلمسازان مختلف به عنوان دستيار، برايم خيلي جالب بود و چيزهاي زيادي از آنان آموختم. اين كار مثل تجربه‌آموزي فيلمسازي بود. شما هنگام فيلمبرداري يك سكانس بزرگ اكشن حضور داريد و در كنار كارگردان كار مي‌كنيد. انگار كه كار خودتان است. به مجرد آن كه از سوي شركت فيلمسازي نيولاين پيشنهاد كارگرداني فيلم را دريافت كردم، پذيرفتم با آنها همكاري كنم. وقتي يك فيلمنامه خوب مهيا شد، ديگر هيچ مشكلي وجود نداشت. اين جور تغيير و تبديل طبيعي بود كه خيلي آرام و طبيعي صورت گرفت.

وقتي قرار شد فيلم را بسازيد، نسخه اصلي و اول مقصد نهايي را تماشا كرديد يا اين كه عمدا تلاش كرديد از آن دور بمانيد؟

مي‌خواستم فيلم ما روي پاي خودش بايستد و يك كار كاملا مستقل باشد. با اين حال، نسخه اورژينال فيلم را تماشا كردم. مي‌خواستم ببينم آنها چه كار كرده‌اند كه توانسته‌اند يك چنين فيلم بسيار موفقي بسازند. زمان كارگرداني فيلمم، تلاش كردم بعضي از آنها را مورد استفاده قرار دهم، اما هدفم اصلا تقليد و اين جور چيزها نبود. حتي در همين حال، تمام سعي‌ام اين بود كه فيلم ما يك كار مستقل باشد كه مي‌خواهد حرف خودش را بزند. شايد بهتر باشد بگويم كه عناصر موفقيت‌آميز نسخه اصلي را گرفتم و سعي كردم آنها را در كار خودم بهتر ارائه دهم.

چيزي كه بسياري از منتقدان و تماشاگران در ارتباط با نسخه اورژينال دوست دارند، اين است كه فيلمي خاص نوجوانان بود، اما با آن كه اين فيلم نوجوانانه با حضور تعدادي بازيگر نوجوان قصه‌اش را تعريف مي‌كرد، بزرگ‌ترها هم آن را بشدت پسنديدند و از آن استقبال كردند. وقتي فيلم خود را مي‌ساختيد، متوجه اين موضوع بوديد و قصد داشتيد همين راه را برويد؟

دقيقا و كاملا. قصه اين مجموعه فيلم، عالي و بزرگ است. اكشن خيلي خوبي دارد و از نظر بصري كارهاي زيادي مي‌توان روي آن انجام داد. احساس مي‌كنم فيلم ما هم براي تماشاگران همان هيجان را به همراه داشته است. هدف ما اين نبود كه فقط آن دسته از تماشاگراني را جذب كنيم كه شيفته فيلم‌هاي چاقوكشي از قماش «اره» و «جيغ» هستند. ما به انبوه بيشتري از تماشاگران فكر مي‌كرديم.

چه چيز فيلمنامه بيشتر از هر چيز ديگري شما را جذب خودش كرد؟

نسخه اورژينال فيلم بسيار جذاب، هيجان‌انگيز و موفق بود. فيلم در كمال تعجب همگان فروش خيلي خوبي كرد و طرفداران خيلي زيادي براي خودش دست و پا كرد. فكر مي‌كنم نويسندگان قسمت دوم فيلم، سطح قصه فيلم را در حد خوب و معقولي بالاتر بردند. همان طور كه گفتم، من از تمام جنبه‌ها و عناصري كه در قصه نسخه اورژينال خوب جواب داده بود استفاده و سعي كردم آنها را بهبود دهم. در قصه فيلم خودمان چند چرخش ناگهاني گذاشتيم تا براي بيننده قابل پيش‌بيني نباشد. احساس مي‌كردم خيلي جالب مي‌شود اگر كاراكتر مرگ (اين قاتل زنجيره‌اي قصه فيلم)‌ با نوع كارهايي كه مي‌كند، اين بار كمي با دفعات قبل فرق داشته باشد.

آيا از خودتان چيزهايي هم در دل فيلمنامه گنجانديد؟

بله. من كارگردان فيلم بودم و طبيعي بود كه درخواست كنم چيزهايي به آن اضافه يا كم شود. 4 ماه روي فيلمنامه كار كردم و با نويسندگان آن بر سر بعضي چيزهاي مشخص به توافق رسيديم. تهيه‌كنندگان هم مخالفتي با آنها نداشتند. وقتي قرار شد كليد فيلمبرداري فيلم را بزنيم، همه از فيلمنامه راضي بوديم.

همه مي‌دانيم كه ديون ساوا بعد از حضور در قسمت اول فيلم در قسمت‌هاي بعدي آن ظاهر شد و به قصه فيلم برنگشت. هنگام ساخت فيلم به اين فكر نيفتاديد كه به او اشاره‌اي ‌كنيد يا حداقل اشاره‌اي به سرنوشت او كنيد؟

هدف و قصد نهايي‌ا‌‌م ساخت يك فيلم واقعي و معقول بود كه هيجان‌انگيز و تكان‌دهنده باشد اما اكشن آن پر رنگ نباشد و قصه اهميت بيشتري داشته باشدفكر كردم بد نيست اگر گفته شود او در فاصله بين قصه دو فيلم مي‌ميرد. به همين دليل وقتي ما ريورس لارتر را پيدا مي‌كنيم، او اشاره مي‌كند كه كاراكتر ساوا 5 ماه قبل مرده است.

جالب است كه كاراكتر توني تاد از قسمت اول به قصه فيلم شما برگشته است. نمي‌خواستيد كاراكتر او را در فيلم بيشتر كرده و گسترش دهيد يا چيزي شبيه آن را انجام دهيد؟

او دقيقا همان چيزي است كه در قصه نسخه اورژينال بود. او تعدادي نشانه در اختيار نوجوان‌هاي قصه فيلم قرار مي‌دهد تا با دنبال كردن آنها تلاش كنند يك بار ديگر كاراكتر مرگ را گول بزنند يا مانع از آن شوند كه اين كاراكتر به آنها نزديك شود. او همان كاراكتري است كه ما پيش از اين هم ديده‌ايم؛ كاراكتري كه تماشاگران فيلم دوستش داشتند.

قصد نداشتيد در مقايسه با قسمت اول، زمان بيشتري را به او روي پرده سينما اختصاص دهيد؟

خير. او همان اندازه نقشي را دارد كه در قسمت اول داشت و فكر مي‌كنم همين مقدار نقش برايش كافي بود. نوجوانان قصه فيلم كه درگير مبارزه با مرگ هستند به ديدار او مي‌روند تا شايد بتوانند جوابي براي مشكل عجيب و غريب خود پيدا كنند. آنها او را در يك محل كفن و دفن مردگان ملاقات مي‌كنند؛ جايي كه او مثل قسمت اول فيلم در حال كار روي يك سري جسد است.اين نكته كه او در چنين محلي يك سري نشانه در اختيار بچه‌ها قرار مي‌دهد، معني و مفهوم ويژه‌اي دارد.

وقتي فيلم را مي‌ساختيد چه چيزي بيش از هر چيز برايتان مهم بود؛ تعليق بيشتر، بدلكاري افراطي يا صحنه‌آرايي‌هاي باشكوه و نفس‌گير؟

هدف و قصد اصلي و نهايي‌ا‌‌م ساخت يك فيلم واقعي و معقول بود كه هيجان‌انگيز و تكان‌دهنده باشد. وقتي فيلم را نگاه مي‌كنيد، متوجه مي‌شويد اين اكشن نيست كه آن را به جلو مي‌برد. اين قصه و فقط قصه است كه همه چيز را به پيش مي‌برد. اما در دل همين قصه جذاب و جذب‌كننده ما اكشن‌هاي فوق‌العاده‌اي را قرار داديم تا تماشاچي را تحت‌تاثير قرار دهد و بيشتر به دنبال خودش بكشد. در قصه فيلم، ما تعداد زيادي آدم داريم كه كشته مي‌شوند. اين صحنه‌هاي قتل همگي هيجا‌ن‌انگيز خلق شده‌اند و زيبايي‌هاي بصري خيره‌كننده‌اي دارند. اما حتي با وجود اين صحنه‌ها، حرف اصلي و اول را قصه آن مي‌زند.

زماني كه نوبت به سكانس‌هاي قتل مي‌رسد كه جزو زيباترين صحنه‌هاي اين مجموعه‌فيلم هستند و تماشاچي بي‌صبرانه منتظر است ببيند كاراكتر مرگ چگونه به سراغ قربانيان بخت‌برگشته خود مي‌رود و آنها را چگونه به قتل مي‌رساند آيا مي‌خواستيد خلاقيت تازه‌اي را در دل كار خلاقه نسخه اورژينال وارد كنيد؟

خب، سكانس‌هاي قتل نسخه اورژينال بشدت زيبا هستند و بعيد به نظر مي‌رسد بتوان مشابه آنها را تكرار كرد. ولي قسمت جديد هر فيلم دنباله‌داري تلاش دارد تا چيزي بهتر از نسخه اورژينال آن باشد. براي من هم اين نكته مهم بود كه اين سكانس‌ها را تا حد امكان زيبا،‌ جذاب‌، ترسناك و در عين حال باورپذير خلق كنم. هدف من هم مثل نسخه اصلي، شوكه كردن تماشاگران از ديدن اين سكانس‌ها بوده است. فراموش نكنيد كه ما در فيلم بيش از شش سكانس مرگ داريم، كه سعي كردم عالي باشند.

فيلم‌ كاري نوجوانانه است، ولي بسياري از نوجوانان نمي‌توانند آن را تماشا كنند. كاري براي حل اين مشكل نكرديد؟

طبيعي است كه فيلمي مثل مقصد نهايي با درجهR به نمايش درمي‌آيد. اگر مي‌خواستيم فيلم را طوري آماده نمايش كنيم كه تماشاگران بالاي 13 سال بتوانند آن را تماشا كنند،‌ بايد صحنه‌هاي هيجان‌انگيز قتل كاراكترهاي اصلي را حذف مي‌كرديم. حذف اين سكانس‌ها هم فيلم را از محتواي اصلي آن مي‌انداخت.

چه نوع واكنشي را از سوي تماشاگران فيلم انتظار داشتيد؟

يك هيجان غيرقابل توقف. مي‌خواستم آنها از ابتدا تا انتهاي فيلم با هيجان روي صندلي‌هاي خود بنشينند و آن را با ترس همراهي كنند. خيلي خوب مي‌دانستم سكانس افتتاحيه فيلم كه اتفاق و فاجعه اصلي دوبار، يك بار در ذهن كاراكتر اصلي و بار دوم در عالم واقعيت رخ مي‌دهد بايد بزرگ و هيجان‌انگيز باشد. تماشاچي بايد يك سكانس عظيم فاجعه را در داخل زمين مسابقه اتومبيلراني مي‌ديد. اين سكانس بايد تاثير زيادي روي بيننده‌اش مي‌گذاشت، تا او را براي ديدن سكانس‌هاي هيجان‌انگيز بعدي فيلم آماده كند. در طول اين سكانس‌هاي هيجان‌انگيز، ما به تماشاچي فرصت مي‌دهيم تا نفسي تازه كند. بعد از يك تنفس، دوباره يك سكانس هيجان‌انگيز داريم و اين موضوع تا پايان فيلم، به همين شكل ادامه پيدا مي‌كند.

فيلم شما هم پاياني باز دارد تا راه را براي توليد قسمت‌هاي بعدي هموار كند.

دقيقا همين‌طور است. ماجراجويي‌هاي اين قصه هنوز هم ادامه دارد و فكر نمي‌كنم به اين زودي‌ها بتوان پاياني براي آن متصور شد.

منبع: رويترز

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفت و گو با شیرین نشاط، برنده شیر نقره‌ای ونیز 25/6/1388

فیلم "زنان بدون مردان" ساخته شیرین نشاط، کارگردان ایرانی مقیم نیویورک، توانست شیر نقره ای شصت و ششمین جشنواره سینمایی ونیز را از آن خود کند. این فیلم، تنها فیلم از یک فیلمساز ایرانی در بخش مسابقه این جشنواره بود.

خانم نشاط این فیلم را بر اساس داستانی با همین نام نوشته شهرنوش پارسی پور به تصویر کشیده است.شیرین نشاط در رابطه با اقتباس از این اثر ادبی و اینکه تا چه حد به اصل اثر وفادار مانده می گوید: "پنج شخصیت در کتاب وجود دارد که ما مهدخت را حذف کردیم. ولی چهار زنی که در فیلم می بینید از لحاظ اجتماعی و اقتصادی کاملا بر اساس کتاب هستند منتهی راهی را که طی می کنند تا به آخر برسند را کمی تغییر دادم."خانم نشاط افزود: " نکته اصلی این تغییر هم این نکته بود که در کتاب خانم پارسی پور، کودتا و تابستان 1332 کاملا در پشت داستان بود و برای من جالب بود که این نکته را بزرگ تر کنم. به همین دلیل هم مونس که در کتاب فقط آدم کنجکاوی به مسائل دنیا بود را مقداری سیاسی کردم."

شهرنوش پارسی پور نویسنده کتاب "زنان بدون مردان" در همین رابطه می گوید: "اینکه فیلم دوران مصدق را نشان می دهد عقیده و ایده شیرین نشاط بود و در کتاب من چنین نیست. اصلا تز من در کتاب این بود که چرا زنان در آن زمان نمی توانستند در مسائل سیاسی دخالت کنند ولی ایشان عوض کرد و زنان در آن دوره فعالیت می کنند. ولی باید بگویم صحنه ها خوب درآمده اند."

خانم پارسی پور افزود: "درباره سازنده باید بگویم مقداری کتاب را عوض کرده ولی من شیرین را دوست دارم و می دانم که این طور برایش راحت تر بود تا بتواند فیلم را بسازد. من هم تابعی از این مساله بودم و به نظر اشکالی ندارد."شیرین نشاط می گوید برای ساخت فیلم به دنبال کتابی تصویری بوده و به نظر او" زنان بدون مردان" این امکان را برای او فراهم کرده است.

شیرین نشاط در کنار شهرنوش پارسی پور نویسنده رمان زنان بدون مردان

او افزود: "از طرف دیگر با وجود تصویری بودن داستان، رئالیتی هم در آن زیاد است. داستان در تابستان 1332 در تهران با دو شخصیت واقعی است. هم می توانستم در دنیای هنری تصویری خودم بمانم ولی از طرفی می خواستم خودم را به مسائل واقعی هم بکشانم."خانم نشاط همچنین گفت: "البته نوشتن این سناریو پروسه ای طولانی بود ولی با همکاری دوستان و به ویژه شجاع آذری این کار صورت گرفت."روند ساخت فیلم "زنان بدون مردان" به گفته شیرین نشاط از سال 2003 میلادی آغاز شده است.

شجاع آذری همکار و همسر شیرین نشاط در فیلم "زنان بدون مردان" است. سالهاست که آقای آذری در کنار شیرین نشاط حضور دارد و نقش پررنگی در تمامی فعالیت های هنری این هنرمند دارد.شجاع آذری درباره دلیل طولانی شدن ساخت این فیلم می گوید: "چند سال اول به جمع کردن پول و سرمایه برای ساخت فیلم گذشت. بعد از آن هم نوشتن سناریو. به این خاطر که اقتباس از کتاب "زنان بدون مردان" خانم پارسی پور کار بسیار مشکلی بود. کتاب رئالیسم جادویی است که به شکل داستان های کوتاه نوشته و بعد به شکل رمان کنار هم گذاشته شده است."

آقای آذری افزود: "بعد از شروع کار فهمیدیم که ترجمه این کتاب برای سینما مشکل است. در هر حال یکی دو سال طول کشید و اشخاص زیادی روی سناریو کار کردند ولی در نهایت کار مشترکی شد از من و شیرین."شیرین نشاط را بیشتر به عنوان عکاس و همچنین سازنده چند ویدئو آرت می شناسند. او می گوید به عنوان یک هنرمند دوست دارد کارهای مختلف را تجربه کند.شجاع آذری به عنوان همکار او در این فیلم درباره تجربه این فیلمسازی می گوید: "زبان فیلمسازی برای شیرین تازه بود و آشنایی زیادی با این زبان نداشت. من تلاش می کردم که این فیلم شبیه کارهای هنری آبستره نشود و روایت و داستان گویی در فیلم قوی باشد و تماشاگر سینما را خسته نکند."

آقای آذری گفت: "بنابراین پیدا کردن راه حلی بود بین دید بصری شیرین و داستان گویی سینمایی."فیلم "زنان بدون مردان" در مراکش فیلمبرداری شده و سعی سازنده فیلم بر آن بوده تا فضاهای شهر تهران در زمان مصدق را بازسازی کند. به جز نقش های اصلی دیگر بازیگران فیلم از جمله تمامی سیاهی لشگر از ملل دیگر دنیا در این فیلم جمع شده اند.

در هر حال برای عوامل سازنده فیلم، فیلمبرداری و تهیه کردن فیلم خارج از ایران مشکلات خود را داشته است.

شجاع آذری درباره این مشکلات می گوید: "متاسفانه این از بدشانسی ماست که مجبوریم، خارج از کشور، ایران را بازسازی کنیم. البته در ده سال اخیر در مراکش خیلی کار کرده ایم. بنابراین مراکش مانند خانه ای دوم برای ماست. جایی آشنا که مدام به آن برمی گردیم.در سکانس اولیه فیلم که به اعتقاد برخی از منتقدان یکی از بهترین سکانس های فیلم است. مونس یکی از شخصیت های اصلی فیلم خود از بالای پشت بام به پایین پرت می کند و چادر سیاهی که بر سر دارد به گوشه ای بر زمین می افتد.

شیرین نشاط درباره این سکانس می گوید: "آن لحظه ای که مونس بالای پشت بام ایستاده بود از یک طرف صدای اذان و از سویی صدای تظاهرات و او در این میان ناگهان خود را رها کرد. در آن لحظه مونس می گوید حالا فقط سکوت بود و سکوت و دیگر هیچ و حالا می فهمم که تنها راه آزادی، آزادی از این زمین است."خانم نشاط افزود: "این فیلم بیشتر حالت سمبیک دارد و برای من این زن در میان آن همه هیاهو وقتی خود را رها می کند و چادرش بر زمین می افتد نشان می دهد که او تنها راه آزادی را در مرگ می بیند."

امکان گفت و گو با شیرین نشاط پس از نمایش مطبوعاتی فیلم و در اتاق او در یکی از هتل های جزیره لیدو فراهم شد.

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با پیتر جکسن به بهانه تهیه «ناحیه 9» 18/6/1388

خالق سه‌گانه «ارباب حلقه‌ها» که این روزها در مقام تهیه‌کننده فیلم سینمایی «ناحیه 9» را روی پرده سینماهای جهان دارد، در این گفتگو از اقتباس‌های سینمایی و تاثیر فناوری بر خلاقیت فیلمسازان در سال‌های اخیر گفته است.

«ناحیه 9» به کارگردانی نیل بلامکمپ فیلمساز جوان اهل آفریقای جنوبی و تهیه‌کننده پیتر جکسن طبق پیش‌بینی‌ها توانست در روزهای پایان تابستان هالیوود جمعیت زیادی را به سینماها بکشاند و با 37 میلیون دلار در نخستین هفته اکران صدرنشین جدول فروش شود.این آغاز برای فیلمی که با 30 میلیون دلار هزینه تولید شده و ستاره سرشناسی هم در آن بازی نکرده بسیار خیره‌کننده بود و توفیقی دیگر در کارنامه جکسن نیوزیلندی ثبت کرد که سه‌گانه بسیار پرفروش و موفق «ارباب حلقه‌ها» را در کارنامه دارد. او در آینده نزدیک «استخوان‌های دوست‌داشتنی» را روی پرده خواهد داشت که مارک والبرگ و ریچل ویتس در آن بازی کرده‌اند.
جکسن برنده اسکار در گفتگو با رویترز به مناسبت اکران «ناحیه 9» درباره فیلمسازی و همچنین اقتباس سینمایی از کتاب‌هایی چون سه‌گانه «ارباب حلقه‌ها» نوشته جی. آر. آر. تولکین، «استخوان دوست‌داشتنی» آلیس سیبولد و «هابیت» گفته است.

* رویترز: درباره روند خلاقانه تولید فیلم برای‌مان بگو.
ـ پیتر جکسن: همه چیز با فیلمنامه آغاز می‌شود و به پایان می‌رسد. من عمیقا به فیلمنامه باور دارم و معتقدم فیلمنامه باید آماده باشد تا شما بتوانید ساختار فیلم را کاملا روی آن بنا کنید. همین که فیلمنامه نوشته شد، شما می‌توانید بروید و فیلم را بر اساس آن با حضور بازیگران فیلمبرداری کنید و به پایان برسانید.هنگام نوشتن متن می‌توان با آزادی کامل خلاقیت را به کار گرفت. لازم نیست درباره بودجه نگران باشید، حداقل در آغاز کار. نمی‌خواهد نگران شرایط آب و هوا باشید و اینکه برنامه آن روز کارتان را همراه آورده‌اید یا نه. می‌توانید بنویسد و هر چقدر که دوست دارید زمان داشته باشید. فشار روی‌تان کم است و خلاقیت زیاد. نوشتن فیلمنامه سرگرم‌کننده‌ترین بخش فیلمسازی است.

* تفاوت کار در پروژه «ناحیه 9» با عادت‌های قبلی‌تان چه بود؟
ـ «ناحیه 9» اولین باری بود که من تا حدی با بداهه سر صحنه کار کردم. روش کار من این است که دیالوگ‌ها را می‌نویسم و همان دیالوگ‌ها را بازیگران می‌گویند. اما از آنجا که نیل می‌خواست در «ناحیه 9» درجه‌ای از واقعیت دیده شود، دوست داشت حس بداهه و تمرین نکردن در بعضی صحنه‌ها باشد. ما هم تصمیم گرفتیم بازیگران را در گفتن دیالوگ‌ها کمی آزاد بگذاریم.

* این چه تاثیری روی انتخاب بازیگران پروژه گذاشت؟
ـ ما شارلتو کاپلی دوست قدیمی نیل را انتخاب کردیم که نیل فکر می‌کرد در فیلم فوق‌العاده خواهد بود و در نهایت هم دیدیم که حق کاملا با او بود. آنچه ما در «ناحیه 9» انجام دادیم این بود که خطوط داستانی را بر اساس ساختار فیلمنامه بنا کردیم. هر صحنه بر اساس هدف نهایی آن صحنه نوشته شد، اما ما هرگز دیالوگی برای صحنه‌های ننوشتیم.

* وقتی قرار است فیلمی را بر اساس یک متن ادبی بسازید، خلاقیت چگونه و کجا به کارتان می‌آید؟
ـ این بحثی جداگانه و متفاوت است. فیلمنامه اقتباسی با فیلمنامه غیر اقتباسی تفاوت دارد، اما هر دو باید به روشی رسمی ساختار داشته باشند. همین که ساختار سر جای خودش قرار گرفت، بازی با فیلمنامه غیر اقتباسی آغاز می‌شود. چون شما می‌توانید دنیایی در ذهن خودتان خلق کنید. شما قادرید قوانین آن دنیا را بسازید، شخصیت‌های آن را، زمان آن را، رویدادها را... در حالی که در فیلمنامه اقتباسی شما آن را بر اساس دریافت شخصی‌تان از خواندن کتاب بنا می‌نهید.



* شما با «حلقه‌ها» موفقیتی بزرگ را تجربه کردید و بعد سراغ دو اقتباس دیگر رفتید؛ «استخوان‌های دوست‌داشتنی» و «هابیت». چطور تصمیم می‌گیرید چه چیزی را روی پرده بیاورید؟
ـ غالبا وقتی کتابی را می‌خوانم، فیلم آن را در ذهنم تصور می‌کنم. این روشی است که مغز من بر اساس آن کار می‌کند. بنابراین من زوایای دوربین را مجسم می‌کنم و ذهنم صحنه‌های فیلم بر اساس داستان می‌چیند. گاهی وقت‌ها کتابی می‌خوانم و چنان هیجانزده می‌شوم که فکر می‌کنم می‌شود از آن فیلمی شگفت‌انگیز ساخت.

* نقش فناوری در خلاقیت شما چیست؟
ـ فناوری جذاب است چون با گذر زمان پیشرفت می‌کند. آنچه اکنون در فناوری رخ می‌دهد اینکه همه چیز ارزان می‌شود و کیفیت بالاتر می‌رود. این موضوع به نظر من از آنجا که فیلمسازی را از حوزه نخبه‌ها خارج می‌کند شگفت‌انگیز است. می‌دانید که در گذشته فیلمسازی به خاطر گران بودن فوق‌العاده دوربین 35 بسیار سخت بود.

اگر هم کسی می‌خواست فیلمساز شود می‌بایست پدر و مادر پولدار می‌داشت تا او را به مدرسه فیلمسازی بفرستند. اما امروز هر کسی در هر سنی به تجهیزات فیلمسازی دسترسی دارد. کیفیت دوربین‌های ویدئویی فوق‌العاده است و شما می‌توانید با استفاده از رایانه تمام کارهای مربوط به فیلمسازی را با بهترین کیفیت انجام دهید.

* تاثیر تمام اینها که گفتید بر هالیوود چیست؟
ـ در این زمینه هیچ استثنایی وجود ندارد. اگر کسی می‌خواهد فیلم بسازد می‌تواند برود و این کار را بکند. من معتقدم در 20 تا 30 سال آینده ما تاثیر واقعی فناوری را بر دنیای سرگرمی خواهیم دید. چرا که نسل امروز می‌تواند این دوربین‌ها را به دست بگیرد و هر چه می‌خواهد با آنها بسازد.

منبع : خبرگزاری مهر
        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با نيل بلامكامپ، كارگردان «منطقه 9» 15/6/1388

نيل بلامكامپ فيلمساز اهل آفريقاي جنوبي است او سينما را در كانادا خوانده و از مدرسه فيلم ونكوور در رشته انيميشن و جلوه هاي ويژه، فارغ التحصيل شده است. از سال 1998 كه مدرك خود را گرفت، با گروه هاي مختلف فيلمسازي همكاري كرده است. قبل از شروع كار فيلمسازي، در تعدادي فيلم و مجموعه مسوول واحد جلوه هاي ويژه بوده و اولين فيلم خود «زنده ماندن در جوبورگ» را در سال 2002 كارگرداني كرد. «منطقه 9» چهارمين فيلم سينمايي اوست كه نام وي را در سطح وسيعي مطرح كرده و حتي صحبت از توليد قسمت دوم آن نيز هست. قصه فيلم در آفريقاي جنوبي رخ مي دهد و با حال و هواي علمي تخيلي و دلهره آور خود، قصه حضور گروهي از موجودات فضايي در يكي از زاغه هاي ژوهانسبورگ را به تصوير مي كشد. همين نكته «منطقه 9» را از فيلم هاي علمي تخيلي مشابه مجزا و متمايز مي كند. بلامكامپ در گفتگوي خود درباره مسائلي كه منجر به ساخت اين فيلم شد صحبت مي كند و طبيعي است هنگام صحبت، بحث به آفريقاي جنوبي، سينما و فيلمسازان آن هم كشيده شود.
«منطقه 9» با نگاهي به فيلم كوتاه خود شما به نام «زنده ماندن در جوبورگ» ساخته شده است.  كمي درباره آن پروژه برايمان صحبت مي كنيد؟
طرح اصلي قصه آن زمان خلق شد كه من با خودم فكر كردم چگونه مي شود يك فيلم علمي تخيلي غربي را ديد كه در آفريقاي جنوبي اتفاق مي افتد. چنين طرحي به خودي خود مي توانست جذاب باشد. اين كه شما با يك موضوع فضايي سروكار داريد و موجودات بيگانه فضايي را مي بينيد كه راهي كره زمين مي شوند. آنها قدم به مكاني مي گذارند كه من در آن متولد شده ام. به همين دليل، نزد تهيه كننده ام در شهر تورنتو رفتم و طرح اصلي قصه را برايش تعريف كردم. از او خواستم روي فيلم سرمايه گذاري كند و وي پس از خواندن طرح، موافقت خودش را براي توليد فيلم اعلام كرد.

آشنايي تان با پيتر جكسن از كجا شروع شد؟

قبل از اين كه كارگردان سينما بشوم، فيلم هاي تبليغاتي تلويزيوني مي ساختم. چند تا از آنها را براي تهيه كنندگان كمپاني يونيورسال فرستادم. آن زمان آنها مي خواستند نسخه سينمايي قصه كميك استريپي «هالو» را بسازند. قرار بود پيتر جكسن هم يكي از تهيه كنندگان اين فيلم باشد. بعد از چند تماس تلفني با يكي از آن تهيه كنندگان (خانم مري پارنت) ، او از من خواست ديداري با هم داشته باشيم و رودررو صحبت كنيم. من مجبور شدم تا نيوزيلند بروم. در آنجا پيتر جكسن هم حضور داشت. كلي با هم حرف زديم. خيلي تحت تاثير نوع رفتارش قرار گرفتم. ادا در نمي آورد و اصلاشبيه اين تاجران تقلبي نبود كه اين روزها تعدادشان خيلي زياد شده است. در عين حال، من از نظر كارهاي خلاقه بشدت علاقه مند هالو شده بودم و او نسبت به اين مساله، كنجكاو شده بود. جكسن خيلي زود متوجه علاقه شديد من به كارهاي علمي تخيلي شد. او از من دعوت كرد در توليد اين فيلم همكاري كنم. صدبار خدا را شكر كردم كه امكان كار در يك پروژه واقعي برايم فراهم شده بود.

پس با بازي ويدئويي هالو كه كمپاني يونيورسال بيرون داد، همكاري داشتيد؟

بله، با اين پروژه من هم كار كردم. اما به خاطر خود اين بازي ويدئويي نبود كه در آن كار كردم. مي خواستم به شكلي وارد دنياي سينما بشوم. همكاري ام با پروژه هاي بازي هاي ويدئويي ديگر نيز به همين دليل بود. اما به واسطه همكاري با پروژه هالو چيزهاي زيادي ياد گرفتم. اين كاراكتر نيمه انساني نيمه حيواني و آن ارتش صنعتي، حال و هواي پيچيده اي را براي قصه اين بازي خلق مي كردند. به هر حال، به مدت 5 ماه با اين پروژه كار كردم. بخش مهمي از كار مربوط به نگارش فيلمنامه بود. در طول كار، همه چيز را طراحي كرديم. شايد بيش از چند هزار طراحي داشتيم. به كمك آنها مي شد بازي ويدئويي را ساخت.

شما چه چيزهايي را در اين مدت طراحي كرديد؟

انواع و اقسام سلاح هايي كه در اين بازي مورد استفاده قرار مي گرفت. بجز آن، تمام تجهيزات و لوازم سربازها را هم من طراحي كردم.

آيا هنوز هيچ احتمالي وجود دارد كه هالو راه خودش را روي پرده سينما باز كند؟

واقعا نمي دانم. توليد يك فيلم سينمايي با توليد يك بازي ويدئويي خيلي فرق دارد و تفاوت هاي آن، يكي دو تا نيست. امتياز اين بازي و كاراكترهاي آن متعلق به شركتي بود كه همكاري اش را با كمپاني يونيورسال قطع كرد. به صورت طبيعي، اگر اين شركت بخواهد فيلمي سينمايي براساس اين بازي تهيه كند، خودش همكارانش را انتخاب مي كند. اما براي خود من، دل كندن از اين پروژه خيلي سخت بود. خيلي سخت و تلخ است كه شما چندين ماه به صورت شبانه روزي وقت خود را به كاري اختصاص دهيد و ناگهان گفته شود ديگر نيازي به همكاري شما نيست. من هالو و دنياي ويژه داخل آن را دوست دارم. ولي حالاكه از آن جدا شده ام، بازگشت دوباره به آن برايم خيلي سخت و مشكل است.

برگرديم به «منطقه 9». كار بازاريابي و تبليغات فيلم كه با شعار «فقط موجودات انساني» همراه بود، خيلي خوب و تازه بود.

تاثير خوبي روي مخاطب گذاشت. همه با اين ديدگاه كه زمين جاي موجودات بيگانه و متجاوز فضايي نيست، موافق هستند.

آيا شما درگير تمام طراحي هاي مربوط به تبليغات فيلم بوديد؟

بخش اعظم اين تبليغات از دل همان چيزهايي مي آمد كه قصه و حال و هواي فيلم را تشكيل مي داد. طراحي تمام آنچه در فيلم وجود دارد با من است. پس اگر حتي به صورت مستقيم هم با گروه تبليغات همكاري نكرده باشم، در نهايت با آنها همكاري نزديك داشته ام! اما بايد بگويم اعضاي گروه تبليغات خيلي خوب كار كردند. آنها كارشان را براساس فيلمي كه ديدند انجام دادند و طراحي هايشان را از خود فيلم گرفتند.

شما تجربيات زيادي در رشته جلوه هاي صوتي و انيميشن داريد. در طراحي بيگانه هاي فضايي «منطقه 9» چقدر نقش داشتيد و درگير بوديد؟

در سطح خيلي بالايي درگير بودم. موجودات بيگانه فضايي قصه فيلم توسط يكي از دوستانم در نيوزيلند طراحي و بعدا در ونكوور روي رايانه خلق شدند. اين دو گروه به اين موجودات زندگي دادند. در طول كار، ما نياز داشتيم كارهاي خاصي را روي آنها انجام دهيم. مي خواستم آنها برجسته و خاص باشند، ولي در همان حال طبيعي و معقول به نظر برسند. متاسفانه آنها بايد در حد و اندازه هاي انساني درست مي شدند. علتش هم اين است كه نوع روان شناسي ما اجازه نمي دهد آنها را به شكل ديگري ترسيم و خلق كنيم. وقتي شما موجودي چهار پا را مي بينيد، بلافاصله به ياد سگ مي افتيد. به همين ترتيب، وقتي موجودي را مي بينيد كه كمي بزرگ تر و درشت تر از آدم هاست و از آهن و اشياي عجيب و غريب ساخته شده، احساس مي كنيد با يك موجود فضايي سر و كار داريد. با اين حال، نمي خواستم از كليشه هاي هاليوودي پيروي كنم و موجودات فيلم شبيه آن چيزهايي باشد كه در فيلم هاي ديگر مي بينيم. وقتي شما با فيلمي روبه رو هستيد كه در آن برخي موجودات فضايي حالتي مهاجم دارند و مي خواهند به زمين حمله كنند مجبوريد يك قصه جذاب خلق كنيد تا بيننده را با خود همراه كنيد.

در نوجواني كدام فيلم هاي علمي تخيلي بيشترين تاثير را بر شما داشتند؟

هدفم ساخت فيلمي بود كه تماشاگران ضمن برقراري ارتباط با آن، احساس كنند با داستان پيچيده اي روبه رو هستندفيلم هاي «بيگانه» ريدلي اسكات و «بيگانه ها» جيمز كامرون بودند كه بيشتر تاثير و نفوذ را بر من داشتند. اما مي توانم بگويم تمام فيلم هاي علمي تخيلي را دوست دارم و هر يك از آنها، چيز تازه اي به من ياد داده اند. من هميشه عاشق علم و فضا و داستان هاي علمي تخيلي بوده ام و فيلم هايي را كه هيولاها و موجودات عجيب و غريب در آنها حضور داشته اند، دوست داشته ام.

آيا با «منطقه 9» قصد داشتيد پيام خاصي به بينندگان بدهيد؟

هم بله و هم نه. در وهله اول، هدفم ساخت فيلمي بود كه تماشاگران ضمن برقراري ارتباط با آن، احساس كنند با داستان پيچيده اي روبه رو هستند. مي دانيد، وقتي شما تصميم مي گيريد يك فيلم سياسي بسازيد كه پيام هاي مهمي در خودش دارد، بايد خودتان را آماده اين نكته هم بكنيد كه ممكن است تماشاگران از سالن سينما فرار كنند. حتي اگر شما قصد ارائه پيام هاي اجتماعي و سياسي داريد، بايد متوجه اين نكته باشيد كه آنها را در قالب يك قصه سرگرم كننده ارائه دهيد تا باعث جذب بيننده شود. من مي خواستم فيلمي بسازم كه استخوان بندي و شاكله يك جامعه نژادپرست و طرفدار آپارتايد را به نمايش مي گذارد. احساس كردم در دل يك قصه علمي تخيلي، چنين موضوعي بهتر بيان مي شود و تماشاچي هم با آن همراهي مي كند.

با توجه به اين كه قصه فيلم در آفريقاي جنوبي اتفاق مي افتد، آيا تا به حال هيچ واكنشي از سوي اين كشور و سياستمداران آن نسبت به فيلم داشته ايد؟

هنوز خير. «منطقه 9» هنوز در اين كشور به نمايش درنيامده است. خودم هم هنوز نمي توانم نوع واكنش آنها را حدس بزنم. ما بخش اعظم فيلم را در ژوهانسبورگ فيلمبرداري كرديم. در زمان ساخت فيلم، اهالي و مسوولان آنجا همكاري خيلي خوبي با ما كردند. قصه فيلم ما حال و هوايي ضدنژادپرستي دارد و به همين خاطر اميدوارم آنها نسبت به فيلم احساس غرور و افتخار كنند و آن را فيلمي متعلق به خودشان بدانند.

يك نكته خيلي جالب هم اين است كه «منطقه 9» برعكس بيشتر فيلم هاي سينمايي نمايش افتتاحيه ويژه و هاليوودي نداشت. فكر مي كنيد چرا؟

نمي دانم. شايد به اين دليل كه تام كروز نقش اصلي آن را بازي نمي كند! در كل، اهميتي به اين موضوع نمي دهم. براي من نوع برخورد و واكنش تماشاچي اهميت بيشتري دارد تا اين كه بخواهم در مهماني ها و مراسم هايي شركت كنم كه آدم ها به يكديگر تعارفات دروغين مي كنند.

فيلمنامه فيلم چگونه شكل گرفت؟

براي فيلمنامه طرح هاي زيادي داشتم و تمام حواسم جمع بود كه يك فيلمنامه درست و حسابي بنويسم. ايده كار را خيلي خوب مي دانستم و متوجه بودم بايد آن را به شكل زيبايي به رشته تحرير درآورم. اتفاقات در طول قصه به آرامي و بتدريج رخ مي دادند و اين طور نبود كه همه چيز از قبل آماده و مشخص باشد. خلق كاراكترهاي اصلي قصه برايم اهميت زيادي داشت و اين كاراكترها بايد در طول قصه معرفي و تكميل مي شدند. متوجه اين نكته هم بودم كه ديالوگ هايي كه كاراكترها مي گويند متناسب با وضعيت و موقعيت اجتماعي و فردي شان باشد. فيلمنامه را طوري نوشتم كه هنگام فيلمبرداري با هيچ مشكلي روبه رو نباشيم و همه چيز را همان طور كه روي كاغذ داريم، جلوي دوربين ببريم. به اين ترتيب، كار ما در دوران فيلمبرداري چندان سخت نبود. من فيلمنامه را سال 2007 نوشتم و پس از روتوش هايي كه روي آن انجام دادم، اواسط سال 2008 آماده كار بود.

گاوين هود كه اهل آفريقاي جنوبي است پس از فيلم اسكاري «توتسي» به هاليوود رفت و در آنجا فيلم ساخت. فكر مي كنيد در چند سال اخير چه اتفاقاتي رخ داده كه فيلمسازان آفريقاي جنوبي در مقايسه با كارگردانان ديگر كشورها و فرهنگ ها توانسته اند تماشاگران بين المللي و آمريكايي پيدا كنند؟

خب اگر به بخش سفيدپوست آفريقاي جنوبي نگاه كنيد، مي بينيد كه آنها خيلي شبيه مردم انگليسي زبان كانادا، آمريكا، استراليا، نيوزيلند و انگلستان هستند. پس نمي توان آنها را با اهالي آسيا يا خاورميانه مقايسه كرد. شايد به همين دليل است كه فيلمسازان آفريقاي جنوبي، راحت تر مي توانند در كشورهاي انگليسي زبان كار و فعاليت كنند. در عين حال، شما پس زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي آفريقاي جنوبي را نيز ناديده نگيريد. فرهنگ اين كشور از دوران گذشته، شباهت زيادي به يك كشور آفريقايي نداشته است.

براي شما حفظ لحن روايتي قصه در شرايطي كه در فكر تقويت عناصر تماتيك و زيبايي شناسانه آن هم بوديد، كار راحتي بود يا سخت؟

خب، اگر شما يك ايده كامل و مشخص در ذهن خود داشته باشيد، آن وقت مي توانيد در همان حالي كه لحن روايتي قصه را حفظ مي كنيد، عناصر مختلفي را كه مي خواهيد در دل اين قصه قرار دهيد. حتي در چنين شرايطي مي توانيد چيزهاي تازه اي هم به آن اضافه كنيد. اين به همين دليل است كه شما يك پايه و اساس كامل براي كار خود داريد، پايه اي كه مي تواند بقيه اجزا را روي خود سوار كند.

تلفيق دوگونه آدم ها و موجودات فضايي در فيلم و قراردادن آنها رودرروي يكديگر، هيجان ويژه اي براي شما داشت؟

بله. اين نوع فيلمسازي هميشه هيجان انگيز است و شما هيچ وقت خسته نمي شويد. ما هم سر صحنه فيلمبرداري حسابي سرگرم بوديم و هم در اتاق جلوه هاي ويژه. بسياري از صحنه هاي فيلم با كمك رايانه ديجيتالي خلق مي شد و كار با اين دستگاه هاي پيشرفته و آدم هاي دور و بر آن، خيلي مفرح بود. بچه هاي گروه جلوه هاي ويژه، پيشنهادهاي جالبي مي دادند و از بعضي از آنها استفاده خوبي كرديم. موفقيت فيلم هايي مثل «منطقه 9» تا حد زيادي مربوط به نوع كار جلوه هاي ويژه آن مي شود. اگر در اين بخش كارها درست صورت نگيرد، فيلم و قصه آن اصلاطبيعي و معقول به چشم نمي آيد و اين به معني خلق يك فاجعه است.


 

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با آدام سندلر، بازيگر «آدم‌های بامزه» 7/6/1388

آدام سندلر يكي از مطرح ترين بازيگران كمدي سينماي معاصر است. رابين ويليامز مدت هاست ديگر نقش كمدي موفقي نداشته و جيم كري سال هاست كه ديگر مثل گذشته موفق نيست. شايد بن استيلر تنها بازيگر كمدي سينما باشد كه توانسته مثل سندلر دوام بياورد و فيلم هايش در نمايش عمومي با استقبال خوبي روبه رو شوند. سندلر به خلاف استيلر، طي سال هاي اخير به سمت بازي در كمدي هاي سياه روي آورده و در اين كار موفق هم بوده است. او كه با فيلم «خواننده عروسي» در سال 1998 و پس از يك دهه حضور در سينما و تلويزيون به صورت يك بازيگر مطرح و درجه يك درآمد، تا حالادر فيلم هايي مثل باباي گنده، حيوان، آقاي ديدز به شهر مي رود، مهار خشم، 50 قرار اوليه، طولاني ترين يارد، كليك، چاك ولري و قصه هاي وقت خواب، بازي كرده است. تازه ترين كار سينمايي او مردم با نمك كه هفته قبل روي پرده سينماها رفت با يك افتتاحيه خوب شروع كرد. تحليلگران اقتصادي سينما براي اين كمدي سياه اجتماعي، پيش بيني يك موفقيت 100 ميليون دلاري مي كنند. فيلم را جاد آپاتو كارگرداني كرده كه در كارنامه اش دو كمدي موفق «چهل ساله مجرد» و «Knocked up» را دارد، اما سومين ساخته سينمايي او فضايي سياه تر از 2 كار قبلي اش دارد. قصه فيلم درباره كمديني موفق به نام جورج سيمونز است كه يك روز متوجه مي شود بزودي خواهد مرد و فرصت زيادي براي ادامه زندگي ندارد. اين مساله تاثير عميقي روي او گذاشته و كل زندگي اش را دگرگون مي كند. حال و هواي فيلم يادآور كمدي درام هاي درخشان وودي آلن در 2 دهه 70 و 80 ميلادي است. سندلر با اين فيلم، جنبه هاي تازه اي از هنر كمدي و بازيگري خود را به نمايش مي گذارد. بازي او سخت مورد توجه منتقدان سينمايي قرار گرفته است.

وقتي فيلمنامه را خوانديد، آن را چگونه ديديد؟
خب من كه 2 فيلم قبلي آپاتو را ديده بودم، تصور ديگري از فيلمنامه داشتم و فكر مي كردم با يك قصه كمدي مفرح روبه رو هستم، اما پس از مطالعه فيلمنامه به اين نتيجه رسيدم كه اين سياه ترين و تاريك ترين فيلمنامه اي است كه او تا به حال نوشته است.

اين موضوع را به خود او هم گفتيد؟
بله. ولي اين مساله مانع شد كه دعوت وي را براي بازي در فيلم رد كنم.

ولي مردم با نمك شباهت زيادي به فيلم هاي كمدي ديگر شما ندارد.
قرار هم نبود كه شباهتي داشته باشد. اين فيلم يك كار مستقل است كه فيلمنامه اش را به شكلي منطقي تعريف مي كند. تماشاگران فيلم نبايد انتظار داشته باشند كه در آن مرا به شكلي كه در فيلم هاي قبلي ام ديده بودند، ببينند.

خب، خيلي از آنها با اين اميد و هدف به تماشاي فيلم نشستند كه كاراكتر كمدي هميشگي شما را در آن ببينند.
فكر نمي كنم اين طور باشد. مدتي قبل از اكران عمومي فيلم و در تبليغات مربوط به آن، به اين نكته اشاره شده بود كه فضاي اين كمدي متفاوت از كمدي هاي قبلي من است. كساني كه به تماشاي فيلم مي نشينند، با اين پيش آگاهي با قصه فيلم و كاراكتر من روبه رو مي شوند.

براي شما كه يك كمدين هستيد، بازي در نقش كمدين چه حس و حالي داشت؟
برايم خيلي جالب بود كه چنين نقشي را بازي مي كردم. به تصوير كشيدن زندگي يك كمدين روي پرده سينما توسط يك كمدين، فرصت خيلي خوبي براي او فراهم مي كند تا جنبه هاي مختلف يك كاراكتر كمدين را مورد بحث و بررسي قرار دهد؛ البته نوع زندگي و شخصيت اين كمدين خيلي خاص و منحصر به فرد بود و همين موضوع بازي در نقش او را كمي مشكل مي كرد.

آيا با مضمون فيلم همراه شديد و نسبت به كاراكتر اصلي آن حس همذات پنداري داشتيد؟
با مضمون كلي فيلم احساس همراهي داشتم، ولي اين طور نبود كه همه چيزش را شبيه زندگي يا وضعيت خودم بدانم. اگر خداي نكرده مريض بشوم و حالتي شبيه كاراكتر سيمونز پيدا كنم، رفتاري شبيه او نخواهم داشت و آن كارهايي را كه او در قصه فيلم انجام مي دهد، انجام نخواهد داد، ولي براي ايفاي اين نقش با او همذات پنداري كردم و دلايلش را براي راهي كه در پيش مي گيرد، درك كردم. سيمونز براساس شرايطي كه برايش به وجود مي آيد، راهي را در پيش مي گيرد كه احساس مي كند درست و منطقي است. براي آدمي در اين وضعيت و موقعيت كه بشدت مشهور و محبوب است كنار آمدن با شرايط تازه خيلي سخت است. سيمونز سال هاست كه كار مي كند و به دليل غرور بي جايي كه دارد در اين مدت دوست صميمي و نزديكي براي خودش نداشته است. در چنين اوضاع و احوالي، او خودش را در يك موقعيت سخت و پيچيده مي بيند. او ناگهان با اين واقعيت روبه رو مي شود كه هيچ كسي را در كنار خود ندارد تا با وي صحبت كند. اين شرايط دردناكي است و بازي در چنين نقشي برايم خيلي سخت بود.

پس اين كاراكتر خيلي از خود شما دور بود؟
بله. براي همين بايد براي او شناسنامه اي خلق مي كردم تا بتوانم هويت او را به صورت درست جلوي دوربين خلق كنم. من در زندگي واقعي ام دوستان زيادي دارم و آدم هاي متعددي در محيط پيرامونم هستند كه مي توانم با آنها صحبت و درددل كنم. پس هيچ وقت چنين وضعيتي برايم پيش نخواهد آمد و نمي توانم معني تنهايي و انزواي سيمونز را بفهمم، ولي آدم هايي را مي شناسم كه مثل او هستند. با نگاه به وضعيت خاص آنها ديده ام كه موجودات تنهايي هستند، ولي همواره راهي پيدا مي كنند تا كارهاي بامزه انجام دهند و زندگي بانمكي داشته باشند.

2 دهه است كه مشغول بازي در فيلم هاي سينمايي هستيد، ولي مردم بانمك، كار تازه اي در كارنامه هنري شماست.
شايد چنين نقش و فيلمي را نداشته باشم، ولي هميشه مي خواستم در نوع متفاوتي از كمدي بازي كنم. دوستي و آشنايي من با جاد آپاتو قديمي است و سال هاست با شيوه كار يكديگر آشنا هستيم. طي اين سال ها مي خواستيم با هم كار كنيم، ولي فرصت آن فراهم نمي شد. وقتي آپاتو فيلمنامه را آماده كرد، با من تماس گرفت و گفت زمان همكاري مشترك ما فرارسيده است.

بازي در نقش سيمونز چالش زيادي به همراه داشت؟
بله، در تمام مدت توليد فيلم من با چالش هاي متعددي روبه رو بودم. كاراكتر سيمونز خيلي از من دور بود و در همين حال، بايد او را به صورتي قابل باور و طبيعي به تصوير مي كشيدم. خيلي از كساني كه فيلم را ديدند به من گفتند در آن خيلي قابل باور بوده ام و آنها احساس كرده اند من زندگي خودم را به نمايش گذاشته ام. اين براي من حكم يك تعريف خوب و دلپذير را دارد و نشان مي دهد كه توانسته ام نقشم را بخوبي ايفا كنم.

در همان حال با اين فيلم و نقش، دوستداران و طرفداران جوان تر خود را شوكه كرده ايد. آنها انتظار چنين نقشي را از شما نداشتند.
شايد برايتان جالب باشد بگويم ما سر صحنه فيلمبرداري هم گاهي اوقات با مشكلاتي روبه رو مي شديم. اين مشكلات هم در همين رابطه بود كه من داشتم نقش كمدي ام را بازي مي كردم كه خيلي شبيه نقش هاي قبلي ام نبود. مدام بايد به اطرافيانم يادآوري مي كردم كه اين نقش من متفاوت از نقش هاي ديگرم است. در همين ارتباط كار روي بعضي صحنه ها واقعا سخت و طاقت فرسا بود. اين نقش و بازي در آن، به نوعي يك كار مخاطره آميز محسوب مي شد. خيلي ها عقيده داشتند انتخاب من براي ايفاي اين نقش يك ريسك بوده است. ما داشتيم يك حركت جديد را تجربه مي كرديم. من هيچ وحشتي از اين نداشتم كه چنين نقشي را بازي كنم (در عين حال كه كاملاهيجان زده بودم.) آپاتو هم اصرار داشت من اين نقش را به عهده بگيرم. او عقيده داشت اين مساله به جذابيت فيلم مي افزايد و تماشاگران را شوكه خواهد كرد.

همكاري با جاد آپاتو را چگونه تفسير مي كنيد؟
كار با او برايم حكم نوعي پيشرفت و حركت به جلو را دارد. او يك ويژگي خاص در كارش دارد و آن هم اين است كه از دوستي اش با آدم استفاده مي كند تا بتواند يك بازي بهتر و منطقي تر بگيرد. در طول كار، وي كه شناخت خوبي از من داشت از يكسري عناصر طبيعي و معمولي بهره گرفت تا بازي مورد نظر خودش را از من بگيرد. در طول كار، من لايه هايي از شخصيت و بازي ام را به نمايش گذاشتم كه تا قبل از اين از آنها هيچ استفاده اي نكرده بودم. به نظر من، اين قدرت و توانايي اوست كه مي تواند چنين كاري را انجام دهد. او چيزهاي خيلي زيادي درباره من مي داند و اين كمك زيادي به كار مشترك ما مي كرد. او از چيزهايي باخبر است كه فقط ما دو تا مي دانيم. پس مي توانستيم با بهره گيري از آنها، به چيزهاي متفاوتي برسيم و او بازي مرا وارد مكان ها و محيط هاي مختلفي بكند كه متفاوت از بازي هاي قبلي ام بوده است.

به اين ترتيب احساس نمي كرديد او دارد تقلب مي كند يا اين كه شما داريد به بيننده كلك مي زنيد؟
فكر نمي كردم او دارد تقلب مي كند، زيرا كارگردان فيلم بود و مي دانستم مراقب نوع بازي من است و نسبت به درست يا غلط بودن بازي ام، حساسيت دارد و نگران آن است. او در مقام كارگردان، مراقب من بود. نگران آن نبودم كه او رازهاي دروني مرا آشكار كند يا براي بهتر شدن بازي از آنها كمك بگيرد. من سر صحنه دقيقا آن كاري را انجام مي دادم كه او مي خواست و به اين مساله فكر نمي كردم كه او دارد تقلب مي كند يا به من كلك مي زند. اگر از من مي خواست چيزي از زندگي واقعي ام را به درون قصه فيلم بياورم، اين كار را انجام مي دادم. نگران هم نبودم، زيرا آدمي كه نقش او را بازي مي كردم در ارتباط با خود من، يك زندگي كاملامتفاوت داشت. به تماشاچي هم كلكي زده نشده است، زيرا او قرار نبود آدام سندلر را روي پرده سينما ببيند؛ روي پرده من سيمونز بودم.

مهم ترين چالشي كه در فيلم با آن روبه رو بوديد چه بود؟
بازي در يك نقش كمدي جديد و در همان حال، بازگشت به ريشه هاي اصيل كمدي قديمي خودم. احساس مي كردم از تلفيق اين دو بايد يك وضعيت كمدي جوان تر و تازه تر خلق كنم. كشف اين نكته، بخش مهمي از كار من بود. شايد در اين مقطع از زندگي و سمتي كه دارم، انجام چنين كاري ضروري و لازم بود. بگذاريد يك واقعيت را به شما بگويم. اجراي يك نقش كمدي پرجنب و جوش در سن 42 سالگي خيلي سخت تر از دوران 20 سالگي است. در اين اوضاع و احوال فشار بيشتري روي شما وجود دارد. وقتي در دوران 20 سالگي خود بودم، هدف مشخصي داشتم و مي خواستم يك ستاره سينما شوم. ديوانه وار اين هدف را دنبال مي كردم. نمي دانم شبيه چه بودم، ولي مي خواستم روي صحنه بروم و همه تلاشم اين بود كه كارم را درست انجام دهم. وقتي صحنه اي را خراب مي كردم، خودم را با اين جمله گول مي زدم كه «آنها نمي توانند بفهمند من چقدر عالي بازي كرده ام»! ولي حالااز خودم مي پرسم من در اينجا چه مي كنم؟ در آن دوران، معني و فاصله بازي خوب و بد را نمي فهميدم، ولي حالااين طوري فكر نمي كنم.

فكر مي كنيد دوستداران شما از سبك جديدتان راضي باشند؟
سر صحنه «مردم بانمك» هر وقت كه فيلمبرداري صحنه اي تمام مي شد، از آپاتو مي پرسيدم بازي ام چگونه بود؟ برايم خيلي اهميت داشت كه نقش خودم را درست بازي كنم. وقتي اين جور عمل مي كنم و نگران نوع بازي ام هستم، در حقيقت دارم به دوستدارانم احترام مي گذارم و در عمل مي خواهم بگويم برايم خيلي مهم است بدانم آنها چقدر نسبت به بازي من واكنش نشان مي دهند. البته من تا مدت ها در يك نوع خاص كمدي بازي كردم و تماشاگران طي اين سال ها به اين نوع كمدي عادت كردند، اما وقت آن رسيده بود كه تغييري در اين راه ايجاد كنم و احساس مي كردم تماشاگران سينما و دوستدارانم هم آن را نپسندند و با آن همراه شوند. زمان بازي در «مردم بانمك» از خودم مي پرسيدم چرا دارم اين فيلم را بازي مي كنم؟ فكر مي كنم دوستدارانم هم همين سوال را از خودشان مي پرسند. پاسخ خودم به اين سوال اين بود كه مي خواهم هم تغييري در وضعيت كاري خودم به وجود بياورم و هم با تغييري كه در ژانر كمدي دارد اتفاق مي افتد، همراه هستم. تصورم اين است كه دوستدارانم هم موافق اين تغيير باشند.

آيا در آينده نزديك دوباره شما را در يك كمدي سياه خواهيم ديد؟
بازي در مردم بانمك انرژي زيادي از من گرفت و به همين دليل، فعلاهيچ عجله اي براي بازي در يك فيلم مشابه ندارم. وقتي فيلمبرداري تمام شد، تازه متوجه شدم چقدر به سبك كار آپاتو علاقه دارم، ولي حس مي كنم به يك دوران استراحت نياز دارم. بعضي وقت ها نمي توانم بفهمم كه بعضي بازيگران چگونه مي توانند بسرعت از بازي در اين فيلم به سراغ بازي در يك فيلم ديگر بروند. متعجب هستم كه آنها نقش هاي خود را بازي مي كنند و در همان حال، زندگي عادي خودشان را طي مي كنند. من خيلي خوشحالم كه پس از بازي در اين فيلم به خانه رفتم و اكنون در كنار همسر و فرزندانم هستم. اميدوارم جاد آپاتو به اين زودي به سراغم نيايد و مرا براي بازي در يك فيلم جديد دعوت نكند، چون مي ترسم مجبور شوم دعوت او را رد كنم. دلم نمي خواهد او نقش فيلم خود را به بازيگر ديگري بدهد، البته اگر قصد داشته باشد مرا براي فيلمش انتخاب كند!

كار جديدتان چيست؟
در انيميشن «محافظ باغ وحش» به كارگرداني كوين جيمز به جاي كاراكتر اصلي قصه كه يك ميمون است، صحبت مي كنم. يك كمدي به سبك كمدي هاي قديمي ام به نام «رشدكرده ها» دارم كه اميدوارم فيلم خوبي از كار درآيد.


منبع : سینمای ما به نقل از جام جم

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگویی با دیوید ییتس، کارگردان هری پاتر 4/6/1388

زماني كه ديويد يتس براي كارگرداني قسمت پنجم مجموعه فيلم هري پاتر انتخاب شد، خيلي‌ها از اين اقدام كمپاني برادران وارنر (تهيه‌كننده فيلم)‌ شگفت‌زده شدند حتي خيلي از دوستداران اين مجموعه فيلم از اين انتخاب اظهار تاسف كردند، اما واقعيت اين است كه وي نه‌تنها ششمين قسمت را كارگرداني كرده، بلكه در تدارك كارگرداني قسمت هفتم آن نيز هست.هفتمين قسمت فيلم به دليل طولاني بودن قصه كتاب جي.كي. رولينگ، در 2 قسمت توليد مي‌شود و در سال ‌هاي 2010 و 2011 به نمايش عمومي درمي‌آيد. قسمت جديد فيلم «هري پاتر و شاهزاده نيمه‌اصيل» در بين مجموعه فيلم‌هاي هري پاتري، بهترين نقدها را از سوي منتقدان سينمايي دريافت كرده است. فيلم همچنين مي‌رود تا بالاترين فروش را در بين 6 قسمت اين مجموعه كسب كند.

وقتي به شما پيشنهاد كارگرداني قسمت تازه‌اي از مجموعه فيلم «هري پاتر» شد، چقدر شگفت‌زده شديد؟

خيلي شگفت‌زده شدم. دليلش هم اين است آخرين فيلمي كه تا آن زمان كارگرداني كرده بودم، «قاچاق آدم» بود كه فيلمي تند، پراحساس اما حساسيت‌برانگيز درباره يك موضوع تلخ اجتماعي بود. به همين دليل پيشنهاد كارگرداني يك فيلم هري پاتري با آن حال و هواي فانتزي و ماجراجويانه‌اي كه دارد براي خودم هم كمي عجيب بود. به نظرم اين يك جور پيشنهاد خاص به نظر مي‌آمد كه كنجكاوي خودم را نيز برانگيخت و به شكلي مرا هم بر سر شوق آورد. در عين حال اين از آن دسته پيشنهاداتي بود كه رد كردن آن خيلي سخت و دشوار بود. در حقيقت خودم هم به اندازه بقيه تعجب كرده بودم. اين را صريح و صادقانه مي‌گويم.

به عنوان فيلمسازي كه اعتقاد داريد اساس درام، شخصيت‌پردازي است فكر مي‌كرديد بتوانيد آن چيزهايي را كه فيلمسازان قبلي نتوانسته بودند به اين مجموعه فيلم اضافه كنند، اضافه كنيد؟

احساسم اين است كه آيا قبلي‌ها مي‌خواستند كاري كنند كه اين مجموعه فيلم پا بگيرد و رشد كند. يك دليل مهم هم اين است كه بسياري از مردم هري پاترها را به عنوان فيلم‌هايي كودكانه ارزيابي مي‌كنند. پس از توليد چند قسمت اول فيلم، تهيه‌كنندگانش در جستجوي كسي بودند كه نگاه تاريك‌تري به قصه و ماجراهاي آن داشته باشد. به خود كتاب‌ها هم كه نگاه كنيد، مي‌بينيد كه ماجراهاي آنها تاريك‌تر و با گذشت زمان، قصه و فيلم‌ها پيچيده‌تر و پرتنش‌تر مي‌شود، بنابراين تهيه‌كنندگان كسي را مي‌خواستند كه بتواند اين موارد را به شكلي طبيعي در نسخه سينمايي كار حفظ كند.

نكته ديگر كه در اين رابطه كمي عجيب به نظر مي‌رسد، اين است كه تهيه‌كنندگان فيلم شما را براي كارگرداني قسمت‌هاي بعدي كتاب هم نگه داشتند. اين در حالي است كه قرار بود قسمت‌هاي مختلف فيلم توسط فيلمسازان متفاوتي كارگرداني شود. آيا تهيه‌كنندگان هري پاتر به دليل نوع كار شما در قسمت پنجم اين تصميم را گرفتند؟

بله خيلي عجيب بود، اما دليلش موفقيت مالي و انتقادي «هري پاتر و فرقه ققنوس» نبود. ما هنوز در حال فيلمبرداري اين فيلم بوديم كه كمپاني برادران وارنر پيشنهاد كارگرداني هري پاتر و شاهزاده نيمه‌اصيل را مطرح كرد. آنها بشدت مجذوب قصه كتاب بودند و مي‌خواستند كارگرداني آن را به كسي بدهند كه احساس مي‌كردند خيلي به دنبال ماجراجويي و اكشن نيست. قبل از اكران عمومي قسمت پنجم، ما صحبت‌هاي اصلي را كرده بوديم. وقتي فيلم به نمايش عمومي درآمد آنها گفتند انتخاب درستي كرده‌اند. فيلم هم موفقيت خوبي در جدول گيشه روبه‌رو شد. زمان توليد قسمت ششم هم همه چيز بخوبي و خوشي گذشت. اواسط فيلمبرداري اين فيلم بوديم كه آنها آمدند و گفتند: «دوست داري خودت اين مجموعه فيلم را تمام كني؟» و من پاسخ دادم: «بله، خيلي دوست دارم اين كار را انجام دهم.» چه كسي دوست ندارد چنين كاري را انجام دهد؟! در حقيقت، كارگرداني چند قسمت از اين مجموعه فيلم پربيننده، برايم حكم يك فرصت و شانس بزرگ را داشت.

جلوه‌هاي ويژه شاهزاده نيمه‌اصيل عميق‌تر از فرقه ققنوس است. براي خلق آنها با چالش ويژه‌اي روبه‌رو بوديد؟

در اين مجموعه فيلم و همچنين خيلي فيلم‌هاي ديگر، ما انواع و اقسام جلوه‌هاي ويژه را داريم و به همين دليل مي‌خواستيم جلوه‌هاي ويژه فيلم ما متفاوت از فيلم‌هاي ديگر به نظر برسد و فاصله‌اش را از آنها حفظ كند. در عين حال ما در قسمت ششم با قصه‌اي رمانتيك هم سر و كار داريم، يعني چيزي كه در 5 قسمت قبلي وجود نداشت. براي همين كار ما هم ويژه و هم لذتبخش بود و با خيلي چيزها بايد بازي مي‌كرديم. در همين حال قصه اين بار پرتنش‌تر و تاريك‌تر مي‌شد. نكته كليدي براي من اين بود كه مطمئن شوم همه اينها در كنار هم به شكل درستي قرار مي‌گيرند و مي‌توان تركيب زنده و جانداري از آنها ارائه كرد.

پيش از اكران عمومي فيلم اين شايعه در سطح وسيعي پخش شد كه پايان فيلم متفاوت از پايان كتاب است. فكر نمي‌كرديد چنين چيزي بشدت بحث‌انگيز شود؟ در عين حال هنگام كارگرداني فيلم هري پاتر، چگونه تعادل بين خواسته خودتان به عنوان فيلمساز و خواسته‌هاي تماشاگران و طرفداران هري پاتر را حفظ و رعايت مي‌كنيد؟

در قصه كتاب يك بخش گورستان و مراسم تدفين وجود دارد. اين بخش حماسي و زيباست و در كنار يك رودخانه اتفاق مي‌افتد و سرشار از موجودات خيالي و وهم‌انگيز است. اين بخش كتاب را خيلي دوست دارم. احساس مي‌كردم اين بخش را بايد خيلي خوب در فيلم اجرا كنم. مهم‌ترين نكته اين بود كه ريتم قصه و فيلم حفظ شود. پس از مرگ دامبلدور، صحنه‌اي داريم كه همه، دست‌هاي خود را روبه آسمان بلند مي‌كنند. اين صحنه هم كيفيت خوب و بالايي دارد. براي پايان فيلم، من و استيو كلاوس فيلمنامه‌نويس به دنبال حفظ ريتم بوديم. هر دوي ما احساس مي‌كرديم صحنه گورستان خيلي خوب است و اين صحنه مي‌تواند پايان خوبي براي فيلم باشد. البته مي‌دانستيم كه شماري از تماشاگران فيلم چنين چيزي را برنمي‌تابند و احتمالا از كار ما عصباني خواهند شد. من هم صحنه‌هاي متفاوتي از قصه را دوست دارم، اما فكر مي‌كنم مهم‌ترين مساله اين است كه فيلم بايد آن طوري باشد كه بايد باشد. همچنين متوجه اين نكته هم بودم كه فيلم را فقط براي طرفداران هري‌پاتر نمي‌سازم. كساني هم هستند كه دوستدار پروپاقرص اين مجموعه فيلم نيستند، ولي به تماشاي آن مي‌روند. خواست اين گروه از تماشاگران هم اهميت دارد. در همين حال، حواس شما به تماشاگران بين‌المللي در كشورهاي مختلف جهان هم باشد. گروهي هم وجود دارند كه هنوز قصه كتاب‌ها را نخوانده‌اند، اما به تماشاي فيلم‌هاي آن مي‌روند. من در آن واحد بايد در خدمت همه آنها باشم.

هنگام كارگرداني قسمت آخر هم سراغ ايجاد تغييرات بيشتري نسبت به قصه كتاب خواهيد رفت؟ و سفت و سخت برسر اين ايده‌باقي مي‌ماني

نكته بزرگ و اصلي درباره قسمت آخر كتاب  كه به صورت فيلمي 2قسمتي ساخته مي‌شود  اين است كه قصه آن پراكنده و چندوجهي نيست كه ما هم بخواهيم آن را تكه پاره و چند شاخه كنيم، اما نكته مهم همان چيزي است كه قبل از اين گفتم. حرف اصلي اين است كه ريتم بايد همگون باشد و حفظ شود. اگر ايجاد تغييرات به اين مساله كمك كند، حتما در فيلم سينمايي تغييراتي را در مقايسه با قصه كتاب خواهيم داشت. الگويي كه از آن پيروي مي‌كنم، اين است كه حاصل كار بايد يك محصول خشنود‌كننده باشد و همه آن را بپسندند. اصلا يكي از دلايلي كه قسمت آخر در 2 بخش ساخته مي‌شود، همين است. ما يك فيلم 2 بخشي مي‌سازيم تا بتوانيم قصه قسمت آخر كتاب را به شكلي منطقي و مقبول در معرض ديد تماشاچي قرار دهيم. مي‌دانستم كه بسياري از طرفداران هري‌پاتر دوست دارند ما فيلمي 5 ساعته بسازيم و اگر بودجه‌اش را داشتيم، اين كار را نيز مي‌كرديم. قبل از شروع فيلمبرداري، فهرستي آماده كردم تا تمام چيزهايي را كه مي‌خواستم در قصه آخرين قسمت داشته باشم در آن نوشتم. مي‌دانستم آنچه آماده مي‌كنم بايد با هزينه توليد فيلم همخواني داشته باشد. خيلي‌ها مي‌گويند اين فيلم گران‌ترين و پرخرج‌ترين محصول دنياي سينماست. تهيه‌كنندگان فيلم گفته‌اند دست ما را براي ساخت آن باز مي‌گذارند. يكي از دلايلي كه باعث شد تا قسمت آخر در 2 بخش ساخته شود، همين موضوع بود. آنها به من گفتند، «اگر بتواني فيلم را در 2 بخش بسازي، ما مي‌توانيم هر مقدار هزينه‌اي كه بخواهي به تو بدهيم. در آن صورت مي‌تواني براي هر كدام از آنها درخواست هزينه كلاني داشته باش.» اين همان چيزي بود كه مي‌خواستم. تنها راهي كه مي‌توانستم اقتباسي خوب و مقبول از اين قصه داشته باشم اين بود كه آن را تبديل به فيلمي 2 بخشي كنم.

شما با بيل نيگي چند فيلم و مجموعه موفق كار كرده‌ايد در حالي كه وي يكي از بهترين بازيگران معاصر سينماي انگليس است. او را در قسمت آخر هري‌پاتر خواهيم ديد؟

بله. 2 هفته با او فيلمبرداري خواهيم داشت. او بازيگر بزرگي است و حيف مي‌شد اگر در يكي از هري‌پاترها نباشد.


آيا هنوز هم پس از كارگرداني 2 قسمت از مجموعه «هري‌پاتر»، همان حس و حال اوليه را داريد؟

بله. هنوز هم شگفت‌زده‌‌ام و بعضي وقت‌ها از خودم مي‌پرسم آنها چرا مرا براي اين كار انتخاب كردند؟‌ خوشحالم كه دارم قسمت‌هايي از اين مجموعه فيلم را مي‌سازم. از اين كار لذت مي‌برم و به آن افتخار مي‌كنم.

يكي از منتقدان مي‌گفت كارگرداني اين فيلم يك نقطه عطف در كارنامه هنري‌تان است.

درست گفته است. نكته جالب اين است كه قصه كتاب‌هاي هري‌پاتر هم از زماني كه قرار شد من آنها را كارگرداني كنم، يك جور نقطه عطف در داستان سرايي اين مجموعه كتاب است.

هري‌پاترهايي كه شما كارگرداني كرده‌ايد، لقب فيلم‌هاي كودكانه را نمي‌گيرند.

خير. حال و هواي آنها جدي‌تر و سنگين‌تر است. حداقل مخاطبي كه مورد نظر اين فيلم‌هاست، تماشاگران نوجوان هستند.

نظرتان درباره قسمت‌هاي قبلي كه توسط كريس كلمبوس و آلفونسو كوارون ساخته شد، چيست؟

آنها فيلم‌هاي خوبي ساختند. اقتباس سينمايي آنها از قصه كتاب‌هاي رولينگ خوب و دقيق بود. نكته جالبي كه مي‌خواهم به شما بگويم، اين است كه تهيه‌كنندگان فيلم براي قسمت پنجم آن اصرار داشتند كارگردان فيلم انگليسي باشد.

كار با 3 بازيگر اصلي فيلم چطور بود؟

خيلي خوب و عالي. آنها چون قبل از اين چند بار نقش‌هاي خود را بازي كرده‌اند،‌ جلوي دوربين خيلي راحت بودند و مشكلي براي ايفاي نقش خود نداشتند. اين 3 نفر هم همراه با قصه كتاب بزرگ شدند و اين يكي از نكات جالب اين مجموعه فيلم است.

خود شما قسمت ششم فيلم را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

دور شدن از گونه فانتزي آن و نزديك‌تر شدن به واقعيت‌هاي پراحساس. من خودم هنوز دنياي جادويي چند قسمت اول فيلم را خيلي دوست دارم. ولي قصه كتاب‌ها با گذشت زمان از فانتزي دور شد و حال و هوايي پيچيده‌تر و تاريك‌تر پيدا كرد.

آيا هيچ وقت خودتان شيفته قصه‌هاي هري‌پاتر بوديد؟

به آن صورت خير، اما وقتي كارگرداني‌شان را شروع كردم، علاقه‌ام به آنها بيشتر شد.

با اين تحسين و تمجيدها چه احساسي به شما دست مي‌دهد؟

همه تلاشم اين است كه خونسردي‌ام را حفظ كنم.

كارگرداني آخرين «هري پاتر» تا يك سال ديگر تمام مي‌شود و شما از ساخت قسمت ديگري از آن فارغ مي‌شويد، دلتان مي‌خواهد پس از آن دوباره به فيلمي با حال و هواي رئاليستي ساخته‌هاي قديمي‌تان برگرديد؟

حتما همين كار را مي‌كنم. مي‌خواهم يكي دو تا فيلم كوچك و جمع و جور بسازم. خودم فكر مي‌كنم تا دو سه سال، سراغ كارگرداني هيچ فيلم پرخرج و گرانقيمتي نروم. اصلا اين احساس را ندارم كه چند تا فيلم بزرگ و پرهزينه ساخته‌ام و حالا بايد همين راه را دنبال كنم. بعد از ساختن چند فيلم مستقل و كوچك، دوباره سراغ كارگرداني يكي دو تا فيلم بزرگ و پرخرج مي‌روم. حتما مي‌خواهيد بدانيد چرا؟ دليلش هم اين است كه وقتي شما چنين فيلم‌هايي را كارگرداني مي‌كنيد، ديگر نمي‌توانيد ساختن اين جور فيلم‌ها را رها كنید.


        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگویی جالب و خواندنی با تام کروز 2/6/1388

تام كروز از معدود بازيگران دنياي سينماست كه بيش از 2 دهه است حضوري موفقيت‌آميز روي پرده سينما دارد. او در گفتگوي جديد خود در اين باره صحبت مي‌كند كه چگونه توانسته در اين سال‌‌ها، موقعيت خوب كاري را حفظ كند.

با آن كه كروز بازيگر پركاري نيست، ولي هميشه جزو چهره‌هاي مطرح دنياي رسانه‌اي بوده است، در حالي كه به گفته خودش ترجيح مي‌دهد يك زندگي آرام و به دور از جنجال و حاشيه داشته باشد. اعلام خبر توليد قسمت چهارم مجموعه فيلم «ماموريت غيرممكن/ بالاتر از خطر» بار ديگر نام اين بازيگر 47 ساله را در سطح وسيعي مطرح كرد. اين فيلم كه نسخه دوباره‌سازي شده يك مجموعه كلاسيك و بسيار موفق تلويزيوني است، كروز را در نقش مدير يك گروه ضدجاسوسي دارد كه راهي ماموريت‌هاي خطرناك و غيرممكن مي‌شود. كروز كه از سال 1985 با «تاپ‌گان» به شهرت رسيد تا امروز بازيگر يك دو جين فيلم پرفروش بوده كه در عين حال تحسين منتقدان سينمايي را نيز به همراه داشته است.
او اواخر دهه 80 به خاطر بازي در درام ضدجنگ «متولد چهارم ژولاي» نامزد دريافت اسكار بهترين بازيگر مرد شد. آخرين فيلم تام كروز روي پرده سينما «والكري» بود كه ژانويه سال قبل اكران عمومي شد. در سال‌هاي اخير او كم‌كارتر شده است و به همين دليل، منتقدان و خبرنگاران پيگير كارهاي جديد او هستند. وي قرار است در كنار نسخه جديد ماموريت غيرممكن در 5 فيلم سينمايي ديگر نيز بازي كند. او در تازه‌ترين گفتگوي خود درباره تمام اين فيلم‌ها صحبت مي‌كند و در عين حال تاكيد دارد كه مهم‌ترين مساله براي او، ‌زندگي خانوادگي‌اش است.

شنيدن خبر توليد قسمت چهارم مجموعه فيلم ماموريت غيرممكن/ بالاتر از خطر براي دوستداران سينما، بسيار مسرت‌بخش است؛ ولي چرا اينقدر دير به فكر توليد قسمت تازه‌اي از آن افتاده‌ايد؟

در طول چند سال گذشته چند بار بحث توليد قسمت چهارم فيلم مطرح شد؛ ولي هر بار به دليلي انجام اين كار به تعويق افتاد، گويي كه يك عمل ناشناخته مانع از اين كار مي‌شد؛ اما چيزي كه بيشتر از هر چيز براي همه ما اهميت داشت، اين بود كه بايد يك فيلمنامه خوب و قوي براي كار داشته باشيم. اين روزها شما فيلم‌هاي اكشن و ماجراجويانه زيادي را مي‌بينيد كه به روي پرده سينماها مي‌روند. براي ما اين نكته مهم بود كه فيلم حرف بيشتري براي گفتن داشته باشد.

آيا فيلمنامه آماده است؟

هنوز نه. طرح كلي آن ارائه شده و 2 فيلمنامه‌نويس كهنه‌كار تلويزيوني مشغول نوشتن آن هستند. فكر مي‌كنم فيلمنامه تا يكي دو ماه ديگر آماده شود.

برخي مي‌گفتند قطع همكاري شركت فيلمسازي شما با شركت پارامونت، عامل اصلي توقف توليد پروژه ماموريت غيرممكن بوده است.

اين طور نيست. پس از آن كه قرارداد همكاري شركت فيلمسازي من با شركت پارامونت به پايان رسيد، ما بر سر يك چيز با يكديگر توافق داشتيم و آن هم اين بود كه پروژه ماموريت غيرممكن را به صورت مشترك انجام دهيم. هنگام جدايي از پارامونت من سابقه 13 سال همكاري مشترك با آنها را داشتم. با آنها دوست هستم و دليلي ندارد كه در آينده با آنها همكاري نداشته باشم.

حتي شايع هم شده كه براد پيت جايگزين شما براي ايفاي نقش كاراكتر اصلي مجموعه فيلم اتان هانت شده است.

رسانه‌هاي گروهي شايعات خودشان را مي‌سازند و با آنها گذران زندگي مي‌كنند؛ ولي من هيچ وقت به دنبال شايعات نرفته‌ام. من هم اين خبر را شنيدم. خوشبختانه خود براد پيت اين شايعه را بلافاصله تكذيب كرد و نگذاشت پروبال بگيرد.

حالا براي مثال، احتمال آن وجود دارد كه براد پيت در نقش كاراكتر خبيث و منفي قسمت چهارم فيلم ظاهر شود؟

پيشنهاد جالبي است. تا به حال اصلا به آن فكر نكرده بودم؛ البته ما هنوز شروع به انتخاب بازيگران فيلم نكرده‌ايم. وقتي به آن مرحله رسيديم، در اين مورد هم فكر خواهيم كرد. مساله اصلي اين است كه آيا براد پيت هم حاضر مي‌شود چنين نقشي را بازي كند يا خير.

نبرد و درگيري شما دو نفر روي پرده سينما، حتما چيزي ديدني از كار درخواهد آمد.

تماشاگران امروزي سينما دوست دارند اين نوع درگيري‌ها را روي پرده سينما تماشا كنند. درگير شدن 2 بازيگري كه همه آنها را بخوبي مي‌شناسند و آنها را هميشه در نقش‌هاي مثبت ديده‌اند، جذابيت ويژه‌اي دارد. ولي هنوز زود است كه درباره چنين چيزهايي بحث كنيم.

قسمت جديد را دوباره جي‌جي آبرامز كارگرداني مي‌كند؟

بله. او جوان مستعدي است كه خيلي خوب مي‌داند اين قصه را بايد به كجا (و تا به كجا)‌ ببرد. جي جي قول داده در قسمت چهارم براي همه ما يك سري سورپريز دارد. به من هم نگفته كه آنها چه هستند. خود ما هم قرار است زمان فيلمبرداري متوجه آنها شويم.

اين روزها در صنعت سينما موج تازه‌اي به نام احياي فيلم‌هاي موفق قديمي راه افتاده كه فيلم‌هاي موفق قديمي را دوباره با حال و هواي تازه‌اي تهيه مي‌كنند. قسمت جديد ماموريت غيرممكن هم چنين حال و هوايي دارد؟

اين موج بيشتر مربوط به فيلم‌هايي است كه قسمت آخر با عدم استقبال تماشاگران روبه‌رو شده و حالا تلاش دارند با احياي آن، رونق تازه‌اي به آن بدهند. اين موضوع در ارتباط با فيلم ما صدق نمي‌كند. هر 3 قسمت قبلي ماموريت غيرممكن در نمايش عمومي با استقبال خيلي خوب تماشاگران همراه بوده است. پس دليلي ندارد كه ما بخواهيم كار جديد و خاصي روي آن انجام دهيم؛ البته فيلم ما هم مثل بقيه محصولات دنباله‌دار سينمايي با شرايط زمان خود حركت مي‌كند تا از ميزان درك و علاقه بيننده امروزي دور نباشد.

قسمت جديد به صورت سه بعدي هم روي پرده خواهد رفت؟

هنوز در اين باره بحث نكرده‌ايم. نكته‌اي كه درباره چهارمين قسمت فيلم بايد بگويم اين است كه ما از تمام فناوري‌هاي نوين و مدرن سينما بهره خواهيم گرفت تا يك اثر تماشايي را در معرض ديد تماشاگران قرار دهيم. قصد محدود كردن خودمان را نداريم و دست رد به سينه هيچ تكنيك و فناوري نوين نخواهيم زد.

نوع نگاه تماشاگران سينما طي 5 سال اخير به فيلم‌هاي سينمايي عوض شده است. تصور مي‌كنيد با اين همه تغييرات جور واجور، بيننده امروزي كه استقبال عظيمي از امثال تغيير شكل‌دهندگان مي‌كند به تماشاي فيلمي مثل ماموريت غيرممكن بنشيند؟

تغيير ذائقه تماشاچي را قبول دارم. به هر حال دنياي امروز دنياي پيشرفت و فناوري است و اين پيشرفت خيلي سريع و تند اتفاق مي‌افتد. ما امروز چيزهايي داريم كه 10 سال قبل حتي تصورشان را نيز نمي‌كرديم. ولي در كنار اين تغيير ذائقه يك سري چيزهايي هستند كه جاودانه و هميشگي‌اند و گذر زمان در آنها دست نمي‌برد. احساس شخصي خودم اين است كه تماشاگران فيلمي مثل ماموريت غيرممكن را دوست دارند و از قسمت‌هاي جديد آن استقبال مي‌كنند. همه ما خاطرات خوبي از آن مجموعه تلويزيوني داريم. اين اثر كلاسيك در حافظه جمعي همه ما ثبت شده است و اين مساله تغييرپذير نيست. بيان اين مطلب به معني آن نيست كه ما هنگام توليد قسمت‌هاي جديد آن، به خواست‌هاي روز و موجه تماشاگران توجه نكني

براي مثال آيا احتمال دارد در يكي از قسمت‌هاي جديد فيلم، شما و همكارانتان راهي مبارزه با ربات‌هاي فضايي شويد؟

اصلا! قرار نيست ما ملاقاتي با چنين موجوداتي داشته باشيم. حكايت آنها حكايت ديگري است كه در چارچوب قصه ماموريت غيرممكن نمي‌گنجد. نوع دشمني كه كاراكترهاي فيلم‌ها با آنها روبه‌رو مي‌شوند، متفاوت از اين جور فيلم‌هاي ماجراجويانه و كميك استريپي است.

با آن‌كه طي ماه‌هاي اخير صحبت حضور شما در تعداد زيادي فيلم سينمايي بوده، ولي هنوز جلوي دوربين هيچ يك از آنها قرار نگرفته‌ايد. اين كم‌كاري دليل خاصي دارد؟

بحث كم‌كاري نيست. مي‌خواهم گزيده كار كنم. دوست ندارم در هر فيلمي كه پيشنهاد مي‌شود بازي كنم. تلاشم اين است در فيلم‌هايي بازي كنم كه قابل دفاع هستند. در حال حاضر در شرايطي هستم كه نه به پول نياز دارم و نه نگران ميزان فروش فيلم‌هايم در گيشه نمايش هستم. مي‌خواهم فيلم‌هايي بازي كنم كه در وهله اول به خواسته‌هاي روحي خودم پاسخ مي‌دهد و در وهله بعد تماشاگران جدي و پيگير را راضي مي‌كند. طي چند ماه گذشته ناگهان چند فيلمنامه خوب پشت سر هم به من ارائه شد. خب، من هم خيلي ساده و راحت به آنها جواب مثبت دادم. اما قرار نيست آنها سريع و پشت سر هم جلوي دوربين بروند. پروسه توليد آنها دو سه سالي طول مي‌كشد.

بازي در والكري خيلي‌ها را متعجب كرد. اين فيلم حركت تازه‌اي در كارنامه هنري‌تان بود.

اين فيلم را بشدت دوست دارم و از نقشم در آن راضي‌ام. زماني كه برايان سينگر (كارگردان فيلم) تماس گرفت و قصه را برايم تعريف كرد، بلافاصله دعوتش را براي بازي در نقش ژنرال كلاوس فون اشتافنبرگ قبول كردم. با قصه فيلم آشنايي داشتم . در دوران نوجواني كتاب‌هاي تاريخي را در رابطه با آدولف هيتلر خوانده بودم و هميشه از خودم مي‌پرسيدم چرا در آن دوران كسي اقدام به ترور وي نكرد. بعدها فهميدم يك گروه قصد انجام اين كار را داشته، ولي ماموريت‌شان با شكست روبه‌رو شده است. در دنياي نوجواني خودم، بارها او را در ذهنم كشتم. اين يك ماجراجويي نوجوانانه بود. هرچند كه روي پرده سينما موفق به انجام چنين كاري نشدم.

برخي در نقدهاي سينمايي گفتند آيا تماشاچي وجود تام كروز را با لباس ارتشي هيتلري روي پرده سينما قبول خواهد كرد؟

آنها با ايدئولوژي اين كاراكتر آشنا مي‌شوند و خيلي زود مي‌فهمند او عليه سيستم ديكتاتوري است. اين لباس فقط وجه ظاهري امر است. وجه اصلي كه پنهان‌تر است، ديدگاه اوست كه مخالف جنگ و خونريزي و دستورات هيتلري است. زماني كه مي‌خواستم فيلم را بازي كنم، خودم هم كمي نسبت به اين موضوع شك داشتم و از خودم مي‌پرسيدم وقتي عكس‌هاي من با آن لباس نظامي در رسانه‌ها منتشر شود، چه واكنشي ايجاد خواهد كرد؟ ولي برايان به من گفت اين مساله تاثير منفي زيادي به همراه نخواهد آورد و برعكس، بيننده خيلي زود با اين كاراكتر همذات‌پنداري خواهد كرد.

تماشاگران سينما شما را بيشتر به عنوان بازيگر محصولات مردم‌پسند مي‌شناسند و شما اين تابو را با والكري شكستيد. بازهم در آينده در چنين فيلم‌هاي غيرمتعارفي بازي خواهيد كرد؟

من اين تابو را قبلا هم شكسته‌ام. در دهه 80 با «رين من» و «متولد چهارم ژولاي» در اين راه قدم برداشتم و نقش‌هاي غيرمتعارفي را در فيلم‌هاي غيرمتعارف بازي كردم. «چشمان تمام‌باز» و «آسمان وانيلي» هم در همين مسير قرار مي‌گيرند. شايد يك دليل اين‌كه درباره اين فيلم‌ها زياد بحث نمي‌شود، اين است كه بيشتر آنها نمايش‌هاي موفقيت‌آميزي داشتند و در گيشه نمايش با فروش‌هايي صدميليون دلاري روبه‌رو شدند. فيلم‌هاي غيرمتعارف معمولا فروش بالايي در گيشه نمايش ندارند، ولي در ارتباط با من، حتي اين نوع فيلم‌ها هم با موفقيت مالي همراه بودند. من حتي فيلم‌هايي مثل «مصاحبه با خون‌آشام»، «جري مگوآئر»، «گزارش اقليت» و «آخرين سامورايي» را نيز ‌كارهايي غيرمتعارف مي‌دانم. در مورد ادامه بازي در چنين نقش‌ها و فيلم‌هايي هم بايد بگويم در آينده هر پيشنهاد خوبي كه در اين رابطه داشته باشم قبول خواهم كرد.

بيش از 2 دهه است كه جزو مطرح‌‌ترين بازيگران سينما هستيد. چنين موفقيتي نصيب كمتر هنرمندي مي‌شود. علت اين تداوم موفقيت و پايداري را در چه مي‌دانيد؟

در دو نكته خيلي ساده: زندگي سالم و انتخاب‌هاي درست. هيچ وقت طرفدار زندگي پرزرق و برق هاليوودي نبوده‌ام و هميشه سعي كرده‌ام زندگي ساده و سالمي داشته باشم. در مهماني‌هاي شبانه شركت نمي‌كنم و بجاي آن، نگران زندگي خانوادگي و فرزندانم هستم. در كنار آن، سعي مي‌كنم در فيلم‌هايي بازي كنم كه مردم آنها را دوست دارند. انجام اين كار چندان هم ساده نيست، ولي من تلاش خودم را مي‌كنم.

در خبرهاست كه پسر ناتني‌‌تان كانر هم دارد وارد فعاليت‌هاي سينمايي مي‌شود.

بله. كانر از كودكي فيلم و سينما را دوست داشت. در فيلم «ظهور سرخ» كه بازسازي يك كار مطرح دهه هشتادي است، نقش خوبي هم براي او بود. از او حمايت مي‌كنم و اميدوارم در آينده بازيگر خوبي شود. البته او با دنياي سينما و مسائل و مشكلات آن خيلي خوب آشناست و فكر مي‌كنم مي‌تواند گليم خودش را از آب بيرون بكشد.

هنوز هم بازيگري را مثل 20 سال پيش دوست داريد؟

شايد كمي هم بيشتر. همه چيز خودم را در اين راه فدا مي‌كنم. براي من سينما و بازيگري همه چيز است. به همين دليل است كه سخت كار مي‌كنم و هنوز هم نسبت به قصه فيلمنامه‌ها و كارگرداناني‌ كه قرار است آنها را بسازند، حساس هستم. به اعتقاد من،‌ شما وقتي انجام كاري را به عهده گرفتيد نسبت به آن مسوول هستيد و بايد نهايت تلاش خود را بكنيد كه آن را درست و كامل و بدون عيب و نقص انجام دهيد. با گذشت زمان، ميزان احساس مسووليت من بيشتر شده است، شايد در روزهاي نخستين كار، حضور جلوي دوربين برايم خيلي مهم نبود ولي حالا وقتي مي‌خواهم جلوي دوربين بروم، نگراني بيشتري دارم. مدام از خودم مي‌پرسم مبادا صحنه را خراب كنم. بعد از آن هم نگران اكران عمومي و نوع برخورد تماشاچي با آن هستم. اين نكته‌اي است كه در اوايل كار هنري، خيلي به آن فكر نمي‌كردم و حساسيت زيادي نسبت به آن نداشتم.

 منبع : ایراسان

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با تیم برتون کارگردان فیلم آلیس در سرزمین عجایب 31/5/1388
  • مي‌توانيد در باره تصور و ديدگاه خودتان در باره قصه «آليس درسرزمين‌عجايب» صحبت كنيد؟

خير، چون من هنوز كارهاي زيادي در باره اين داستان بايد انجام دهم (مي‌خندد). منظورم اين است كه مي‌خواهم يك فيلم جذاب و تماشايي بسازم. پس نمي‌توانم در حال حاضر، توضيح زيادي در باره آن بدهم. قصه «آليس در سرزمين عجايب» پر از لحظه‌هاي كمدي، فانتزي و ماجراجويانه است. اين قصه از معدود داستان‌هايي است كه از دوران كودكي آن را دوست داشته‌ام. به همين دليل تمام تلاشم را كردم تا فيلمي تماشايي و مقبول كارگرداني كنم. حوادث و اتفاق هايي كه در اين قصه رخ مي‌دهد، به شدت غيرمعمول و عجيب و غريب است. اين حوادث بيننده خود را ديوانه و گيج مي‌كند. اما ماجراهايي كه در هر قسمت از قصه براي آليس  پيش مي آيد،  خواننده كتاب و تماشاچي فيلم را مجذوب خود مي‌كند.

  • قبل از اين چندين فيلم و مجموعه از روي اين قصه ساخته‌شده است. شما چرا آن را باز‌سازي كرديد؟

خب، اين قصه در حال حاضر يكي از آثار كلاسيك و بسيار تحسين‌شده دنياي ادبيات است. هميشه اين احساس را داشته‌ام كه ساختن فيلمي سينمايي براساس اين قصه، كار مشكلي است. فيلم‌هايي را كه ساخته شده‌اند ديده‌ام. بايد صادقانه بگويم آنها را خيلي دوست ندارم. فكر مي‌كنم هنوز فيلمي ساخته‌‌نشده كه بتواند يك اقتباس خوب سينمايي از اين قصه باشد. به همين دليل، تصميم گرفتم تلاش خودم را در اين باره انجام دهم و فيلمي بسازم كه بتواند برگردان سينمايي خوبي از ماجراجويي‌هاي آليس باشد.

  • براي ساختن فيلم، چه‌چيزهايي را از قصه كلاسيك «لوئيس كارول» گرفتيد؟

خط اصلي قصه فيلم براساس كتاب كارول است. فيلم‌هاي قبلي كه براساس قصه كتاب كارول ساخته شدند، هميشه دختر سرگرداني را به تصوير كشيده‌اند كه در كنار يك تعداد شخصيت عجيب و غريب ديگر، دور خودش مي‌گردد و سرگردان است. او با دنياي دوروبر خودش برخوردي انفعالي دارد و كار زيادي انجام نمي‌دهد. تلاش من اين بود كه آليس تحرك بيشتري در قصه فيلم داشته باشد و حضورش خيلي خنثي نباظAلم متعلق به بزرگ‌ترها هم هست، بزرگ‌ترهايي كه قصه «آليس در سرزمين عجايب» را سال‌ها قبل در دوران كودكي و نوجواني خود خوانده اند. همه ما از اين قصه خاطره خوب و دلپذيري داريم و اين قصه هنوز هم محبوب همه ماست. فكر مي‌كنم با اين كاري كه انجام دادم، قصه گرما و حس و حال خوبي پيدا كرده و تماشاچي را بيشتر با خودش درگير مي‌كند.

 

 

  • هنگام ساخت فيلم خودتان نسخه‌هاي قبلي «آليس در سرزمين عجايب» را هم تماشا كرديد؟

در طول سال‌هاي گذشته، نسخه‌هاي سينمايي متعددي از اين قصه را ديده‌ام. ولي وقتي فيلم را مي‌ساختم، فقط كتاب لوئيس كارول كنار دستم بود. فيلم من يك كار مستقل است كه ديدگاه مرا نسبت به اين قصه نشان مي‌دهد.

  • فيلم را براي كودكان و نوجوانان ساخته‌ايد؟ مخاطب آن چه كساني هستند؟

البته كاملاً طبيعي است كه مخاطب اول و اصلي فيلم كودكان و نوجوانان باشند. ولي اين فيلم متعلق به بزرگ‌ترها هم هست، بزرگ‌ترهايي كه قصه «آليس در سرزمين عجايب» را سال‌ها قبل در دوران كودكي و نوجواني خود خوانده اند. همه ما از اين قصه خاطره خوب و دلپذيري داريم و اين قصه هنوز هم محبوب همه ماست. فكر مي‌كنم والدين بچه‌ها هم از تماشاي فيلم لذت ببرند و همراه با آن به دوران كودكي و نوجواني خود برگردند.

               «ميا واسيكووسكا» بازيگر نقش آليس

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگویی با استاد ژاپنی انیمیشن جهان به بهانه نمایش فیلم تازه‌اش 28/5/1388

هایائو میازاکی بی‌تردید یکی از بزرگترین فیلمسازان عصر حاضر است که کارهایش هرگز تحت تاثیر سن و سال قرار نگرفته و تازه‌ترین انیمیشن او «پونیو روی صخره کنار دریا» از جمعه گذشته در سینماهای آمریکا به نمایش درآمده است.
هوستن کرونیکل اعلام کرد فیلمساز 68 ساله ژاپنی و خالق انیمیشن‌های «شهر ارواح» و «قلعه متحرک هاول» با هر فیلم خود رکوردهای فروش را در سرزمین آفتاب تابان می‌شکند و نسخه انگلیسی‌زبان آثارش هم بیش از یک دهه است که در آمریکا اکران می‌شود. حالا دیگر میازاکی یک چهره اسطوره‌ای در عرصه انیمیشن دنیا است.آخرین انیمیشن استاد پیر ژاپنی «پونیو روی صخره کنار دریا» از جمعه گذشته در سینماهای ایالات متحده روی پرده رفت و تعریف این فیلم هم مثل دیگر ساخته‌های میازاکی در تنها یک خط کاری بسیار دشوار است. «پونیو» بر اساس داستان «پری کوچک دریایی» هانس کریستین اندرسن داستان یک ماهی به نام پونیو است که دوست دارد تبدیل به انسان شود.این فیلم سال گذشته در ژاپن به نمایش درآمد و پائیز 2008 هم در جشنواره فیلم ونیز حضور داشت. «پونیو» ماه گذشته میلادی فیلم اختتامیه جشنواره لس آنجلس بود. میازاکی چندان علاقه‌ای به آمریکا ندارد و حتی وقتی سال 2003 فیلم «شهر اشباح» او نامزد دریافت اسکار بود و در نهایت اسکار را هم برد، در مراسم حضور نداشت.«پونیو روی صخره کنار دریا» جایزه بهترین آهنگساز را از جوایز فیلم آسیایی دریافت کرده و میازاکی هم نامزد جایزه بهترین کارگردان از این جوایز بود. این انیمیشن 100 دقیقه‌ای بیش از یک میلیارد ین در ژاپن فروخته و از 14 اوت به طور محدود در سینماهای آمریکا اکران شده است.
میازاکی هفته گذشته به دعوت دانشگاه کالیفرنیا به آمریکا آمد تا پس از هاروکی موراکامی نویسنده نامدار هموطن خود دومین هنرمند ژاپنی باشد که جایزه برکلی را از مرکز مطالعات ژاپنی این دانشگاه بگیرد. او پس از حضور در یک مراسم دو ساعتی ـ که تمام بلیت‌های آن 48 ساعته فروخته شده بود ـ در یک گفتگو با حضور مترجم شرکت کرد.

* یکی از حاضران در سالن می‌گفت «همسایه من توتورو» شما را بارها و بارها دیده است. خودتان چند بار این فیلم را تماشا کرده‌اید؟

هایائو میازاکی: البته در جریان تولید آن ناچار بودم بارها و بارها و بارها فیلم را ببینم. اما پس از کامل شدن حتی یکبار هم آن را ندیده‌ام. اگر آن را الان تماشا کنم شاید حسی متفاوت نسبت به زمان تولید درباره آن داشته باشم.

* ترجیح می‌دهید مردم هم فیلم‌هایتان را یکبار ببینند؟
نمی‌توان امروز از مردم این را خواست. من از نسلی هستم که می‌توانستیم هر فیلم را تنها یکبار ببینیم و همان یکبار هم بسیار ارزشمند بود. تجربه‌ای بسیار گرانقدر. ما تلاش کردیم چیزهای مختلف را یکبار ببینیم نه یک چیز را چند بار.

* در ایالات متحده بسیاری از پدر و مادرها به بچه‌هایشان یک ماهی می‌دهند تا با آن نخستین بار مرگ را تجربه کنند. شما هم تا به حال ماهی داشته‌اید؟
من یک ماهی در حوض خانه‌ام دارم که 15 سال است آنجا زندگی می‌کند. خیلی پیر شده ... البته وقتی شما حیوان خانگی دارید، سرانجام یکروز باید با مرگ آن کنار بیایید. اما من فکر می‌کنم زندگی کردن با یک حیوان خانگی بسیار خوب است. این برای یک خانواده یا بچه‌ها بسیار خوب است که همراه با یک سگ، گربه، پرنده یا چیزی شبیه اینها زندگی کنند و بزرگ شوند.

* این روزها پیدا کردن یک انیماتور جوان که از فیلم‌ها و کارهای شما نیاموخته باشد بسیار سخت است. شما هم از کارهای انیماتورهای جوان می‌آموزید؟
بله، البته من از آثار انیماتورهای جوان خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. احساسم این است که برای ساختن فیلم‌های خودم دارم خون آنها را می‌مکم.

* شما با جان لسه‌تر ـ انیماتور سرشناس آمریکایی و از مدیران پیکسار ـ دوستید. وقتی همدیگر را می‌بینید درباره چه چیزهایی با هم حرف می‌زنید؟
(دستانش را به نشانه در آغوش گرفتن باز می‌کند و گویی لسه‌تر را در آغوش گرفته) به او می‌گویم برایت نگرانم. خیلی کار می‌کنی.

* شهر ساحلی یکی از فیلم‌های شما بسیار شبیه ساحل سان فرانسیسکو است. آیا قبلا سان فرانسیسکو را دیده‌اید، یا عکس‌های آن را دیدید یا اصلا همه چیز به نظر اینگونه می‌رسد؟
(می‌خندد) یک حقه کوچولو. من تصاویری از ایرلند، انگلیس، فرانسه، سان فرانسیسکو، سوئد و... داشتم. آنها را مثل موزائیک کنار هم قرار دادم، ولی خیلی مخلوط نکردم. بنابراین وقتی مردم ژاپن فیلم را می‌بینند به نظرشان یک منظره خارجی می‌رسد. اما اروپایی‌ها آن را بسیار غریب می‌یابند، چون از هر بخش این قاره تکه‌ای در فیلم هست. از سان فرانسیسکو هم تصاویری بود.

* شما باید نامه‌های تحسین‌آمیز زیادی از طرفدارانتان و هنرمندان جوان دریافت کرده باشید. آیا تا به حال نامه تحسین‌آمیز به کسی نوشته‌اید؟
هرگز. از آنجا که من در دوران جوانی توانایی و استعداد آنچنانی نداشتم، فکر می‌کنم نوشتن چنین نامه‌ای کمی احمقانه باشد.

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  گفتگو با جانی دپ بازیگر نقش اول فیلم دشمنان مردم 26/5/1388
                                پوستر فیلم دشمنان مردم
 
او نقش‌های متفاوتی را در فیلم‌هایی مثل «ادوارد دست قیچی»، «ادوود»، «دزدان دریایی كارائیب» و «چارلی و كارخانه شكلات‌سازی» ایفا كرد.
«دشمن مردم» فیلم جدید او، این بازیگر را در نقش متفاوتی به نمایش می‌گذارد. این بار او در نقش یك كاراكتر واقعی و جنجالی به نام جان دیلینجر بازی كرده است.
این مرد در دهه 30 میلادی سرقت‌هایی انجام داد و نام او به صورت تیتر اول رسانه‌ای درآمد. دیلینجر مثل بانی و كلاید (كه قصه‌شان به صورت یك فیلم سینمایی موفق در دهه 80 درآمد)‌ آدمی بود كه بشدت توجه محافل عمومی و رسانه‌ای را به خودش جلب كرده بود.
منتقدان سینمایی می‌گویند جانی دپ نقش دیلینجر را با سمپاتی خاصی بازی كرده. شاید برای ایفای نقش كسی مثل دیلینجر كه به «د» معروف شده بود، هیچ كسی بهتر و مناسب‌تر از جانی دپ نبود. او هم مثل دیلینجر صورتی بچگانه دارد.
قصه «دشمن مردم» شرح ماجراجویی‌های دیلینجر و مقابله اداره پلیس و مامور طراز اول آن ملوین پارویس با اوست. این قصه تلاش دارد جنبه‌های مختلف زندگی و فعالیت‌های این گانگستر آمریكایی را به تصویر بكشد.
جانی دپ در تازه‌ترین گفتگوی خود كه حالتی ویژه و بدیع دارد، درباره این فیلم و دیگر فعالیت‌های سینمایی خود صحبت می‌كند. این بازیگر این روزها مشغول همكاری با انیمیشن كامپیوتری «رانگو» ساخته گور وربینسكی است.
او در این انیمیشن ــ كه برای نمایش عمومی در تابستان سال آینده آماده می‌شود ــ به جای شخصیت اصلی قصه صحبت كرده است. بعد از «عروس مرده» ساخته تیم برتن، این دومین فیلم انیمیشنی است كه دپ در آن صدایش را به شخصیت كلیدی قصه قرض می‌دهد.

فكر می‌كنید چرا تماشاگران از تماشای قصه‌های مربوط به جنایتكاران روی پرده سینما لذت می‌برند؟
خب؛ با این قصه‌ها آنها به جاهایی سفر می‌كنند كه در حالت طبیعی امكان آن را ندارند. در این حالت، تماشاگران به دوره‌ای برمی‌گردند كه دیگر امكان تكرار آن وجود ندارد. جان دیلینجر هم یك جورهایی شبیه جسی جیمز بود. در سال 1933 وضعیت دیگری حاكم بود. بعضی از كارهایی هم كه دولت وقت انجام می‌دهد، قابل قبول نبود و یادآور نوع كارهایی بود كه جنایتكاران انجام می‌دادند. در چنین شرایطی بود كه جان دیلینجر بلند شد و گفت: «نه، نه، من این وضعیت را تحمل نمی‌كنم. من قصد دارم آن چیزی را كه باور دارم و متعلق به من است، به دست بیاورم.» آیا لازم است در این ارتباط توضیح بدهم؟

جان دیلینجر معروف‌ترین جنایتكار و یاغی دوران خود بود كه تحت تعقیب قرار گرفته بود. آیا آن صحنه‌ای كه در ایستگاه پلیس قدم می‌زند و بدون این كه كسی او را بشناسد این محل را ترك می‌كند واقعی است؟
بله، واقعی است. در تاریخ آمده كه چنین اتفاقی افتاده است.

ولی پرسش من این نبود!

(می‌خندد)‌ خب، پاسخ من هم این نبود!

شما پرطرفدارترین بازیگر در بین تمام بازیگران دنیا هستید.

واقعا؟

اگر می‌توانستید بدون این كه شناسایی شوید، این طرف و آن طرف بروید، كدام محل را انتخاب می‌كردید؟

خدا می‌داند. البته سوال خیلی خوبی است. كدام محل را دوست دارم كه بروم و هیچ كسی مرا نشناسد؟ با بچه‌هایم به دیزنی‌لند می‌رفتم و چند ساعت را در این محل با آنها می‌گذراندم. می‌گذاشتم كه آنها هر بازی و كاری كه دوست دارند، در این محل انجام دهند و تجربه خوب و لذتبخشی داشته باشند. مطمئن هستم به آنها هم خیلی خوش می‌گذرد.

در «دشمن مردم»‌ انواع و اقسام كلاه‌ها را به سر می‌گذارید. قبل از این خیلی زیاد درباره كلاه‌ها صحبت كرده‌اید. آیا با كلاه راحت هستید؟

اگر راحت باشند و اذیتم نكنند، دوست دارم چند كلاه داشته باشم.

در قصه فیلم، كاراكتر دیلینجر با اخبار رسانه‌ها و این كه او را تیتر اول می‌كنند، خیلی راحت است. در این رابطه، در زندگی شخصی خودتان چقدر با این موضوع راحت هستید؟

خب، سینما با زندگی واقعی فرق دارد. برای بازی در این نقش سعی كردم تحلیلی درست از كاراكترم به دست بیاورم و آن را جلوی دوربین عرضه كنم. اگر كاراكتر مرا در فیلم در این رابطه راحت می‌بینید، به این دلیل است كه او این جوری است و من هم باید او را این گونه بازی می‌كردم. برای خود من به عنوان یك بازیگر، بخشی از كارهایی كه او انجام می‌داد، قابل قبول نبود. دیلینجر دوست داشت مورد توجه باشد. نوع كار و فعالیت او به گونه‌ای بود كه این جلب توجه را می‌طلبید. بخشی از شخصیت او را همان چیزهایی تشكیل می‌دادند كه رسانه‌ها درباره‌اش می‌نوشتند. از یك نظر، من در مقام یك بازیگر تا حدودی شبیه این كاراكتر هستم. كسی مثل من و در موقعیت من هم مورد توجه رسانه‌های گروهی است. بخشی از این توجه طبیعی و قابل قبول است و من هم هیچ مشكلی با آن ندارم. اما وقتی این موضوع از حد طبیعی و مجاز خودش فاصله می‌گیرد، آن وقت مشكل شروع می‌شود. اما یك نكته را مورد توجه قرار دهید. موقعیت و وضعیت او در مقایسه با من، یقینا متفاوت است. او خیلی خوب می‌دانست كه زمان خیلی كمی در اختیار دارد و به همین دلیل می‌خواست تمام كارهای خود را در مدت كوتاهی انجام دهد، از این رو، به تبلیغات و جنجال‌های رسانه‌ای نیاز زیادی داشت. ولی فكر نمی‌كنم چنین چیزی در مورد من صدق كند. من هیچ عجله‌ای برای انجام هیچ كاری ندارم.

برای بازی در فیلم «آلیس در سرزمین عجایب» چه نوع تحقیقاتی كردید؟ آیا از نوشته خود كتاب بهره گرفتید یا این كه چیزی را از خارج از آن، به كاراكتر خودتان افزودید؟

طبیعی است كه بیشترین كمك را از خود كتاب گرفتم. كتاب «آلیس در سرزمین عجایب» پایه و اساس هر چیز و هركاری است. در قصه كتاب اسرار خیلی كمی وجود دارد. نشانه‌ها و كلیدهایی را در آن پیدا كردم كه بسیار جذاب بودند و مرا یاری كردند تا بتوانم به چیزهای زیادی درباره كاراكتر مد هاتر پی ببرم. برای مثال این جمله او كه می‌گوید «من تحقیقاتم را با حرفم شروع می‌كنم» كمك خیلی زیادی به من كرد. علتش هم این است كه من متوجه شدم او آدم بسیار دقیقی است و هیچ‌كاری را بدون دلیل شروع نمی‌كند. شما در دل قصه كتاب براحتی می‌توانید دلایل كارها و اقدامات كاراكترها را از خود قصه و روندی كه طی می‌كند، پیدا كنید. وقتی قرار شد در این فیلم بازی كنم، طراحی‌های خودم از قصه را به تیم برتن، كارگردان فیلم نشان دادم. او هم متقابلا طراحی‌های خودش را به من نشان داد. اصلا شبیه هم نبودند (می‌خندد.) هریك از ما این كاراكتر را یك جوری درك كرده بودیم و در طول كار كوشیدیم این دیدگاه‌های متفاوت را به شكلی منطقی، به یكدیگر نزدیك كنیم. در وجود كاراكتری كه در فیلم بازی می‌كنم، رنگ و سرزندگی خیلی زیادی وجود دارد.

در مورد دوستی ویژه‌تان با تیم برتن صحبت می‌كنید، آیا او سر صحنه به شما اجازه می‌دهد كه به عنوان یك بازیگر هر كاری كه می‌خواهید انجام دهید؟
مهم‌ترین چیزی كه در این رابطه می‌توانم بگویم، این است كه او آدم خیلی خوش‌شانسی است كه به من حدود 7 بار نقش داده است! این بهترین بخش كار است. من منتظر هشتمی و نهمی هم هستم. اصل قضیه این است كه ما ارتباط كاری خیلی خوبی با یكدیگر داریم، همدیگر را خیلی خوب درك می‌كنیم و این در حالی است كه خیلی وقت‌ها اصلا با هم حرف نمی‌زنیم. این درك متقابل بدون صحبت و بحث بین ما ایجاد شده است. وقتی سر صحنه فیلمبرداری من و تیم درباره كاراكتر یا فیلمنامه حرف می‌زنیم، خیلی‌ها با تعجب به ما نگاه می‌‌كنند. آنها اصلا متوجه نمی‌شوند ما در حال صحبت درباره چیزی هستیم. یك بار یك نفر كه صحبت‌های ما دو تا را با یكدیگر دیده بود، به من گفت: من كه یك كلمه از حرف‌های شما را متوجه نشدم و نفهمیدم. راستش را بخواهید، خودم هم نمی‌دانم چرا این طوری است. اما هر دوی ما، این جوری صحبت كردن را دوست داریم.

آیا هیچ‌وقت به این‌‌فكر نكرده‌اید كه شبیه كاراكتر رابین هود شوید و از ثروتمندان بدزدید و به فقرا بدهید؟

این دقیقا همان كاری است كه من در 25 سال اخیر انجام داده‌ام. (می‌خندد) منظورم این است كه واقعیت همین است. من كارم را با فروشندگی كالاهای معمولی مثل قلم و خودكار شروع كردم. در یك مغازه گازفروشی كار كردم. مدتی هم مكانیك بودم. انواع و اقسام كارها را كردم. در تمام این مدت هم تلاش داشتم به فقرا كمك كنم.

در جایی گفته‌اید دوره‌ای كه جان دیلینجر در آن زندگی می‌كرد، فضا و حال و هوایی داشت كه آدم‌ها هنوز انسان بودند. منظورتان از این جمله چه بوده است و با جامعه‌ای كه در فرانسه در آن زندگی می‌كنید، چقدر رابطه دارید و درگیر مسائل آن هستید؟

در دهه‌های 20، 30 و 40 میلادی آدم‌ها هویت بیشتری داشتند و برای هر كاری كه می‌كردند حس قوی و دلیلی خوب داشتند. آن زمان آدم‌ها خودشان بودند و آن گونه زندگی می‌كردند كه خودشان دوست داشتند. اما روش زندگی مردم امروزی این گونه نیست. این روزها آدم‌ها فردیت خودشان را حفظ نمی‌كنند. یك جورهایی، همه شبیه هم شده‌اند. لباس‌هایی كه آدم‌ها ــ بویژه بچه‌ها ــ به تن می‌كنند، خیلی شبیه هم هست. شما از این طرف شهر به آن طرف شهر می‌روید و می‌بینید كه آرایش مو و لباس‌ها عین هم هست. انگار كه از جای خودتان تكان نخورده‌اید.

خیلی جای تعجب است كه شما سال‌هاست در فرانسه زندگی می‌كنید و هنوز در هیچ فیلم فرانسوی ایفای نقش نكرده‌اید، آیا هیچ طرح و برنامه‌ای برای این كار ندارید؟

تا به حال فرصت و موقعیت آن پیش نیامده است، ولی برنامه‌هایی برای این كار دارم، تصمیم دارم در آینده فعالیت‌های بازیگری‌ام را در فرانسه بیشتر كنم. یك فیلم در فرانسه بازی كردم كه تجربه خیلی خوبی برایم نبود. البته هنگام فیلمبرداری خیلی لذت بردیم، ولی خود فیلم چندان جالب توجه نبود.

«دشمن مردم» با دوربین اچ‌دی (فیلمبرداری با كیفیت بسیار بالای دیجیتالی)‌ گرفته شده است، دوربینی كه شما برای اولین بار با آن كار كرده‌اید. در این باره برایمان صحبت می‌كنید؟

این شیوه سایه‌روشن‌های خیلی خوبی را در فضاسازی خلق كرد كه خیلی به كمك حال و هوای قصه و ماجراها آمد. تصاویر در این دوربین، خیلی شفاف‌تر و بهتر هستند و احساس می‌كنم ریزه‌كاری‌ها را خیلی بهتر به نمایش می‌گذارند. تیم هم در فیلم «آلیس در سرزمین عجایب» از قابلیت‌های این دوربین به نفع قصه فیلم استفاده كرده است. برای خود من، ظاهر شدن در مقابل دوربین اچ‌دی آرزویی بود كه بالاخره برآورده شد.

دیلینجر نشان و مشخصه دوران «افسردگی بزرگ» آمریكا در دهه 30 میلادی بود. با توجه به مشكلاتی كه آمریكا در حال حاضر با آن روبه‌روست، حس می‌كنید حالا هم دوباره فضایی برای او وجود دارد؟
حتما. شرایط معاصر هم می‌تواند او یا كسی مثل او را خلق كند. در خیلی جاها و در بسیاری از سطوح من شاهد چنین چیزی بوده‌ام، ولی فكر نمی‌كنم بتوانیم یك چیزهایی را به صورت فردی در حال حاضر داشته باشیم.

آیا قسمت چهارم مجموعه فیلم «دزدان دریایی كارائیب» ساخته می‌شود؟

خیلی خوب است كه چنین اتفاقی بیفتد. همه ما می‌خواهیم این فیلم ساخته شود، ولی همه چیز منوط به یك فیلمنامه خوب، جذاب و دقیق است. همه می‌خواهیم مطمئن باشیم كه باید آن را ساخت. هدف فقط این نیست كه قسمت دیگری از این فیلم ساخته شود. هدف این است فیلمی كه ساخته می‌شود،‌ مورد پسند كامل تماشاگران قرار گیرد و منتقدان سینمایی هم آن را تایید كنند.
        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

  رابرت ردفورد ۲۵/۵/۱۳۸۸
رابرت ردفورد 71 ساله، كه روز دوشنبه همين هفته سالگرد تولد اوست، با اين كه در سال 1962 وارد سينما شد، اما به عنوان يك بازيگر دهه هفتادي شناخته مي‌شود. فرق او با بازيگران كمي از خودش عقب‌تر يا برخي هم‌نسلانش، در همين است كه او در دهه 60 سينما چيزي براي عرضه كردن نداشت و در دهه 70 بود كه ستاره بختش درخشيد و ناگهان ره صد ساله را يك‌شبه پيمود و از آن پس به چهره‌اي مقبول در سينماي آمريكا بدل شد. ردفورد بيش از آن كه مثل پل نيومن بازيگر توانايي باشد، مقبول است. مثل مارلون براندو غول بازيگري نيست، اما مقبول است. محبوبيت جيمز دين را ندارد اما مقبول است. مثل رابرت دنيرو و آل پاچينو و جك نيكلسون بازيگر دوران نيست و كم‌كار است، اما مقبول است. در ميان فهرست بهترين بازيگران تاريخ سينما، حداقل هيچ‌گاه ميان ده تاي اول نبوده و نيست و احتمالا نخواهد بود، اما مقبول است. كارگرداني‌اش به اندازه كلينت ايستوود خبرساز نيست و توانايي‌اش در اجرا و فيلمسازي به گرد پاي وودي آلن هم نمي‌رسد، اما مقبول است. چهره‌اش شباهتي به جوان‌مانده‌هاي شيك‌وپيك ندارد و فرسنگ‌ها فاصله است ميان سليقه او در انتخاب نقش با مثلا شون كانري، اما مقبول است...اين مقبوليت از كجا مي‌آيد؟ ديويد تامسون بزرگ‌ترين و نام‌آشناترين تحليلگر بازيگري، در ديدگاهي كلي، «متوسط بودن» و «رعايت حداقلي استانداردها» را در اغلب موارد، ضامن ماندگاري و تداوم مي‌داند. بحث ارزشمند او با تكيه بر مصداق‌هايي چون رابرت ردفورد است كه هرگز از او به عنوان بازيگر يا كارگرداني درجه‌يك نام برده نمي‌شود اما تقريبا تا حالا پيش هم نيامده كه منتقدي او را به خاطر گرايش‌هايش در بازيگري و كارگرداني سرزنش كند.ردفورد كارش را با ورزش آغاز كرد و علاقه‌اش به بيس‌بال باعث شد تا در اين عرصه پيشرفت كند. سپس ورزش را كنار گذاشت و به هنر نقاشي رو آورد. براي پيگيري اين علاقه‌اش عازم اروپا شد اما توفيقي نيافت و دست از پا درازتر برگشت. در آمريكا، ضمن ادامه كار نقاشي، در كلاس‌هاي هنرپيشگي هم شركت مي‌كرد و در حاشيه اين آموزش‌ها، گاه فرصت مي‌يافت تا در نمايش‌هايي كوچك نقش‌هايي هم بازي كند؛ نقش‌هايي كه آنقدر برجسته نبودند كه ناگهان كسي را از فرش به عرش برسانند و آنقدر هم سبُك و بازاري نبودند كه كسي رغبتي به ديدن‌شان نداشته باشد. به برادوي راه يافت و يواش‌يواش با اقبال مساعدي كه داشت، به سينما راه يافت و در همان 5 سال اوليه حضورش، نقش‌هايي در فيلم‌هاي آرتور پن (تعقيب) و سيدني پولاك (اين ملك محكوم است) به دست آورد. اين دو فيلم با وجود كارگردانان معتبرشان و مهم‌تر از آن با وجود بازيگران بزرگي كه در آنها شركت داشتند (مارلون براندو در اولي و ناتالي وود در دومي) و حتي با وجود اهميت‌شان از نظر كيفي، اما عرصه‌اي براي جهش رابرت ردفورد فراهم نكردند. اصلا بياييد به چهره و ظاهر اين بازيگر در سال‌هاي جواني‌اش در فيلم‌هاي نام برده شده دقت كنيد و حتي او را در پرحاشيه‌ترين فيلم‌هاي زندگي‌اش (مثل «پيشنهاد بي‌شرمانه» ساخته آدريان لين) مجسم كنيد و از خودتان بپرسيد آيا اين ظاهر مي‌تواند ذره‌اي جاه‌طلبي در عرصه بازيگري داشته باشد؟

رابرت ردفورد مهم‌ترين فيلم دوران اوليه حرفه‌اي‌اش را درست در آستانه دهه 70 بازي كرد؛ پابرهنه در پارك (جين ساكس.) او در اين فيلم در كنار جين فاندا ايفاي نقش كرد كه اثري ريتميك، سرخوشانه و نسبتا قابل‌دفاع بود كه فروش خوبي هم داشت. در اين سال‌ها فيلمسازان مستعد و تك‌رو، همچون جين ساكس و مايك نيكولز، به تبعيت از جوزف ال منكيه‌ويچ روي نمايشنامه‌هاي مدرن كار مي‌كردند و آنها را بدل به نسخه سينمايي مي‌كردند. ويژگي اين آثار، علاوه بر روشنفكرانه بودن، محبوبيت آنها نزد طبقه متوسط جامعه آمريكا و مخاطباني بود كه تحولات سياسي و ايدئولوژيك اواخر دهه 60 را درك كرده بودند و با همان ذهنيت‌ها و گرايشات پا به دهه 70 گذاشته بودند. آنان طالب زبان و «چيز» تازه‌اي از سينما بودند كه اين فيلم‌ها سخاوتمندانه نيازشان را مرتفع مي‌ساخت تا هر وقت سخن از سينماي هنري به ميان مي‌آيد، محقرانه دست‌شان به سمت فيلم‌هاي پرمدعاي فرانسوي دراز نباشد.رابرت ردفورد در سال‌هاي عمر بازيگري‌اش در فيلم‌هاي تقريبا مهمي بازي كرد (مي‌توانيم كارنامه‌اش را مثلا با پل نيومن مقايسه كنيم تا معناي «تقريبا» را در جمله قبلي بهتر درك كنيم) مثل «بوچ كاسيدي و ساندانس كيد» و «نيش» كه اتفاقا در هر دو با پل نيومن هم‌بازي بود و اتفاقا هر دو را يك كارگردان ساخت؛ جورج روي هيل. هماوردي ردفورد و نيومن در اين دو فيلم، همسان و مشابه هماوردي كلارك گيبل و چارلز لاوتون در «شورش در كشتي بونتي» يا هماوردي رابرت دنيرو آل پاچينو در «مخمصه» و شاخ‌وشانه كشيدن سيدني پواتيه و راد استايگر در «در گرماي شب» است. اين كه نتيجه اين رقابت جذاب و دلنشين در اين دو فيلم، به سود پل نيومن بوده يا رابرت ردفورد، به سليقه خوانندگان اين سطور برمي‌گردد و البته انصافشان اما حقيقت اين است كه عملكرد نيومن در سال‌هاي قبل و بعد از همكاري‌اش با ردفورد، در قياس با عملكرد ردفورد، تقريبا به‌وضوح نشان مي‌دهد كه نام كدامشان بيشتر در حافظه سينمادوستان خواهد ماند. محبوبيت اين 2 فيلم ميان منتقدان و البته تماشاگران و اسكارهايي كه نصيب «نيش» شد، ناخودآگاه جايگاه ردفورد را به حدي رساند كه در مقطعي هم ادعاي ستاره بودن كند و هم شأن و منزلتي هم‌پايه بزرگان عرصه بازيگري براي خودش متصور باشد.اما ردفورد بازيگر با ردفورد كارگردان در يك نقطه به تعادل رسيدند؛ مقبوليت. مقبوليت ردفورد در سينماي آمريكا بيش از آن كه معلول شاهكارهايش باشد، به‌خاطر گرايش‌هاي روشنفكرانه و سياسي اوست. در واقع مي‌شود او را كنار شون پن، مايكل مور و جودي فاستر گذاشت و گفت كه اينان همواره مترصدند تا چيزي را درباره وضعيت حقوق بشر يا جنگ عراق يا سياست‌هاي توسعه‌طلبانه بوش بيان كنند. درباره ردفورد بر خلاف آن چند اسمي كه رديف كرديم، صراحتا بايد گفت كه توانايي‌اش در سينما تحت‌الشعاع شخصيت برجسته اوست. اگر 50 سال ديگر درباره رابرت ردفورد صحبت شود، همان اندازه كه بازيگري و كارگرداني‌اش مورد توجه است، تلاش او براي تأسيس انستيتو ساندانس و جشنواره‌اي به همين نام مورد ستايش است. ساندانس نامي است كه از فيلمسازان مستقل سينماي آمريكا كه دلشان نمي‌خواهد در نظام استوديويي كار كنند، حمايت مي‌كند. رابرت ردفورد بنيانگذار اين انستيتو و جشنواره است و پدر معنوي بسياري از فيلمسازان جوان و مستقل آمريكايي.اما انگار داريم زياده‌روي مي‌كنيم و ممكن است خواننده احساس كند كه تعبير ما از مقبوليت در عين متوسط بودن درباره رابرت ردفورد، يعني اين كه او بازيگري است معمولي و كم‌ارزش. اين تلقي غلط است. اگر قرار باشد ردفورد را با بزرگان عرصه بازيگري مقايسه كنيم، او ممكن است چهره شاخصي در كنار برادو، بوگارت، گرانت، استيوارت، وين، ماستروياني و حتي هم‌نسلاني مثل داستين هافمن و مريل استريپ نباشد، اما شأن و منزلتش بسيار بالاتر از بازيگران سينماي تجاري آمريكاست.

به بازي‌اش در صحنه‌هاي كوهستان «بوچ كاسيدي و ساندانس كيد» دقت كنيد كه چقدر ملموس، باورپذير و صميمي است. يا فيلم‌هاي مهم ديگرش مثل «گتسبي بزرگ» ساخته جكي كليتون،‌ «3 روز كندور» ساخته سيدني پولاك، «همه مردان رئيس‌جمهور» ساخته آلن جي پاكولا، «پلي در دوردست» ساخته ريچارد آتن بورو، «از درون آفريقا» ساخته سيدني پولاك، «بروبيكر» ساخته استوارت روزنبرگ و «پيشنهاد بي‌شرمانه.» اما او دقيقا برخلاف وودي آلن و كلينت ايستوود انگار خودش هم از توانايي بازيگرش مطلع است كه در فيلم‌هايي كه مي‌سازد عموما بازي نمي‌كند! رابرت ردفورد كه يكي دو بار كانديداي اسكار شده (از جمله براي بازي در فيلم جورج روي‌هيل) يك بار براي كارگرداني «مردم عادي» جايزه اسكار بهترين كارگردان را گرفت و فيلمش هم به عنوان بهترين فيلم سال انتخاب شد.ويژگي ديگر رابرت ردفورد اين است كه اتفاقا برخلاف پل نيومن، در سنين ميانسالي و پيري نيز كماكان مقبول و پذيرفتني است. آنقدر اين نكته درباره‌اش اهميت دارد كه ردفورد هنوز قابليت بازي كردن در نقشي نزديك 20 سال جوان‌تر از خودش را هم دارد؛ و اين يك موهبت است...

        موضوع: مصاحبه     نويسنده: علی صفار  

درباره وبلاگ
لحظه ای با سینما

آخرين مطالب
گزارش ها"
پوستر فیلم دبیرستان"
جدول فروش هفتگی "
جدیدترین عکس ها از فیلم ناحیه سبز"
«آلوین و سنجاب ها 3» سال 2011 اکران می شود"
کلینت ایستوود در مورد « ادگار هوور» فیلم می سازد"
«آلیس در سرزمین عجایب» در اولین هفته 116 میلیون دلار کسب کرد"
«شوالیه و روز» یک هفته زودتر اکران می شود"
معرفی فیلم دیوانه ها"
رابرت دنیرو در «زمین های تاریک» بازی می کند"

آرشيو
مهر 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

لینکستان
تبلیغات رایگان وتبادل لینک

آرشیو لینکهای روزانه

آمار و عضویت در وبلاگ


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

علی صفار

<-blogid->

http://sweeny1373.blogfa.com

دنیای سینما

دنیای سینما

دنیای سینما

لحظه ای با سینما جدیدترین مطالب سینمایی شامل اخبار ، گالری عکس ، گفت و گو ، نقد و بررسی و ...

دنیای سینما

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog